خودافشایی های امیر

ساعت ساز نابینا

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 17 فروردین 1393-08:18 ب.ظ

کتاب ساعت ساز نابینا رو دیشب به پایان رسوندم. تو پستای قبلی خیلی نقدهایی که به فکرم رسیده بود رو بیان کردم. یک مساله اینه که من به عنوان یک غیرزیست شناس به احتمال زیاد نقدهای خیلی گفته شده به ذهنم رسیده. حتماً کسی که با اطلاعات این علم ارتباط داره خیلی بهتر میتونه در موردشون حرف بزنه. من به عنوان یک مطالعه کننده افکار خودم رو بیان کردم. حالا یک زیست شناس حرفه ای که به این زمینه علاقه داره، خیلی خوب میتونه جواب بده. شاید یک زیست شناس که پنجاه سال پیش میزیسته هم جواب نقدهای منو داشته باشه. بهرحال خود داوکینز هم با پیشبینی چنین نقدهایی بعضاً تلاش زیادی برای جواب دادن کرده. موضوع جهش رو غیرمنطقی میدونه و صفحات زیادی رو برای نفی این نظریه به هم رسونده ولی باز هم واقعیتی که فابل درک تره همینه (قبلاً علتشو توضیح دادم). تلاش زیادی هم برای هماهنگی مشاهدات فسیل شناسی با تکامل تدریجی میکنه. حیواناتی که به سرزمین دیگه ای میرن و وقتی که برمیگردن گونه ی موجود رو منقرض میکنن. حال اینکه حیوانات ساکن خیلی بهتر برای این جغرافیا آماده شدن تا حیوانات مهاجرت کرده. خرس های قطبی، سفیدتر از پسرعموهای سفرکردشون هستن. بهرحال مشاهدات هم خیلی ناپلئونی بدرد اثبات (معنای مصطلح در علم) میخوردن.

اما نظریه ی خیلی جالب و مفید و در مواردی خیلی علمیه (مطابق و توجیه کننده ی مشاهدات). من به شخصه خیلی با این نظریه حال میکنم. این جمله یک متخصص رو که این نظریه رو پذیرفته رو میتونه عصبانی کنه. به هرحال من بدم نمیاد که به انسان ها به عنوان یک گونه ی پیچیده ی جانوری نگاه کنم. حیوانات خیلی تمایلات رمانتیک آدم رو ارضا میکنن. واقعاً ای کاش من یک نئاندرتال بودم. یا همون هموسایپینس ولی خیلی قدیم تر. مهندس شکار میشدم. احتمالاً از نسل من گونه ای بوجود میومد که یک سیستم موشکی رو در بدنش داشت. نه! این اختصاص به آدمایی داره که خیلی تُف میکنه. از نظر عرفانی یکجور وحدت با طبیعت رو تداعی میکنه. من همونیم که این پشست. این لپ تاپ هم چیز خوبیه. البته این مثل من نیست. وحدت جالبیه!

از نظر علمی هم خیلی مفیده. توجیه بسیاری از پیچیدگی ها. توجیه رفتارهای مختلف (رفتارشناسی تکاملی) و خیلی فواید دیگه که همه ذینفعن. از نظر اخلاقی خطرات زیادی داره ولی فایده هم داره. فایدش در اون همبستگی ایه که در گونه ی انسان و همچنین بین انسان و طبیعت رخ میده.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داروین و انتخاب جنسی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 16 فروردین 1393-11:30 ق.ظ

روان شناسان تکاملی معمولاً (شاید همیشه) برای توجیه یک رفتار به کارکرد مفیدش در طی رشد نوع انسان رجوع میکنن. مثلاً علت لبخند زدن رو فلان فایده در زمانی خاص میدونن. این فایده در اون زمان باعث ژنی که توان ایجاد لبخند رو داشت بیشتر تکثیر بشه و بیشتر شانس بقا داشته باشه و به مرور همه گیر بشه. به همین ترتیب بسیاری از رفتارهای دیگه رو هم توجیه میکنن.

مثلاً تجاوز مردان به زنان یک انتخاب طبیعی تکامل یافته است. مردها هزینه ی زندگی فرزند رو میدادن و زنها اون رو بدنیا می آوردن. اگر فرزند مذکور متعلق به این پدر نبود، کل هزینه های این فرد هدر رفته بود. از طرفی راه آزمایشگاهی نبود که پدر بچه رو ثابت کنه. تنها راه این بود که مرد وقتی به خونه میاد، علی رغم میل همسرش باهاش ارتباط برقرار کنه تا اسپرم های رقیب رو از بین ببره. کلاً هم رقابت ها باعث چنین تجاوزی میشد. من تو جزئیات تشریح آناتومیک این ماجراها نمیشم. ولی ببینیم که چه فرض هایی ناگفته مونده. اول اینکه مردها از این فرایند جابجایی اطلاع داشتن. دوم اینکه نوع بشر براش این اندازه مهم بوده. هر دو فرض با مطالعه روی قبایل ابتدایی رد شدن. در اونجا قبایلی هست که مردان قبیله فکر میکنن که با کمک همدیگه نطفه ی بچه رو میسازن. نه براشون مهمه و نه اطلاع دارن. بهرحال هدفم آوردن یک نمونه از کار این روان شناسا بود.

به هر صورت ما در تکامل با عنصر کارایی سروکار داریم. اگر چیزی کارامد بوده رشد میکرده و این کار با مکانیزم انتخاب طبیعی انجام میشده. اما داروین یجاهایی کم می آورد و برای همین هم نوعی انتخاب به عنوان انتخاب جنسی رو پیش کشید.

مثلاً پرهای طاووس برای حفظ بقا کارامد نیست ولی اون رو به چشم جنس مخالف (ماده) جذاب میکنه. موارد خلاف کارامدی رو با این نوع انتخاب میشه حل کرد. در اینجا به نظرم پای داروین (و فیشر و داوکینز) می لغزه.

کاری که نمونش رو از روان شناسان تکاملی مثال زدم، چرا اینجا صورت نمیگیره. یک جا زیبایی ها رو با تکیه بر کارامدی های طی تاریخ توجیه میکنن و در جای دیگر که این ها مقابل هم قرار میگیرن متوسل به مفهوم نااستوار انتخاب جنسی میشن. به هر صورت این یعنی عاملی غیر از انتخاب طبیعی در کار بوده. تا حالا  افرادی از گونه که انتخاب طبیعی رو قبول نمی کردن حذف میشدن. حالا انتخاب جنسی چطور مانع حذفشون میشه. هر اندازه انحراف از اصل کارامدی به همون اندازه افزایش حذف رو باعث میشه.

به نظر میرسه که انتخاب جنسی کل نظریه انتخاب طبیعی رو رد میکنه. ژن زیبایی شناسی باید خرد بشه. جالبه که برای نجات نظریه به چه روشهایی متوسل میشن.

فیشر میگه که اگر مثلاً ژن بلندقدی در من وجود داشته باشه ژن بلند قد دوستی هم در من وجود داره. چون وقتی یکی از والدین من قد بلند داشته و دیگر اون رو پسندیده، پس هر دو ژن به من منتقل شده. بنابراین من اگر ویژگی الف رو دارم، ویژگی الف پسندی رو هم دارم و همچنین ویژگی پسندیدن کسانی که ویژگی الف رو میپسندن. به این ترتیب من کسی رو که من رو بپسنده می پسندم. نمی دونم چقدر بحثم روشنه. یعنی مثلاً اگر من دماغ درازی داشته باشم از کسی خوشم میاد که از دماغ درازها خوشش بیاد. طبق این استدلال چیزی به اسم شکست عشقی هیچ وقت رخ نمیده.

به هرحال ما شکست های عشقی رو زیاد میبینیم. بیشتر از اون کسایی هستن که پا پیش نمیذارن. کلاً احتمال مَچ شدن دو نفر خیلی کمه. فیشر میتونه بگه که ما ویژگی هامون زیاده و جانداران دیگه کمتر. اول اینکه حیوانات هم به اندازه ما ویژگی دارن و یا خیلی کمتر از ما ندارن. دوماً ما در یک ویژگی هم به سختی مَچ میشیم. به نظر میرسه که برای حل یک مساله ی غلط از فرض غلط استفاده شده ولی مشکل سرجاش مونده.

البته به نظرم از همون اول هم کشیده شدن به این سمت (انتخاب جنسی) غلطه. میشه گفت که انتخاب جنسی امتداد افراطی شده ی انتخاب طبیعیه. آدم های تنومند (یا زیباتر) بچه های بهتری بدنیا می آوردن و برای همین این رو تبدیل به یک ارزش کردن و مفهوم زیبایی ساخته شد. تنوع پارامترهای باعث زیبایی در میان افراد و فرهنگ ها خلاف این رو میگه. ولی در مورد تنومندی میشه گفت که در ادامه تمایل به تنومندی خودش گُر گرفت و پیشی گرفت. در هر حال زیست شناسانی مثل فیشر میدونن که ویژگی هایی هست که با کارامدی افراطی هم نمیشه حلشون کرد. شاید بشه نظریه این تحت عنوان اثر جانبی داد. یعنی ژن هایی باشن که وقتی کارامدپسندی رو ایجاد میکنن یک گرایش دیگه رو هم ایجاد میکنن. در این صورت هم اون گرایش دیگه بخاطر هزینه های مادیش و کم کردن شانس بقا باید حذف میشد.

در کل این انتخاب جنسی یک پاشنه آشیل فرگشت باقی میمونه.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ساعت ساز و احتمالات

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 15 فروردین 1393-08:59 ب.ظ

تصور کنید که روزانه پنجاه هزار نفر از مردم تهران بصورت عابر پیاده از خیابان عبور میکنن. آمار دیگه ای که داریم اینه که صد نفر تصادف میکنن و میمیرن. این دو آمار کامل خیالیه. بر اساس این آمار احتمال تصادف عابر پیاده برابر است با یک تقسیم بر پونصد. یعنی از هر پونصد نفری که از خیابون رد میشن یکیشون تصادف میکنه. یک نتیجه گیری میتونه این باشه که هر پونصد باری که از خیابون رد میشیم یکبار تصادف میکنیم. یعنی من اگه تا حالا چهارصد و نود و نه بار از خیابون رد شدم بار بعد حتماً تصادف میکنم و میمیرم.

اسم این خطا رو میتونیم مغالطه ی احتمال بدونیم. ممکنه این اعداد رو دلیل بر نادرستی بدونید. من شاید ده هزار بار تا بحال از خیابون ها رد شدم و دفعه ی بعد هم رد میشم. علت تصادف تعداد رد شدن ها نیست. علت تصادف عدم توجه به خطراته. من اگر چشم بسته رد بشم به احتمال زیاد تصادف یکنم. این نوع مراجعه به احتمال برای وقتیه که با چشمان بسته از خیابون رد بشیم. داوکینز یک جاهایی از این اشتباه استفاده میکنه. در جایی که استفاده براش نداره. مساله این که چیزی شبیه همین مثال رو هم میزنه. اگر دنیا ساخته ی یک ساعت ساز نابیناست، پس ما با احتمالات عبور نابینایان از خیابون مواجهیم. به همون امکان وقوع باید برگشت.

خب چرا باید در سیاره ای به اسم زمین شاهد شکل گیری حیات باشیم. یک دلیلی که میشه آورد اینه که در اینجا عناصر مورد نیاز برای تشکیل حیات وجود داره. اولاً هیچ دلیلی نیست که سیارات دیگه عناصر حیاتیه اینجا رو نداشته باشن. در مورد عناصر موجود در مریخ زیاد تحقیق شده و بتازگی داره در مورد آب در زحل بررسی میشه. دست ما به اینها رسیده. بر اساس یک استقرای ابتدایی (که تنها گزینه قابل اجراست) در سیارات دیگه هم عناصر حیاتی یافت میشه. دوم اینکه لازم نیست موجودات در سیارات دیگه با عناصر حیاتیه ما زندگی کنن. مثلاً یکسری موجودات رو تصور کنید که در سیاره ی فلان دارن دی اکسید کربن استنشاق میکنن. یا هر مکانیزم حفظ بقای دیگه ای. اکسیژن هیچ امتیاز خیلی ویژه ای نسبت به دی اکسید کربن نداره الا اینکه بدرد موجودات زنده ی سیاره ای به اسم زمین میخوره. ضمن اینکه همین عنصر هم به علت هایی ساخته شده که در هر جای دیگه ای هم میتونست ایجاد بشه. سالهاست که در مورد مهاجرت به سیارات دیگه داره بررسی میشه. خلاصه بگم که طبق خود نظریه ی تکامل، ما برای ادامه ی زندگیمون نیاز به مصرف روزانه ی مقدار زیادی اورانیوم غنی شده نداریم چون تکامل ما در وضع وفور چنین ماده ای رخ نداده.

اما هیچ دلیلی نیست که سیارات دیگه بعد از ما تشکیل شده باشن و فرصت ایجاد حیات رو نکرده باشن. فکر نمیکنم عمر مریخ کمتر از زمین باشه. البته میشه گفت که حیات شکنندست و هر لحظه میتونه راه اومده رو برگشته باشه. مسیر تاریخ تک خطی نیست و از شانس ما در زمین تک خطی شده و موجودات خودشون رو و محیط زیستشون رون  نابود نکردن (البته هنوز). این ایده ی خیلی رمانتیکیه و حتماً بدرد ان جی اُ های حامی محیط زیست میخوره. ولی جای این خواسته رو که باید عناصری از حیات رو در سیارات و حتی ستاره ها دید نمیگیره. ما باید سوسک های مقاوم در برابر حرارت زیاد رو در خورشید هم داشته باشیم که اگر به خاطر نور زیاد فادر به رؤیتشون نیستیم ولی اونجا هستن و بعیده که به توانایی مهاجرت نرسیده باشن. همونطوری که خرس ها بر روی زمین اینور و اونور تاب میخورن سوسک های خورشیدی هم دیر یا زود یه نشونه از خودشون بهمون نشون میدن.

برای دوری از چنین تخیلات مسخره ای (که البته میشه دستمایه ی یک داستان علمی تخیلی خوب بشن)، من یک ساعت ساز تیزبین رو در اینجا می بینم که مدام ساعتش رو کوک میکنه. البته همیشه نیاز به کوک کردن نیست. ولی نمیشه کار این ساعت عظیم رو به خودش واگذار کرد. البته نیازی به رد همه ی جوانب فرگشت نمی بینم. چند پست دیگه که کتاب رو هم تموم کردم، میام و جوانب جذاب و توجیه شده (برای خودم) ی این نظریه رو میگم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ریچارد داوکینز/ توماس هابز (2)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 14 فروردین 1393-11:45 ق.ظ

اگر شما دو متر قد داشته باشید، وقتی به دو نفر آدم با قدهای صد و شصت و پنج و صد و شصت و هفت می رسید، هیچ تفاوتی در اونها نمی بینید. این یک مثال غلوآمیزه. در واقعیت ما اختلاف ده و یازده سانت کوتاه ترمون رو متوجه نمیشیم و در مواردی حتی اختلاف ده و پانزده سانت. البته این در مورد یک جنسه. احتمالاً یه پسر تفاوت قد دخترها رو بهتر متوجه میشه و برعکس.

قبل از این گفته بودم که فرض هابز اینه که انسان ها برای حفظ اون چیزی که دارن، باید بیشتر بدست بیارن. این صرفاً یک فرض نیست. این نتیجه ی یک فرضه. فرضی که این نتیجه رو میده اینه که انسان ها قدرت نزدیک به همی دارن. هابز میگه که هر انسان هر چقدر هم که قوی باشه باز هم توسط دو انسان یا چند انسان دیگه مغلوب میشه. بنابراین در یک دنیا با قدرت های نزدیک هم زندگی میکنیم.

در نقدی که به داوکینز داشتم، گفتم که تغییرات تدریجی دردی رو دوا نمیکنن و برای بقا یا جهش معنی داره و یا سکون. این نقد رو خوشبختانه زیست شناسان به نامی کردن و من خیلی خوب تونستم به عنوان یک غیرمتخصص چنین نقدی رو داشته باشم. یعنی زیست نخونده حرف یه زیست شناس بنام رو گفتم. بهرحال داوکینز در جواب میگه که تکامل تدریجی بهتر از عدم تکامله. حالا که جهش اتفاق نمیفته، پس چه بهتر که تدریجاً رشد رخ بده. چشم 6 درصد کارامد بهتر از چشم 5 درصده. تغییرات رو ریزتر کنید. چشم شیش ممیز هفتصد و پنجاه و چهار درصد قوی بهتر از چشم شیش ممیز هفتصد و پنجاه و سه درصد قویه. هرچقدر که می خواید میتونید این تغیرات رو کوچک کنید.

مساله اینه که از یه حدی کوچکتر، تغییرات عملاً هیچ فایده ای ندارن. برای همین به دو یند نیاز داریم. یک: تغییرات اونقدر کوچکن که در یک نسل اتفاق میفتن و دو: تغییرات اونقدر بزرگن که موثرن. بند دو یعنی مثلاً قد اون دو نفر به چشم رقیب قدرتمندشون بیاد. یه دشمن حرفه ای فرقی بین دو شکار با تفاوت خیلی کوچیک قائل نیست.

از طرفی تغییر باید در یک نسل باشه تا رخ بده. اینطور نیست که پدر خرس قطبی به بچش وصیت کنه که من تمام تلاشمو برای افزایش سفیدیمون کردم. تو هم این تلاشو ادامه بده. ممکنه فرزند ناخلفی از آب دربیاد و راه رو راست نره.

به هرحال میبینیم که برای پذیرش هر کدوم از این گذاره ها دلایل بیشتری نیاز داریم. فی المثل در مورد شیب تغییرات، بعضی مهندسین ژنتیک به عدم چنین تغییری قائلن. در مقابل گفته میشه که تغییرات به شدت زمان برن. گویی تغییرات اونقدر تدریجین که برای پژوهشگران هم محسوس نیستن چه برسه برای شکارچیان.

در عمل هم ما بیشتر فرزندان ناخلف بدنیا میاریم. بچه هایی که راه تکامل رو طی نمیکنن. بعیده که در کوتاه مدت بقای این فرزندان زیر سوال بره.

اما یطور میشه که این نقد رو رفع کرد. برگشت به فرض هابز. اگر موجوداتی که با هم در تقابل هستن، قدرت نزدیک به هم داشته باشن. یعنی یک شیر خیلی از طعمش قوی تر نباشه. و موجودات دیگه. طبیعت چنین چیزی رو نمیگه. ضمن اینکه اگر هم چنین چیزی رو بگه، ما باید شاهد تضعیف گونه ی مغلوب به عنوان یک استراتژی برای حفظ خود باشیم. اگر شیرها به صید حیوانات از نظر قدرت نزدیک به خودشون میل داشته باشن، چه بهتر که یه گونه ی ضعیف تر باشیم تا کمتر صید بشیم. هرچند این هم درست به نظر نمیرسه. چون امکان جهش نیست و تغییرات تدریجی مضره.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ریچارد داوکینز/ توماس هابز

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 10 فروردین 1393-07:40 ب.ظ

توماس هابز در توصیف وضعیت طبیعی (یا اولیه ی) انسان میگه که در این وضع انسان برای بدست آوردن بیشتر از نیازش تلاش میکنه. هابز علت چنین تلاشی رو حفظ همان حداقل های زیستی میدونه. یعنی مثلاً اگر شما یه خونه ی دیگه نداشته باشید ممکنه همون خونه ی اولتون رو هم ازتون بگیرن. اگر یک کیلو گوشت دارید، میدونید که اگه بیشترش رو بدست نیارید همون رو هم ازتون میگیرن. تصور کنید که برای کل زندگی تون بصورت روزانه یک کیلو گوشت و فلان مقدار نون و بهمان مقدار شیر و... دارید. منظور من اینه که نیازهاتون برطرف میشه. هابز میگه که شما به این حد راضی نمیشید، چون فکر می کنید که برای حفظ همین ها باید بیشترش رو بدست بیارید. حالا من نمیخوام نتایجی رو که هابز میگیره شرح بدم. همین رو داشته باشید.

حالا در مورد تکامل (یا فرگشت). در اینجا علت تغییر ژن ها چیه؟ فرض کنید که تمام موجودات زنده دارن در یک نظمی با همدیگه زندگی میکنن. شبیه نظم همین اواخر (قبل از مصرف انبوه انسان ها). در این وضعیت، همه همه چیز دارن تا به زندگیشون ادامه بدن. بنابراین نباید تغییری رخ بده. ژن ها باید ثابت باشن. مگر تصادف هایی که اون ها رو کمی تغییر میده ولی این تغییر کمکی به بقای بیشتر اون ها نمیکنه. ولی اگر اون فرض هابزی رو وارد کنیم چی میشه؟ حالا ژن ها به رقابت می پردازن. داوکینز رقابتی هابزی رو به عرصه ی ژن ها وارد میکنه. رقابتی که از نظر هابز، به انسان ها محدوده (چون اصولاً فلسفه ی هابز با انسان مرتبطه و نه با کل طبیعت از جمله بیومورف های داوکینز).

در هر حال در اینجا یکی از مفروضات هابز- داوکینزی روشن میشه. رقابت بر سر بیشتر از نیازها.

الان فصل سوم کتاب (ساعت ساز نابینا) رو تموم کردم ولی شنیده هام میگه که داوکینز این رو رد میکنه. یعنی چیزی رو فرض میگیره که در جای دیگه رد کرده. بنابر چیزی که شنیدم، داوکینز در جایی میگه که حیوانات بیشتر از نیازشون رو نمیخوان. مشاهدات هم همین رو میگن. پس چرا ژن ها این اندازه زیاده خواهن. من درستی  این پاراگراف آخرم رو واگذار میکنم به زمانی که این کتاب و کتاب دیگری از این نویسنده (ژن خودخواه) رو خونده باشم. شاید این صرفاً یک فرض نباشه و مشاهدات قوی پشتش باشه. اما موقتاً اون رو یک فرض میدونم و از پذیرشش امتناع میکنم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داوکینز و مساله ی خرس های قطبی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 10 فروردین 1393-02:12 ب.ظ

الان دارم کتاب "ساعت ساز نابینا" رو می خونم نوشته ی ریچارد داوکینز. از اسم کتاب مشخصه که با باورهای توحیدی ما کار داره. البته من ترجیح میدم که یک انسان بی ایمان باشم تا یک فرد احمق و نادان. از اینرو مطالعه ی چنین کتابی رو به صرف ناهماهنگی با باورهام کنار نمیذارم. اما به شکل انتقادی باهاش مواجه میشم. یعنی چونان گوسفند سرم رو توی کتاب نمیکنم که نویسنده برای من فکر بسازه. این رو بگم که نقد این کتاب به تخصص نیاز نداره. چون به زمینه عمومی علم مربوطه. علم عمومی که میخواد به باور تبدیل بشه باید جواب عامیانه ترین نقد رو هم بده. خود داوکینز هم استاد درک عمومی علم بوده و در جواب نقدها نباید به تخصص منتقد رجوع کنه.

تا اینجای کار یک سوال خیلی جدی دارم که تا پیش از این هم وجود داشته ولی الان میشه با مثال کتاب توضیحش داد. خرس قطبی چرا سفیده؟ این کتاب میگه برای اینکه خودش رو از طعمه هاش پنهان کنه. یعنی اگر خرس قطبی به اندازه ی کافی سفید نباشه، سگ های آبی نزدیکش نمیان تا شکارشون کنه.

من تو این موضوع یک ایراد اساسی میبینم. اینکه ضرورت یک چیز، وجودش رو الزامی نمیکنه. من اگر چنگال های تیزی داشته باشم خیلی راحت تر ناهارمو میخورم ولی دست هام به چنگال تبدیل نمیشه. به چیزی شبیه قاشق و چنگال یا چیزهایی از این دست تبدیل نمیشه. یک علت این عدم تبدیل، میتونه ضرورت های مختلف باشه. اگر دست هام قاشق میشدن که دیگه نمیتونستم تایپ کنم. اما بطور کلی طبق چه مکانیزمی ضرورت یک چیز (یا فایده مندی) باعث ایجاد اون میشه؟ جوابی که داده میشه مکانیزم انتخاب طبیعیه.

گفته میشه که طی سال ها، این موجودات داری عناصر مفیدترن که زنده میمونن و شانس باروری دارن. شما یک تعداد خرس سیاه رو تصور کنید که به قطب شما رفتن. این مهاجرت میتونه به هر دلیل باشه. فعلاً فرض میکنیم که در همونجا تکامل پیدا نکرده باشن. این خرس های سیاه دارای شدت سیاهی مختلفی هستن. برای شکار سگ های آبی اقدام میکنن و هیچ کدوم نمیتونن شکار کنن. چون باید سفید باشن. تیرگی رنگ باعث فرار طعمه میشه. جواب از دو حالت خارج نیست. یا خرس های قطبی با رنگ غیرسفید توان تهیه ی غذاهای خودشونو دارن یا ندارن. اگه داشته باشن که تغییر نمیکنن. وگرنه که میمیرن.

یک حالت مکمل رو در نظر بگیرید. اینکه سگ های آبی خودشون هم در همین روند تکامل پیدا کرده باشن. یعنی ما با یک سیستم هماهنگ تر مواجه باشیم که رشد هماهنگ داشته باشن. یک تعداد خرس سیاه رنگ به کنار آب میرن و سگ های آبی رو شکار میکنن. بعد از این سگ ها هوشمندتر میشن و به رنگ سیاه حساس میشن ولی خرس های کم رنگ تر رو درک نمیکنن. به تدریج به مرحله ای می رسیم که فقط خرس های سفید رو تشخیص نمیدن و ما الان در همون مرحله هستیم. یعنی تکامل موجودات با همدیگه اتفاق میفته و کوچکترین ناهماهنگی بین اونها رخ نمیده. تصور کنید که مسیر مهاجرت خرس های سیاه و سگ های آبی به سمت قطب قطع نشه. حالا هر روز تعدادی خرس سیاه رنگ به اونجا میرن که بزودی میمیرن چون با طعمه های باهوش تر از خودشون طرفن. مگر اینکه سیستم تغذیشونو عوض کنن. اما سگ های آبی هم به اونجا مهاجرت هایی دارن و به عنوان غذاهای خوبی و سهل الوصولی برای خرس های قطبی مطرحن که سرعت سفید شدنشون رو تحت تاثیر قرار میدن. در اینجا حتی ممکنه که خرس ها مکانیزم های دیگه ای رو برای بقا  پیدا کنن و مثلاً قانع تر بشن که باعث فرگشتشون به موجودات دیگه ای بشه. از طرفی ضرورت های دیگه ای هم هست. رنگ سیاه گرما رو بهتر جذب میکنه (شاید هم برعکس چنان که چند روز بعد از نوشتن این پست در یک فصل دیگه ی کتاب خوندم. بهرحال عامل موثریه) پس از بین رفتن این رنگ باید با شکل گیری لایه های ضخیم چربی زیر پوست همزمان باشه.

همه ی اینها یک طرف. اینکه وضعیت آب و هوایی میتونه باعث سفید شدن خرس ها بشه یک طرف. ضرورت سفید شدن کافی نیست. یک علت محیطی قوی رو نیاز داریم.

مساله ای که میخوام بگم اینه که ضرورت بقا کافی نیست. منظورم اینه که اگر چیزی برای ما ضروری باشه و نداشته باشیمش، هر چقدر هم که بگذره بهمون نمیدنش. در اینصورت می میریم. از طرفی طبیعت یکنواخت نیست و سگ های آبی خنگ تری خواهند آمد که زاد و ولد خوبی هم داشته باشن و ما رو از خوان نعمتشون بهره مند کنن.

البته یک ایده ی دیگه هم میشه داد. خرس ها به تدریج به قطب میرسن. هر نسل، صد کیلومتر نزدیک میشه. اون نسل تحت تاثیر طبیعت قرار میگیره. اگر غذای کافی بود به زندگیش ادامه میده تا در نسل بعد به یک مهاجرت صد کیلومتری دیگه دست بزنه. اگر غذا نبود بر میگرده به نقطه ی قبلی. در صورتی که وضعیت جغرافیایی عامل تغییر باشه، در قطب هیچ خرس سیاهی دیده نمیشه. اگر وضعیت جغرافیایی موثر نباشه ولی دلیل محکمه پسندی برای تغییر نیست. خرس های سیاه رنگ که آفتاب رو هم بخوبی جذب میکنن پاشون به قطب میرسه و در اون جا از سگ های آبی که در اونجا هستن و زاد و ولد بدی هم ندارن تغذیه میکنن.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات