خودافشایی های امیر

خانه دوست کجاست؟

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 22 مرداد 1395-09:33 ق.ظ

فیلم خانه دوست کجاست؟ رو هم دیدم. به این نتیجه رسیدم که نقد و تحلیل فیلم کار من نیست. واقعاً خیلی اوقات هیچ حرف جدیدی ندارم که درباره یه فیلم بگم. خود فیلم پر از حرف های جدیده. تمام زیبایی فیلم در خود فیلم موجوده و حرف و نظر ما ممکنه زیباییش رو کم کنه.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضیه شکل اول، شکل دوم

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 14 مرداد 1395-07:02 ب.ظ

فیلم قضیه شکل اول، شکل دوم رو هم نگاه کردم. چند وقت پیش دانلودش کرده بودم و علت دانلود در اون زمان این بود که خلاصه ای از روند فیلم رو خونده بودم. فیلم بصورت رایگان و اینترنتی و بعد از سی سال در سایت یوتیوب پخش شده.

فیلم یک درام یا کمدی نیست. اصولا نمایش چندانی در فیلم نیست. بیشتر شبیه مستند میمونه. درباره یک بغرنجی اخلاقی. منظور از بغرنجی وضعیتیه که دو انتخاب داریم و هر انتخابی حسن های اخلاقی خودش رو داره. هر انتخابی به دلایلی مثبته و از نظر اخلاقی قابل تائیده و به دلایلی منفی و طردشونده.

چند کودک در یک کلاس نشستن. یکیشون بازیگوشی میکنه و روی معلم به سمت تخته است و تا برمیگرده، فرد بازیگوش ساکت میشه. فرد بازیگوش در دو ردیف آخری کلاس نشسته و روی میز ضرب میگیره. تا معلم بر میگرده، دستاشو قائم میکنه.

معلم کل افراد حاضر در دو ردیف آخر رو به یک چالش اخلاقی وارد میکنه. یا فرد بازیگوش رو معرفی میکنن و یا اینکه تا آخر هفته در کنار کلاس ایستاده و از تحصیل محروم میشن.

اولین چالش مخاطب اینه که اگر والدین یکی از این بچه ها باشی، میخوای بچت دوستشو لو بده و یا اینکه نه. دومین چالش اینه که آیا اصولا لو دادن فرد خاطی خوبه یا نه.

با شخصیت های زیادی مصاحبه میکنه. افراد کوچیک و بزرگ و افراد کوچیکی که بعدا بزرگ شدن. مثلا صادق خرازی در اون زمان یک پست مسخره در کانون تربیت فکری کودکان و نوجوانان داره. صادق قطب زاده رئیس وقت صداوسیما میگه که باید لو بده. خلخالی میگه که نباید لو بده و این تفتیش عقایده.

این خلخالی اصلا قابل درک نیست. کسی که کلی آدم رو به کشتن داده و تمام کارش هم آگاهانه بوده، این تنبیه کوچیک دم در وایسادن رو خشونت و لو دادن بازیگوشی همکلاسی رو خیانت میدونه. درباره بقیه افراد و از جمله قطب زاده میشه یه جوری قضیه رو توجیه کرد. ولی درباره خلخالی اصلا نمیشه.

فیلم جالبیه. به نظرم باید کلی فیلم درباره بغرنجی های اخلاقی ساخت. تو خارج یک برنامه هفتگی جُنگ مانند هست که درباره چنین موضوعیه. مثلا چالش تراموا که الان حوصله ندارم توضیح بدم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب گیم آف ترونزی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 2 مرداد 1395-07:50 ب.ظ

خواب های ظهر همیشه حالت هنری و اونهم در ژانر تخیلی پیدا میکنن. اینکه میگم هنری منظورم اینه که ساختار خواب خیلی منظم و همه چیز تا حد زیادی موزون و متناسب بود. کمی تخیل رو میشه اضافه کرد، ولی ساختار نظم و قاعده داشت و هیچ چیزی الکی نبود.

معمولا خواب ها پر از اغتشاشات و ساختارشکنی های نامانوسن. ساختارها کاملا شکستن و تقریبا هیچ چی سر جاش نیست. خواب های ظهر ولی گویا اینطوری نیست. ساختار منطقیه ولی فقط در حد یک فیلم تخیلی.

بعضا این خواب در ادامه یک فیلم هم هست. خواب امروز در ادامه سریال بازی تاج و تخت (گیم آف ترونز) بود. داستان از جای دیگه ای شروع شد و نه از جایی که تو فیلم انتظار دارید. سرسی لنیستر و سانسا استارک در یک قصر با هم همخونه شده بود. گویا جنگ زمستانی داشت شروع میشد و قصر خالی بود. فضا به طور ناگهانی سادیسمی شده بود. استارک لنیستر رو شکنجه میداد و در این راه از روش های سادیسمی خاصی استفاده می کرد. اینکه چطور چنین قدرتی پیدا کرده بود رو نمی دونم، ولی یحتمل همه چیز در قصر خودش می گذشت. شکل قصر تازگی داشت و شبیه هیچکدوم از قصرهای نشون داده شده در فیلم نبود. شاید به قصر مرکز کشور که دست لنیسترهاست شبیه تر بود. استارک ها که قصر ندارن. بیشتر تو یه جایی شبیه قلعه و اصلا خود قلعه زندگی میکنن.

در هر حال عذابی بر لنیستر می گذشت و استارک سرمست از قدرت می تاخت. کار به حدی رسیده بود که می گفتی چرا تمومش نمیکنه. از اونجایی که در داستان واقعی استارک ها محبوب تر هستن، تو اون لحظه دوست داشتم تمومش کنه. معلوم نبود که در ادامه چی پیش میاد و کلا تو داستان این سریال، قدرت خیلی پایدار نیست.

بعد از مدتی جان اسنو (برادر استارک) و یکی از اقوام لنیستر به ماجرا اضافه میشن. خبری از جیمی لنیستر برادر سرسی نیست، ولی این قوم و خویش تازه هم جنگجوی بدی نیست. استارک اوضاع رو بد می بینه و ماجرا رو بطور برعکس برای جان اسنو تعریف میکنه. اسنو وارد ماجرا میشه و جنگی بینشون درمیگیره. صحنه های جنگ ناگهانی زیاد در این فیلم نشون داده شده. در هر حال تکلیف جنگ خیلی زود مشخص میشه. اگر این سریال رو دیده باشید، از سلحشوری و قدرت جنگجویی جان اسنو مطلعید ولی اون یکی دیگه رو نمی شناسید. در هر حال معمولا همه چیز در این سریال بر طبق پیش فرض ها پیش نمی ره. شاید پیچش داستان اینجا باشه.

در جایی از نبرد، اسنو بر زمین میفته و بلند میشه و شمشیرش رو که کمی اون طرف تر افتاد بلند میکنه و حمله می کنه. در همین اثنا نفهمیدم چی شد بر زمین میفته. گویی همه از نبرد دست کشیده باشن. جنگجوی لنیستر کمی از مرکز نبرد به کنار میره. سرسی لنیستر در انتهای راهروی انحنادار به آخرین امیدش نگاه میکنه. این صحنه ایه که تو این سریال کم دیده نمیشه.

در این لحظه سانسا استارک بر زمین میفته و ناله کنان از اسنو میخواد که بلند بشه و به جنگ ادامه بده. جان بلند شو! من می ترسم. جان بلند شو! پلیــــــــــــــز. استارک داره گریه میکنه. اسنو میگه من نمی تونم بجنگم. من چشم ندارم. آدمی که چشم نداره به چه امیدی بجنگه. بی صبرانه منتظریم که ببینیم اسنو در چه حالیه. تیر از کنار وارد شد و کلی پیش رفته و به هر دو چشم رسیده. صحنه که بزرگ تر میشه می بینی که سر اتصالی به تن نداره. سر در یک طرف دیگه افتاده. سر از بدن جدا شده. باز هم همون التماس سانسا استارک رو می بینید که از ته دل اشک میریزه و میگه جان پلیــــــــــز.

نمی دونم چی شد. شاید به خاطر کنجکاوی زیاد بود. متعجب از اینکه جان چطور داره میگه من نمی تونم و چرا خبر از مرگش نمیده و فقط از چشم هاش ناراحته. لحن جان اسنو تاریکه. در هر حال الان از درون اسنو دارم به سانسا استارک نگاه می کنم. چقدر دنیا عجیب شد و در حیرتم. سانسا داره ناامیدانه و معلوم نیست از کی خواهش و تمنا میکنه. محیط اطراف یه مقدار حیاتمند شده. یه چیزهایی دارن میخندن. بلند بلند می خندن. انگار که ایستادم و می تونم بدوم. از جمع فاصله می گیرم و سمت انتهای راهرو انحنادار می دوم و کم کم حس می کنم که دارم رو هوا معلق میشم. خنده ای برمن مستولی میشه و همینطور وارد اتاق های قصر میشم. حالا دیگه دارم از توی دیوار رد میشم. حالا دیگه شک ندارم که در عالم ارواحم. قبلا یه جا خونده بودم که جان اسنو وقتی می میره و دوباره زنده میشه، زندگیش در عالم ارواحه. در حال پرواز در دل قصر از اونجا خارج میشم. من دارم می خندم و مردم رو می بینم که دارن به یه سمتی میدون. من هم به همون سمت می دوم. حالا بر روی زمین هستم و مثل بقیه مردم دارم میدوم. از اطراف صدای خنده میاد و این باعث میشه که بخندم. در حال خنده هستم که سرمای هوا بیشتر و بیشتر میشه.

از شدت سرما دندون ها به هم برخورد میکنن و یه جور صدا ازم خارج میشه. دیدید وقتی سردمونه میگیم ویییییییی و این رو با لرز می گیم. این صدای پر از لرز رو با صدای قهقه ای که قبلا شروع شده ترکیب کنید. در این اثنا می بینم که مردم به عقبشون نگاه میکنن و سریعتر و سریعتر می دون. رنگ همه پریده. صدایی که از من خارج میشه یه چیزی شبیه اینه: یوهاهاها! صدا انعکاس پیدا میکنه. مردم در حال فرار. گویی ارواح بهشون حمله کردن. الان دیگه بدون شک یک روحم که همه رو ترسونده. در حال دویدن در دامنه ی کوهم. داریم به سرعت به پایین می ریم.

مردم در یک جاهای نشستن. در یک جاهایی انگار ساکن شدن. حالا من اینجام ولی مردم هم هستن. آره و صدایی هم از من بلند نمیشه. اینجا آفتابه و دلیلی برای لرزش و یوهاهاها نیست. مردم ولی ترسیدن. یه عده ای دارن معاملاتشون رو به هم میگن. ولی مشخصه که رنگ همه پریده.

خواب رو به اتمامه. ولی به فکر سانسا و لنیسترها میفتم. یک چشمه ای از اتفاقاتی که قراره بیفته در ذهنم میگذره. و از خواب بیدار میشم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طعم گیلاس

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 1 مرداد 1395-10:02 ب.ظ

دیشب فیلم طعم گیلاس رو دیدم. دارم فیلم های کیارستمی رو مرور می کنم. چقدر دیر.

چند وقت پیش کواکبیان گفته بود "خالق طعم گیلاس در فصل گیلاس به خدای آفریننده گیلاس پیوست" و با این حرفش خیلی شوخی شد. مثلا یه نفر گفته بود "ممنون آقای کواکبیان که چون گل کوکب؛ در فصل کوکب؛ کوکب وار نظر کوکبی دادی!" و یکی دیگه هم گفته بود "خالق طعم گیلاس در فصل گیلاس به سمت گیلاس فروشی های مرکز شهر میرفت که ناگهان پروفسور سمیعی وی را هدف گلوله قرار داد".

این فیلم جایزه نخل طلای کن رو گرفته. فکر می کردم ارزش دیدن نداشته باشه و خیلی مستندوار باشه، ولی واقعا زیبا بود. یعنی معنا داشت. حقیقتش این چندوقته اینقدر فیلم زرد دیدم که هر فیلمی کمترین معنا رو هم داشته باشه، خوشم بیاد. به نظرم این فیلم در سطح صد فیلم برتر آی ام دی بی هست با این تفاوت که با زبان فارسی یعنی با زبان خودمون ساخته شده. فیلم زیرنویس انگلیسی داشت و به وضوح متوجه میشید که حرف ها چقدر متفاوت از اونچه گفته میشن، ترجمه میشن. اینکه زبان اصلیمون انگلیسی نیست معنیش اینه که کلی فیلم زیبا رو با واسطه می بینیم و لذت کاملی از دیدنشون نمی بریم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فیلمای سفری

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 10 تیر 1395-11:22 ق.ظ

تو این مدتی که زیاد در رفت و آمد بودم و خیلی سوار اتوبوس شدم، چشمم به فیلمای ایرانی باز شد.

بیچاره این راننده های اتوبوس که باید یه تعدا فیلم رو صد بار ببینن. هر وقت که دو بار سوار یه اتوبوس شدم، فیلمش دقیقا همون بوده و این یعنی اینکه یه فیلم رو حداقل بیست بار تو ماه می بینن. اونم چه فیلمایی.

البته بینشون فیلم متوسط و حتی فیلم خوب هم پیدا میشه. یه بار فیلم اینجا بدون من پخش شد. البته این فیلم برای سفرم به اصفهان بود. فک کنم کلاس راننده های اصفهانی بالاتر باشه. فیلم ساختار مطقی داشت، داستان خوبی داشت، احساسات و عواطف انسانی به خوبی توش نشون داده میشد، بازیگرها هم خوب بودن و هم خوب بازی کردن و در کل فیلم خوبی بود.

دو بار فیلم نقاب پخش شد. ما 10 سال پیشه این فیلم. کلیت فیلم خوب بود. یه فیلم هم دیدم حکم تیر. دقیقا فیلمفارسی بود. اینکه میگم به معنای صرفا منفیش نیستا. اتفاقا از یه نقطه نظراتی خیلی هم فیلمفارسی خوبی بود. الان فیلمایی که مسعود کیمیایی میسازه همش ژستن. یعنی فیلماش کپی همون زمانن. این فیلم حکم تیری که دیدم، یه مقدار امروزی شده بود و برا همین میشه گفت تجربه موفقی از ساختن فیلم لات و لوتی تو این دوره بود.

یه فیلم هم دیدم به اسم در مدت معلوم. اینم بد نبود. یعنی یه چیزایی داشت که بشه تحملش کرد. ولی بقیه فیلما ته داغون بازار بودن. این سیب هم برای تو یکی از این فیلما بود. تقریبا هیچ اتفاق منطقی تو این فیلم نمی افته. همه چیز به میل شخص اول می چرخه. اول فیلم یه دوست پسر داره، میلش میکشه که دوست پسرش مایه دار و باشخصیت باشه. در ادامه رابطش با این دوست پسره خراب میشه، میلش میکشه که آدم بی عرضه و بی پولی باشه. حالا میلش میکشه که پدرزن دوست پسرش (که پدر دوست خودشه) آدم پولداری باشه، همین اتفاق میفته. میلش میکشه که به این پدره نزدیک بشه، این اتفاق میفته. میلش میکشه که بشه مدیر یه مجتمع تجاری خفن و این اتفاق میفته. میلش میکشه که یه چک 100 میلیونی براش بکشن، این اتفاق میفته. میلش میکشه دوست پسر سابقش بیفته زندان، این اتفاق میفته. در عمل تمام افرادی که بهش میرسن، یا کلا آدم های احمقی هستن (مثل همون دوست پسره) و یا تو برخورد باهاش احمق میشن (مثل پدرزنه). من وقتی چنین فیلمی رو می بینم، به این فکر می کنم که این بازیگر ناشناخته چقدر برای این نقش پول داده. قابل باور نیست که اینقدر اتفاقات خلاف منطق تو یه فیلم جمع بشه. متاسفانه تو اتوبوس نمی تونی بزنی شبکه دیگه و حتی نمی تونی پاشی و صحنه رو ترک کنی.

یه فیلم دیگه هم پخش شد به اسم کالسکه. این فیلم به همراه فیلم قبلی (این سیب...) رو من حاضرم ببینم، ولی فقط به شرطی که برای هر کدومش حداقل دویست هزار تومن بهم بدن. فک کنم کسی که تو اداره سانسور وزارت ارشاد نشسته و فیلم رو دیده و گیر و گوراشو درآورده، به فرض اینکه کارمزدی بوده و فیلمی بهش حقوق داده باشن، با خودش گفته کاش نمی دیدم. تو این یکی فیلم، شما اراده میکنی و یه سوئیچ شاسی بلند میاد دم دستت. از کجا؟ شوهرت یه جایی داره شترمرغ پرورش میده، ده دوازده تایی شترمرغ داره که بزور ماهی دو تا تخم میکنن. پول تو اینجور فیلما به وفور هست. وقتی که پول در دسترس باشه، شخصیت ها چه گرهی دارن که برای باز کردنش تلاش کنن و داستان ساخته بشه. شاید فک کنید که سوژه های احساسی هم قابل طرحن، ولی در همون ها هم باید یه محدودیت هایی باشه که برای رفعشون یه کاری انجام بشه و داستان پدید بیاد. دو تا فیلم آخری، از زردترین و اتوبوسی ترین فیلمایین که تو عمرم دیدم. فکرشو بکنید که تو این مطلب، اسم چه فیلمایی رو کنار هم آوردن. خوشبختانه کسی زیاد راش به اینجا نمیخوره که از دیدن این اسامی که هم، حیرت کنه.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برکینگ در برابر هاوس

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 17 مرداد 1393-01:09 ب.ظ

با تمام شدن سریال برکینگ بد، سریال هاوس آف کاردز رو تو برنامم گذاشتم. هر شب یک قسمتشو می بینم که استراحت خوبیه. من فصل اول هاوس آف کاردز رو یک سال پیش دیدم و حالا بعد اینهمه مدت، خیلیشو فراموش کردم.

ولی تفاوت رو اینجوری میشه فهمید. شخصیت های منفی برکینگ بد و از جمله شخصیت اصلیش پیچیده تر بودن. سیاستمدار هاوس آو کاردر فقط آدم میکشه ولی شیمیدان برکینگ کلی تنگنا و فشار درونی رو تجربه میکنه تا به قتل میرسه. آدمکشی جذبه ای نداره، مگر اینکه نوعی احساسات هم مبادله بشه و این یکی اصلاً نداره.

خلاصه اینکه شخصیت اصلی هاوس خیلی سطحی تر از برکینگه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برکینگ بد

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 16 مرداد 1393-09:45 ب.ظ

اگر تابحال سریال برکینگ بد رو ندیدید، حتماً در اولین فرصت تهیش کنید. البته همین الان هم دیره. وقتی این سریال رو می دیدم، بارها افسوس خوردم که چرا دست اول ندیدمش. منظورم از دست اول، زمان پخش برای اولین بارشه. موضوع اینه که سریال پنج فصله و در هر فصلش باید فکر کنی که این آخرشه. مخصوصاً در آخر فصل سوم، دو قسمت آخر بوی پایان میدن. فصل چهارم یجورایی به پایان هم میرسه. اصلاً چه بسا فصل پنجم رو بعداً دربارش تصمیم گرفتن. اگر ندونی که مثلاً این فصل سوم آخرین فصل کل سریال نیست، مطمئناً دو سه برابر بیشتر هیجان زده میشی.

شخصیت اصلی سریال رو که قبلا معرفی کردم. این آدم شاید به خاطر شباهتی که با ناظم مدرسه ی راهنماییم و شاید به خاطر اصول عملگرایانه و در عین حال ارزشمندش منو واقعاً تحت تاثیر قرار داد.

من مشغول ترجمه بودم و هر قسمت این سریال رو به عنوان پاداشی برای چند صفحه پیش رفتن در کارم در نظر گرفته بودم. از قسمت هفتم فصل آخر، ترجمه تعطیل شد. شاید اگر ایرادی که اول گفتم نبود، کلاً این سریال زندگیم رو تعطیل می کرد. مساله اینه که سایش رو هنوز هم حس می کنم. هنوز هم به این فکر می کنم که چرا اینطوری کرد. چرا اونطوری نکرد؟ چرا یه طور دیگه نشد؟ کلاً خواب و خوراک رو از آدم میگیره. بیخود نیست که بهترین سریال تاکنون پخش شده ی جهان لقب گرفته.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سریال Breaking Bad

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 7 اردیبهشت 1393-12:17 ق.ظ

این چند روزه، فصل اول سریال برکینگ بد (Breaking Bad) رو نگاه کردم. این سریال واقعاً شایسته ی قرار گرفتن در صدر همه ی لیست ها رو داره. قبلاً سریال House of Cards رو دیده بودم که علی رغم زمینه ی جالبش، خیلی داستانای چرندی داشت. این یکی عالی بود.

شخصیت اصلی سریال، از هر نظر شبیه ناظم مدرسه ی راهنماییمه. آقای نائل. هم از نظر ظاهری و هم از نظر نوع رفتار و سکنات. گویی نائل رو از اهواز دعوت کردن و برای این سریال بردن اونجا. البته این بازیگر گذشته ی بلندتری داره و احتمال زیادتر اینه که اون اومده باشه اهواز و یه مدت نقش معاون مدرسه رو بازی کرده باشه. حالا هم تو یه سریال نقش یه معلم شیمی رو بازی میکنه.

اما از نظر عمومی برام یه نکته ی قابل بازگو کردن داشت. اینکه خونواده ی نائل. نه خونواده ی اون شخصیت در فیلم، چقدر خونوادن. ذهنیت عمومی اینه که خونواده این اندازه در آمریکا مهم نیست. منظورم این نیست که بیام بگم همه آمریکاییا همجنس گرائن و غیره. طبق قول قابل تایید عموم، فرهنگ آمریکایی درسته که خیلی خانواده محورتر از اروپاست ولی باز هم خیلی نباید انتظار فداکاری و عشق های درازمدت و غیره رو داشت. خیلی از فیلما و سریالا هم شاید اینو تایید بکنه.

اما جالبه که تو سریالی که در مورد تبهکاری ساخته شده، این اندازه به روابط درون خونواده پرداخته شده. شاید اینجا جاییه که سریال واقعیت رو فدای ارزش میکنه. اگر اینطور باشه، یعنی تو همون هالیوودش هم از این کارا هست. منتها اونجا فدا کردن واقعیت برای یک ارزش انجام میشه و نه برای یک ژست یا حفظ ظاهر یا تبلیغات.

در همین رابطه، اگر فیلم ذهن زیبا رو دیده باشید، می تونید به این لینک برید و ببینید که چطور در ساخت یک فیلم بیوگرافی، شاهد این قضیه هستیم.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%DA%A9_%D8%B0%D9%87%D9%86_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7


نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فیلم های چیز

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:چهارشنبه 27 فروردین 1393-11:50 ق.ظ

"پورنوگرافی تحقیر و بی ارزش کردن زن است. یک فعالیت مشمئز کننده است. من هیچ چیز مثبتی در آن نمی بینم. تنها کافی است که به تصاویر نگاهی کنید. در این تصاویر زنان به اشیائ سکسی بی حرمت تبدیل شده اند. این متناسب با شان انسانی نیست. منظورمن این است که من هیچ چیز قابل توجه و بحث در آن نمی بینم.

این واقعیت که برخی با دیدن این صحنه ها لذت می برند حکایت از وجود یک مشکل جدی در آنها دارد. اگر آنها از تماشای تحقیر زنان لذت می برند پس خود دچار مشکل اند."

نوام چامسکی (مطمئن نیستم)

من همیشه با دیدن اینجور فیلما مشکل داشتم. تو زمانی که با همسن و سالام تازه به بلوغ رسیده بودیم، بحث روزشون تبادل این فیلما بود. برام جذبه ای نداشت. بارها این رو یک ضعف در خودم دونستم. چندباری تو راه مدرسه، از این دست فروشایی که آروم میگفتن: "سی دی، پاسور، ورق، زرورق"، ایستادم و چنین چیزی رو خواستم. سی دی خالی بود. سی دی خام. دو سه بار این کارو کردم. به نتیجه نرسید. یبار بالاخره سی دیه خام نبود. از اون سی دی فقط پنج دقیقشو دیدم. یخوردشم زدم جلو. برام مشمئزکننده بود.

بعدها وقتی تو دانشگاه بودم، مبادلات بچه ها زیاد علنی نبود. منتها تقریباً هر لپتاپی رو که باز میکردی، یه پوشه ی حجیم حاوی این فیلما بود. تو اون زمان، ناخودآگاه برای لذت بردن از چنین فیلمایی تلاش کردم ولی باز هم فقط احساس انزجار رو در من زنده میکرد. تو دوره ی ارشد، یکی از دوستان، حدود صد گیگابایت فیلمای تخصصی و با بهترین کیفیت و در همه سلیقه ای داشت. بهم گفت که چندتا هارد تو خونشون داره که فقط حاوی همین چیزان. صد گیگابایت، در عرض سه هفته دلشو زد و رفت با فلان کس آپدیتشون کرد. من از این دوست دو سه تا از بهترین کلیپاش رو گرفتم. وقتی ازش این دو سه تا رو خواستم، خیلی اصرار کرد که کل پوشه رو انتقال بده. هم یک احساس بخشندگی داشت و هم حوصله ی جلب نظرمو به تک تک کلیپا نداشت. اون کلیپا رو ندیدم. یعنی چندباری بازشون کردم، ولی بعد چند بار جلو زدن، بستمشون و احساس بدی بهم دست داد.

از این جور اتفاقات چند بار دیگه هم افتاد. یبار یه پوشه پر از فیلم و پی دی اف و غیره که برای آموزش این مسائل بود، به دستم رسید. جمع آوری این فایل ها حتما برای دوستم، کار طاقت فرسایی بوده. نود درصد اون پوشه، متن های آموزشیه. اون موقع تو لپ تاپم کپیش کردم و هنوز اونا رو تو هاردم دارم. شاید یه روزی بدردم بخوره. فکر نمیکنم برای آموزش این مسائل، نیاز به سالها مطالعه و تحقیق باشه. به همین دلیل فعلاً نیازی به مراجعه به اون فولدر ندارم. البته هر کسی که به لپتاپم فلشش رو زده و خواسته از محتویات مفیدش، برای خودش ببره، بعد از اطلاع از وجود این فولدر، به قیمت پاک کردن کل محتوای فلشش، اونو خواسته. خلاصه، این محبوب ترین پوشه ی لپ تاپمه.

از بحث منحرف نشیم. برام عجیب بود که چرا از این فیلما خوشم نمیاد. واقعاً خودم رو مقصر می دونستم. تا اینکه این متن رو در پیج فلسفه (تو فیسبوک) دیدم. فارغ از اینکه چامسکی اینو گفته باشه، واقعاً همدلانه بود. فکر میکنم، چامسکی خوب تشخیص داده. تجربه ی من اینو بهم ثابت میکنه. در شرایطی بوده که به سمت نوع خاصی از این فیلما رفتم. اون هم تاییدیه بر این نظر. من ارتباط کمی بین این تنفرم از اینجور فیلمها و اعتقادات دینیم می دیدم. اصلاً مساله ی گناه در کار نبود. دست کم به صورت خودآگاه. غیرانسانی بودن.

در مورد فیلمای اروتیک (فیلمایی که پورن نیستن ولی حاوی صحنه های جنسی بیشتر عاشقانن)، قدر مساله متفاوت بود. اونجا فکر میکنم غیرت نمیذاشت از دیدن این تصاویر لذت ببرم. شاید همین غیرت باعث اون احساس انزجار هم میشد. شاید هم این ریشه در دوری من از تماس باشه. کمتر اهل تماس فیزیکی هستم. شما گابی (عروسک کلاه قرمزی) رو دیدید. من نه به اون شدت ولی متوجه شدم که حداقل تماس های فیزیکی رو با افراد دارم. یه آدم باید خیلی برام دوست داشتنی باشه تا بوسش کنم. گویی سیستم فیزیولژیک، روانی و اخلاقیم بر اساس تک همسری بنا شده.

حالا اینا رو داشته باشید. تصویر نر آلفا رو هم داشته باشید. فرهنگی که از ما مردها، آدمایی شبیه بازیگران مرد این فیلم ها میسازه. خب چرا باید مردونگی با این سطح از تجاوز نمادین همراه باشه. مثلاً یه عده هنوز فکر میکن که مرد کسیه که تا حالا چند نفرو ناکار کرده باشه. دعوایی باشه. قبلاً همینجا شرح دادم که تو فرهنگ صلح طلبانه ی ایران، چقدر میتونیم شاهد مردانی باشیم که آزارشون به مورچه هم نرسیده باشه. مردونگی آدمایی که تجاوزگری تو شاکله ی حسی- رفتاریشون جایی نداره. منم آدم قلدری بودم و همین حالاشم پاش برسه تو دعوا کم نمیارم. خوشبختانه جامعمون به حدی رشد کرده که مردم الکی به جون هم نیفتن. اهل ذلت و خواری به هیچ شکلی هم نیستم. ولی چه زیبا گفت حضرت علی (ع) که اگر کل دنیا رو بهم بدن تا دانه ای رو به ستم از موری بگیرم، اینکار رو نمیکنم. از امام علی که مردتر نداریم که. از نرینه های حیوان این فیلم ها متنفرم. اینها کرامت انسانی رو زیر پا میزارن.



نوع مطلب : افکار من  زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پهلوانان نمی میرند

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 24 فروردین 1393-12:35 ق.ظ

چند روزیه که دارم این سریال زیبا رو می بینم. شب ها ساعت ده و نیم و تکرارش ظهرها ساعت دو و نیم. در شبکه ی آی فیلم. ساخته ی سال 74. کوچیک که بودم چندتا از قسمتای آخرش رو دیدم. اونجا که پهلوون مسلم اومد. بهرحال من از این سریال های مردونه خوشم میاد. به نظرم نسل های متمادی باید این سریال رو ببینن.

موضوعی که توجهمو جلب کرد، موضوع انتقامه. چقدر کینه ها در این سریال زیباست. زن و مرد به انتقام فکر میکنن. مقایسه کنید با سریال هایی مثل "زیر تیغ" که سالها بعد ساخته شدن و گذشت رو ترویج میکنن. باید منتظر ادامه ی سریال بود.

ولی یه فکری هست که گویی انتقام یکی از پایه های عقاید شیعست. شیعیان تقریباً همیشه اقلیت بودن. چه در زمانی که بنی هاشم در مقابل بنی امیه، کم بود و سازماندهی نداشت و پول نداشت و چه بعدها. همیشه باید کینه ها رو پنهان میکردن و اسمشو میزاشتن تقیه. ولی انقلاب هایی داشتن که با انتقام های بزرگی همراه بوده. مختار بهترین نمونشه. همه مختار رو با خون به جوش اومدش میشناسن. سریال مختارنامه تا حدی این روایت رو تعدبل کرد. مختار به جز منتقم، یک حاکم شیعه هم شد.

اغلب شیعیان (شاید همه)، امام زمان (ع) رو منتقم خون شهدای کربلا میدونن. این انتقام که یکبار توسط مختار (البته به صورت دست و پا شکسته) گرفته شد. اونا هم که نیستن. اما امام زمان کسی نیست که انتقام میگیره، بلکه بیشتر کسیه که کینه اون خون ها رو داره. یعنی میشه یزیدی نباشه ولی هنوز دلی برای انتقام ازش بجوشه.

بهرحال گویی انتقام در عقاید ما هست. هر چند ممکنه عده ای اون رو حاشیه ای بدونن. مراجعه یه سنت ائمه کمتر این رو نشون میده. مثلاً حضرت علی (ع) به عنوان تنها امامی که حکومت سیاسی تشکیل داد، هیچ جنگ انتقام جویانه ای نداشت. دشمنان حضرت علی (ع) از دستش در امان بودن. جنگی آغاز نشد. از نظر ما، پیامبر(ص) هم فرد انتقام جویی نبود. در فتح مکه، از خیلی از خون ها گذشت. در کل میشه گفت که هیچ یک از معصومین از قدرت برای گرفتن انتقام از دشمنان سابق و حتی از دشمنان اسلام استفاده نکردن. تا جنگی بهشون تحمیل نمیشد، وارد نمیشدن.

اما در مورد قصاص موضوع قدری متفاوت بوده و هست. در اونجا گویی یک جنگ آغاز شده. در اونجا بحث انتقام اصلاً مطرح نبوده. قصاص رو نوعی دفاع میشه تعریف کرد. توصیه ی دین اینه که کم هزینه ترین راه دفاع انتخاب بشه. اگر گذشت کم هزینه تر و مطمئن تره، به اون عمل کنید. اگر نه، قصاص میتونه جلوی ادامه ی جنگ رو بگیره. البته جنگ در اینجا کلمه ایه که بجای یک ناهنجاری اجتماعی به شدت خطرناک استفاده شده. قصاص برای حذف ناهنجاریست. البته شاید نوعی کینه هم درون این عمل باشه. بهرحال این یک بحث طولانیه که در موردش حرف زیاد زده شده. اینکه حتی قرآن هم بحث رو تموم نکرده و در عین تاکید بر قصاص، توصیه به گذشت هم کرده. تو چنین فضایی، همون اندازه که "پهلوانان نمی میرند" و "قیصر" جذابن، "زیر تیغ" و... هم جالب به نظر میرسن. بزرگترین اشتباه در اینجا، مطلق نگاه کردن و مطلق قضاوت کردنه.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  


Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات