خودافشایی های امیر

خواب و دنیای دوگانه

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 18 فروردین 1399-09:57 ق.ظ

خواب دیشب با تم علمی تخیلی و چاشنی فلسفه بود.

چیزی تحت عنوان خواب مجازی درش خلق شده بود. به خواب می رفتی ولی گذر زمان چندانی وجود نداشت. در زمان کمتری به خواب رفته و بیدار میشدی. این خواب زمان کمتری از واقعیت رو اشغال نمی کرد. به همین مثلا 8 ساعت خوابیده بودی و 8 ساعت رویا دیده بودی، اما در بیرون از خواب مثلا 2 ساعت گذشته بود.

تو خواب دیدم که چنین مدل خوابی پدید اومده. خواب دیدن هم درش موجوده. خودم وارد این خواب مجازی شدم. وضعیتی که ایستادی یا نشستی و همزمان با بیداری، خواب رو هم تجربه میکنی. همینطور که استراحت میکنی، داری کارهای روزمرت رو هم انجام میدی و در عین حال خواب هم می بینی. اونم چه خواب های عمیقی.

نمی دونم خوابی که در خواب مجازی دیدم، به چه دلیل اینقدر عمیق بود. شاید به این دلیل که خواب در خواب بوده اینطور حس کردم. ولی نه. یادمه که تمام تلاشم بر ادامه اون فضای خواب عمیق بود. داستان زندگی در اون خواب خیلی بهتر و هیجان انگیزتر بود. برا همین از وضعیت موازی زندگی که ایجاد شده بود بیشتر لذت می بردم. همزمان با خواب دیدن در دنیای زیرین با یک نفر که فکر کنم متخصص این موضوع بود حرف میزدم و اون یه سری از این توضیحات رو داد. گویا یک اختراع بزرگ بود که سال ها هم در حال استفاده بود. از واقعیت مجازی رسیده بودیم به خواب مجازی.

جریان حوادث در دو دنیای همزمان رخ میداد. من خواب و من خواب در خواب. دنیای سوم خودم بودم که روی رختخوابم دراز کشیده بودم. این دنیای سوم رو فعلا فاکتور بگیرید. دنیای دوگانه زیرین در نظر بگیرید. چطور میشد که همزمان در دو عالم بودم. الان هم برام تصورش سخته. همزمان با صحبت کردن با اون متخصص درباره این پدیده، وقایعی پر از هیجان و پرحادثه در حال وقوع باشه. تنها درک موضوع توانایی مغزی شگفت انگیزی میخواد.

فکر می کنم مغزم تو این مدت آسیب دیده باشه. از خیلی قبلتر چنین ظنی به خودم داشتم. اینکه اصلا در کودکی این اتفاق برام افتاده باشه. ضربه به سر تو واقع زندگیم هست و تو یه دوره ای سردردهای زیادی هم داشتم. ممکنه ذهنم این ویژگی دوزیستی در خواب رو بصورت انفجارگونه در خودش داشته باشه. این هم یک معمای ذهنی جدید.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب های این چندروزه

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:چهارشنبه 13 فروردین 1399-11:15 ق.ظ

چند شبی هست که خواب های عجیب می بینم. دنیای بهم ریخته ای شده.

چند شب پیش تو یه جلسه خیلی مهم بودم. شب بعد خواب دیدم یه زن به دفتر کارم اومده تا درباره برادرم امین سوال کنه. صورتی گندمگون با تیپی چادری و لهجه دزفولی. حول و حوش 35 تا 38 سال میزد. پرسید که آیا می تونم به حرف امین اطمینان کنم؟ در ادامه گفت که اینقدر باید مطمئن باشه که از همسرم طلاق بگیرم. میخواست طلاق بگیره تا زن امین بشه. یادم نیست که صحبتی از بچه هم کرد یا نه.

بهش گفتم خانم برو زندگیتو بکن. چکاریه خودت رو ببری تو چنین وضعیتی. اونم در حال تردید. شکت درسته. همین که شک کردی یعنی داری کار اشتباهی میکنی. خلاصه خواب عجیبی بود.

دیشب اما خواب روانی دیدم. تو خواب همه داشتن سرم داد می کشیدن. خواب پرتنشی بود.

احتمالا اینا صرفا بخشی از خواب هاییه که می بینم و یادم میمونه. حس می کنم تو این چند روزه خیلی تو خواب وول میخورم. این موضوع به حدیه که چند روز پیش احساس یه دردی تو ناحیه بیرونی سرم داشتم. گویی که پشت سرم به جایی برخورد کرده بود. واقعیت غم انگیزیه که استرس های زندگیم اینطور به خواب‌هام سرازیر میشه. واقعا احساس عجز و ناتوانی میکنم. ته نامردیه که تو خواب بهم حمله ور میشن. تو بیداری و آگاهی مسلط بر نفسم هستم و جلوی بدی ها تسلیم نمیشم. در بدترین حالات هم آرامش دارم ولی تو خواب اینطور میشه.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب گیم آف ترونزی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 2 مرداد 1395-07:50 ب.ظ

خواب های ظهر همیشه حالت هنری و اونهم در ژانر تخیلی پیدا میکنن. اینکه میگم هنری منظورم اینه که ساختار خواب خیلی منظم و همه چیز تا حد زیادی موزون و متناسب بود. کمی تخیل رو میشه اضافه کرد، ولی ساختار نظم و قاعده داشت و هیچ چیزی الکی نبود.

معمولا خواب ها پر از اغتشاشات و ساختارشکنی های نامانوسن. ساختارها کاملا شکستن و تقریبا هیچ چی سر جاش نیست. خواب های ظهر ولی گویا اینطوری نیست. ساختار منطقیه ولی فقط در حد یک فیلم تخیلی.

بعضا این خواب در ادامه یک فیلم هم هست. خواب امروز در ادامه سریال بازی تاج و تخت (گیم آف ترونز) بود. داستان از جای دیگه ای شروع شد و نه از جایی که تو فیلم انتظار دارید. سرسی لنیستر و سانسا استارک در یک قصر با هم همخونه شده بود. گویا جنگ زمستانی داشت شروع میشد و قصر خالی بود. فضا به طور ناگهانی سادیسمی شده بود. استارک لنیستر رو شکنجه میداد و در این راه از روش های سادیسمی خاصی استفاده می کرد. اینکه چطور چنین قدرتی پیدا کرده بود رو نمی دونم، ولی یحتمل همه چیز در قصر خودش می گذشت. شکل قصر تازگی داشت و شبیه هیچکدوم از قصرهای نشون داده شده در فیلم نبود. شاید به قصر مرکز کشور که دست لنیسترهاست شبیه تر بود. استارک ها که قصر ندارن. بیشتر تو یه جایی شبیه قلعه و اصلا خود قلعه زندگی میکنن.

در هر حال عذابی بر لنیستر می گذشت و استارک سرمست از قدرت می تاخت. کار به حدی رسیده بود که می گفتی چرا تمومش نمیکنه. از اونجایی که در داستان واقعی استارک ها محبوب تر هستن، تو اون لحظه دوست داشتم تمومش کنه. معلوم نبود که در ادامه چی پیش میاد و کلا تو داستان این سریال، قدرت خیلی پایدار نیست.

بعد از مدتی جان اسنو (برادر استارک) و یکی از اقوام لنیستر به ماجرا اضافه میشن. خبری از جیمی لنیستر برادر سرسی نیست، ولی این قوم و خویش تازه هم جنگجوی بدی نیست. استارک اوضاع رو بد می بینه و ماجرا رو بطور برعکس برای جان اسنو تعریف میکنه. اسنو وارد ماجرا میشه و جنگی بینشون درمیگیره. صحنه های جنگ ناگهانی زیاد در این فیلم نشون داده شده. در هر حال تکلیف جنگ خیلی زود مشخص میشه. اگر این سریال رو دیده باشید، از سلحشوری و قدرت جنگجویی جان اسنو مطلعید ولی اون یکی دیگه رو نمی شناسید. در هر حال معمولا همه چیز در این سریال بر طبق پیش فرض ها پیش نمی ره. شاید پیچش داستان اینجا باشه.

در جایی از نبرد، اسنو بر زمین میفته و بلند میشه و شمشیرش رو که کمی اون طرف تر افتاد بلند میکنه و حمله می کنه. در همین اثنا نفهمیدم چی شد بر زمین میفته. گویی همه از نبرد دست کشیده باشن. جنگجوی لنیستر کمی از مرکز نبرد به کنار میره. سرسی لنیستر در انتهای راهروی انحنادار به آخرین امیدش نگاه میکنه. این صحنه ایه که تو این سریال کم دیده نمیشه.

در این لحظه سانسا استارک بر زمین میفته و ناله کنان از اسنو میخواد که بلند بشه و به جنگ ادامه بده. جان بلند شو! من می ترسم. جان بلند شو! پلیــــــــــــــز. استارک داره گریه میکنه. اسنو میگه من نمی تونم بجنگم. من چشم ندارم. آدمی که چشم نداره به چه امیدی بجنگه. بی صبرانه منتظریم که ببینیم اسنو در چه حالیه. تیر از کنار وارد شد و کلی پیش رفته و به هر دو چشم رسیده. صحنه که بزرگ تر میشه می بینی که سر اتصالی به تن نداره. سر در یک طرف دیگه افتاده. سر از بدن جدا شده. باز هم همون التماس سانسا استارک رو می بینید که از ته دل اشک میریزه و میگه جان پلیــــــــــز.

نمی دونم چی شد. شاید به خاطر کنجکاوی زیاد بود. متعجب از اینکه جان چطور داره میگه من نمی تونم و چرا خبر از مرگش نمیده و فقط از چشم هاش ناراحته. لحن جان اسنو تاریکه. در هر حال الان از درون اسنو دارم به سانسا استارک نگاه می کنم. چقدر دنیا عجیب شد و در حیرتم. سانسا داره ناامیدانه و معلوم نیست از کی خواهش و تمنا میکنه. محیط اطراف یه مقدار حیاتمند شده. یه چیزهایی دارن میخندن. بلند بلند می خندن. انگار که ایستادم و می تونم بدوم. از جمع فاصله می گیرم و سمت انتهای راهرو انحنادار می دوم و کم کم حس می کنم که دارم رو هوا معلق میشم. خنده ای برمن مستولی میشه و همینطور وارد اتاق های قصر میشم. حالا دیگه دارم از توی دیوار رد میشم. حالا دیگه شک ندارم که در عالم ارواحم. قبلا یه جا خونده بودم که جان اسنو وقتی می میره و دوباره زنده میشه، زندگیش در عالم ارواحه. در حال پرواز در دل قصر از اونجا خارج میشم. من دارم می خندم و مردم رو می بینم که دارن به یه سمتی میدون. من هم به همون سمت می دوم. حالا بر روی زمین هستم و مثل بقیه مردم دارم میدوم. از اطراف صدای خنده میاد و این باعث میشه که بخندم. در حال خنده هستم که سرمای هوا بیشتر و بیشتر میشه.

از شدت سرما دندون ها به هم برخورد میکنن و یه جور صدا ازم خارج میشه. دیدید وقتی سردمونه میگیم ویییییییی و این رو با لرز می گیم. این صدای پر از لرز رو با صدای قهقه ای که قبلا شروع شده ترکیب کنید. در این اثنا می بینم که مردم به عقبشون نگاه میکنن و سریعتر و سریعتر می دون. رنگ همه پریده. صدایی که از من خارج میشه یه چیزی شبیه اینه: یوهاهاها! صدا انعکاس پیدا میکنه. مردم در حال فرار. گویی ارواح بهشون حمله کردن. الان دیگه بدون شک یک روحم که همه رو ترسونده. در حال دویدن در دامنه ی کوهم. داریم به سرعت به پایین می ریم.

مردم در یک جاهای نشستن. در یک جاهایی انگار ساکن شدن. حالا من اینجام ولی مردم هم هستن. آره و صدایی هم از من بلند نمیشه. اینجا آفتابه و دلیلی برای لرزش و یوهاهاها نیست. مردم ولی ترسیدن. یه عده ای دارن معاملاتشون رو به هم میگن. ولی مشخصه که رنگ همه پریده.

خواب رو به اتمامه. ولی به فکر سانسا و لنیسترها میفتم. یک چشمه ای از اتفاقاتی که قراره بیفته در ذهنم میگذره. و از خواب بیدار میشم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات