تبلیغات
من چیستم؟ - مطالب اطرافیان من

خودافشایی های امیر

سقف بتنی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 26 اسفند 1397-11:25 ق.ظ

مدتهاست که به اینجا سر نزدم. هر وقت هم که خواستم سر بزنم، نمی دونستم چطور سر صحبت رو باز کنم. اصلاً همین که باید بیام و درباره این غیبت طولانی مدت توضیح بدم، باعث میشه نیام و وبلاگ تبدیل بشه به یه محرم اسرار متروکه. بعضی مواقع هم میام و این بازگشت رو هم می نویسم ولی بعدش باز هم جدا میشم یا وقت نمیشه یا حوصلشو ندارم یا هر چیز دیگه.

این بار این اشتباه رو نمی‌کنم و مستقیم میرم سر اصل مطلب. چه مستقیمی که اینقدر طول کشید. اونم تو اوج بی‌حوصلگی من.

دوست دارم درباره اطرافیانم بنویسم. محیط کار. دنیایی از آدم هایی که هر کدوم دنیایی برای خودشون هستن. می بینم اینقدر زیاده که شرحش در این دفتر نمی گنجه. اصلاً در هفت مجلد هم به نگارش درآوردنش، کار ساده‌ای نیست. از طرفی بعضی مواقع چنان از آدم هایی به جوش میام یا چنان سر ذوق میرم که نمی تونم سکوت کنم. یک سنگ صبور و محرم اسرار میخوام که بهم نزدیک باشه و چه کسی از خودم به خودم نزدیکتر.

بدبختیش اینه که نمیام بعداً اینا رو بخونم. چند وقت پیش نشستم هر چی درباره اطرافیانم قبلا نوشته بودم رو پاک کردم. اصلاً چه اهمیتی داره که فلان کس در فلان زمان چه کرده. آدما از صفحه خاطرات پاک میشن و اکثرا اینقدر ارزش ندارن که بخوام به هر قیمتی نگهشون دارم.

ولی بعضی مواقع، رفتار آدم‌ها رو باید نوشت. نه به خاطر خودشون، بلکه به خاطر تشریح وضعیتی که درش هستم و این وضعیت همیشه باید یادم باشه.

بگذریم.

متوجه شدم مدیرعامل شرکتی که توش کار می‌کنم، از مدیر قسمت خودم خواسته بوده که به هر راهی شده، مانع ادامه تحصیلم بشه. این موضوع طی یک بحث از دهن مدیر مربوطه خارج شد و فهمیدم. شاید ندونید که چنین نسبتی به این مدیرعامل یه مقدار حالت مضحک داره. یعنی اگر به یکی از کارکنان شرکت بگم، خیلی باید خنگ باشه که اینو یه سر کاری بی مزه ندونه. یکی تو مایه های آقای ظاهری که شما نمی‌شناسید (خلاصه بگم که خنگ ترین آدمی که می تونید با مدرک فوق لیسانس تصور کنید) این رو باور میکنه. خیلی از جنبه طنز، خیلی عجیبه که مدیرعاملی با این سابقه و این قدرت و در سال های واپسین خدمتش با شخصی کم تجربه و بی‌ادعا که آسته میاد آسته میره که گربه شاخش نزنه، اینجور سر ناسازگاری بزاره. کلا شاید 5 بار دیده باشمش و اصلا ارتباط چندانی میان ما پیش نیومده. از نظر منطقی، هیچگونه رقابتی قابل تخیل نیست. شاید چشم انداز 20 سال بعد رو ببینه که باز هم جنبه طنز ماجرا پررنگ میشه. شاید ندونید که تقریباً نیمی از کارکنان شرکت در حال تحصیلن و تقریباً همه شون حداقل یکی از مدارک تحصیلیشون رو در دوره پس از استخدام گرفتن.

شاید منم مثل خیلی های دیگه بدم نیاد کمی تیریپ مظلومیت بگیرم و با آه و ناله بخوام خیلی ناکامی های الان و آیندم رو با دلایلی این چنینی توجیه کنم. ولی الان یک وضعیت کاملاً واقعی رو دارم ذکر می‌کنم. سقف شیشه‌ای در کار نیست. یک سقف بتنی درست مماس بر لایه بیرونی سرم قرار گرفته. نخیر. کمی پایین‌تر. در واقع لازمه که به صورت خمیده قدم بردارم. شبیه کسی که در یک غار داره قدم میزنه.

وقتی کسی که هیچ تعارض منافعی باهام نداره، از تمام قدرتش استفاده می‌کنه تا از مسیر سخت و ناهموار زندگیم رو سخت‌تر کنه، چه نظری میشه درباره افرادی که احتمالاً سودشون در ضرر من باشه، داد. از طرفی حیرت انگیزه که چطور در این وضعیت کویری، هنوز شاخه هام زرد نشده. شاید من یک کاکتوس باشم



نوع مطلب : اطرافیان من  زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اوج کار

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 1 مرداد 1395-02:08 ب.ظ

این روزا خیلی سرم شلوغه. تقریبا بصورت شبانه روزی دارم کار می کنم. این کار بیشتر البته هیچ فایده مادی و معنوی برام نداره. یعنی ارتباطاتم رو با چالش روبرو کرده. تو همین کار بیشتر، 1076 یه زیراب اساسی از من پیش 1034 زد. خوشبختانه جایگاه رفیعی ندارم که با زیراب زدن بخوام ضرر بزرگی بکنم، ولی یکی از اهداف تلاش بیشتر در کار، تشویق و تحسین دیگرانه.

1034 رو قبلا معرفی نکردم. معاون ب شرکت. از مسئولیت های مهم و از رفقای 1035 مدیر قسمت خودم. زیراب 1076 به نظرم با این قصد صورت گرفت که رابطه این دو نفر خراب بشه. یک حرفی زده میشه و افراد موضعی می گیرن و کل ماجرا تموم میشه، ولی بعد یه مدت اون افراد سر یه موضوع دیگه با هم یه اختلاف کوچیک و معمولی پیدا میکنن و بر خلاف موارد پیشین وقوع چنین اختلافی، این بار با هم بیشتر اختلاف پیدا میکنن. اختلاف بیشتر به ذهنشون میاد و حسش میکنن و به خاطر انتظارات قبلی و محرومیت نسبی (قبلا عالی بود ولی الان خوبه پس وضع بده) اختلاف شدت میگیره. دو ماه دیگه می بینی 1034 و 1035 سایه هم رو با تیر میزنن و هیچکی هم یادش نمیاد که یه روزی 1076 سر یه موضوع فوق‌العاده بی ارزش این اختلاف رو کلید زده.

این توالی مخرب رو چطور میشه تموم کرد؟ این ماشین فتنه رو چطور میشه متوقف کرد؟ چیزی زیادی به ذهنم نمیرسه. با دونستن وضعیت و درک مناسب اوضاع، عقل حکم میکنه که سکوت پیشه کرد و جلوی گسترش اختلاف رو گرفت. حساسیت زیاد بر کار 1076 میتونه باعث رفتاری از طرف من بشه که هیچ نفعی برای سازمان نداشته باشه. با این اوصاف علی رغم تمام بداخلاقی ها مجبورم که خستگی ناپذیر به همون روال سابق ادامه بدم.



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

استاد یدالله موقن

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 2 اردیبهشت 1393-11:55 ق.ظ

استاد یدالله موقن رو شاید بشه بهترین کسی دونست که من تو فیسبوک یافتم. ارتباط با ایشون خیلی هم تصادفی بود. یه نفر جامعه شناس که مطالعات خوبی هم داشت، یکی از پستام رو لایک کرده بود و یکی رو هم اشتراک گذاشته بود. من صفحه ی ایشون رو که باز کردم، گویی تصویری از چیزای خوبی که میشه تو فیسبوک یاد گرفت رو در مقابل خودم می دیدم. این فرد رو اَد کردم و باهاش دوست شدم.

بعدها فردی به اسم علی هادیان که مطالعه خوبی در زمینه های عمومی علم داره، کامنت های من در پست های دوست جامعه شناس رو دیده بود و یا به هر دلیل دیگه، منو اَد کرد. اگر اشتباه نکنم، این بهترین درخواست دوستی ای بود که برام فرستاده شده بود. نزدیک دویست نفر توی ادلیست من هستن و شاید نیمی از اونها کسایی باشن که منو اد کردن و من کانفرم (تایید) کردم. این آقای هادیان رو شاید بشه بهترین دوست بادانش من در فیسبوک دونست. اینکه میگم بادانش یعنی دانشمند نیست. چون کلمه ی دانشمند رو معمولاً  در مورد صاحبان نظریات بدیع می دونن و نه کسایی که به دانش روز مجهزن. بهرحال از آقای هادیان خیلی چیزها میشه یاد گرفت. مهمترین چیز رو باید "بصیرت علمی" دونست. نگاه علمی که پیش از این از استاد جامی الاحمدی گرفته بودم. کتاب "جهان های موازی" رو ایشون ترجمه کردن (نوشته ی میچیو کاکو).

در همین رابطه، شخص یدالله موقن رو شناختم. دوست مشترک من با این دو نفر و زانیار. با نگاهی به صفحه ی ایشون، گویی گمشده ی خودم رو در عرصه ی فلسفه پیدا کردم. شخصی که میان فیزیک و فلسفه ایستاده و از هر دو به خوبی سردرمیاره. هم یافته های فیزیک جدید رو به خوبی میدونه و هم به عنوان کسی که خیلی کتاب رو ترجمه کرده و شاید مهمترینش "فلسفه روشنگری" کاسیرر باشه، به خوبی با چم و خم مغالطات فلسفی مابانه ی ضدعلم آگاهه. بهای بالایی که استاد موقن برای علم قائله، گمشده ی محافل فلسفی در ایرانه. محافلی که هر چقدر در اونها، علم رو خوار و بی ارزش بدونید، جایگاه رفیع تری می یابید. محافلی که با تلاششون برای اثبات بیهودگی عقلانیت، آدم رو فراری میدن.

جای خالی استاد موقن در دانشگاه خالیه. اولین کسی که به شاگردیش افتخار میکنم. چه اینکه تماس من با ایشون، صرفاً در فضای مجازی رخ داده و به چند پست محدوده. اما آموخته ی من از ایشون خیلی بیشتر از استاداییه که سر کلاسشون بودم. افسوس که فعلاً به همین محدودم. البته تلاشم اینه که بعد از مصاحبه ی دکتری، مطالعه ی فلسفه ی روشنگری رو شروع کنم و شاید به تدریج کتابای بیشتری از ایشون خوندم و حق شاگردی رو ادا کردم.

در ادامه ی مطلب یکی از کامنت های من و پاسخ مبسوط استاد رو گذاشتم. در آینده ی نزدیک، بیشتر در مورد این بحث و گرهی که هنوز فکر میکنم کامل باز نشده، صحبت خواهم کرد.


ادامه مطلب

نوع مطلب : افکار من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اول دبیرستان (3)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 31 فروردین 1393-01:38 ب.ظ

از ردیف سوم کلاس، افت کلاس شروع میشد. البته که علی آوایی و اون یکی، پشت سر ما می نشستن. ولی کلیت ردیف سوم رو هوا بود. اینا معمولاً دسته ای بودن که نه جزو بچه مثبتای ردیفای جلویی به حساب میومدن و نه فراریای آخر کلاس.

راستی یادم رفت برنا رو میگم. برنا قاسمی، از سال اول تا پیش دانشگاهی همکلاسیم بود. بیشترین زمان همکلاسی بودن. معمولاً بچه ها رو پخش می کردن و میگفتن هر سال دوستای جدید پیدا کنید. ولی این برنا یه اتفاق خاص بود. رفیق با معرفتی هم بود.

از ردیف چهارم، خز و خیل ها و لات و الواتا شروع میشدن. دیلمی، دلفی و... . بعضیاشون فقط مزه پرونی میکردن. دلفی نیاز به مزه پرونی نداشت. نه اینکه ر رو تلفظ نمیکرد و به جاش ق میگفت. یبار وسط امتحان گفت: آقا اجازه! میتونیم مشوقت کنیم؟ من موندم که چطور تو این یک سال، با این جماعت هیچ درگیری نداشتم. با دستای باز کرده راه می رفتم. به طوری که دیگران تحریک میشدن، یه دعوایی باهام درست کنن. علی الخصوص که بزرگ و کوچیک میگشتم. مثلاً بچه مثبتا خیلی دور و ورم میومدن و خیلی هم آسیب پذیر بودن. البته بهرامی هم بود.از ردیفا آخر میومد جلو و رفاقت میشد.

یه دبیر زیست شناسی داشتیم که مطمئنم تا دو سال بعدش مرد. یعنی انگار این آدم رو از روی تخت سی سی یو میبردن. فوق العاده بیمار بود. دو تا امتحان کوچیک در ترم میگرفت و تصحیح خاصی داشت. هر سوال پنج نمره داشت. چهار تا سوال پنج نمره ای. برای هر سوال پنج تا کلمه ی خاص داشت. یه سوال با جواب طولانی بود، ولی شما با پنج تا کلمه سنجیده میشدید. اصلاً توان خوندن جوابا رو نداشت. فقط دنبال کلمه ها میگشت و دورشون یه خط قرمز میکشید و آخر کار می شمردشون. تو اون دو تا امتحان، من یک چهارم نمره رو هم شاید نگرفتم. مساله اینه که کلماتش هم کلیدی نبودن. منم که حفظ نکرده بودم جوابو. اونجا توضیح میدادم ولی فایده نداشت. امتحان ترم فکر کنم سراسری بود. یعنی جای دیگه ای طراحی و تصحیح میشد. اون امتحان رو هجده شدم ولی ناکس تاثیر امتحانای خودشو کم نکرد. منم داغ دلیشو سر یکی از دوستام درآوردم. کنارم می نشست و جواب سوالات رو میخواست. من که هجده شدم، اون دو شد. بهش گفتم که خوب بهم گوش نداده و برعکس نوشته. بعدنا که تو حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردیم، بنده ی خدا به این خیال که چه لطفی در حقش کردم، از همه میخواست که فقط به من پاس بدن. منم اکثرشو میزدم تو اوت. داد میزد که فقط بدید به امیر. این ماجرا باعث دو چیز شد. یکی اینکه ادعای فوتبالیم کم شد و به پست دفاع بیشتر علاقمند بشم. دوم اینکه از اون زمان تابحال، هر کی ازم تقلب خواسته بهش درستشو دادم. یعنی کلاه سر کسی نذاشتم. آدم بوده که باید از درسی میفتاده و با تقلبای خطرناک ولی دقیقی که بهش دادم، نوزده شده.

این دبیر زیست شناسی، با اون دستاش که همینطور می لرزید و با شدت زیاد هم می لرزید، یکی از دلایل تنفر من از زیست شناسی شد. در غیر اینصورت شاید الان داشتم برای تخصص میخوندم. به احتمال زیاد، تخصص مغز و اعصاب رو انتخاب میکردم. ممکنم بود که برم به سمت مهندسی ژنتیک. البته یه عامل دیگه باعث تشدید این تنفر شد. یه پسره به اسم سروش با دوچرخه ی فونیکس 28 ش، رفت زیر تریلی. له و لورده شد. در جا مرد. سروش چند باری منو سوار دوچرخش کرده بود. با اینکه آدم درون گرایی بود و یحتمل به خاطر تک پسر بودنش، خیلی مثبت به نظر میومد و زیاد اهل رابطه با دیگران نبود، با من دوستی نیمه کاره ولی صادقانه ای داشت. سروش نزدیکی بقالیه خسروی، رفت زیر هیجده چرخ. هم از خسروی بدم اومد هم از زیست شناسی. بنده ی خدا رفته بود نمیدونم چیه کتاب زیست رو کپی بگیره. مادرش تو مراسم خاکسپاریش گریه و زاری میکرد و سراغشو میگرفت. لابلای بهونه گیریاش میگفت: پسرم شهید شده. رفته بود. رفته بود نمیدونم چیه کتاب زیست رو کپی بگیره، تصادف کرد. کجا رفتی عزیزم! جزئیات عزاداری مامان سروش رو یادم نیست. فقط همین شهادت تقلبیش یادمه. مرگ سروش ربط مستقیمی به زیست شناسی نداشت. در کل، احساس تنفر من از زیست شناسی بعدها فروکش کرد ولی خیلی دیر شده بود. ضمن اینکه از آموختن زیست هم چندان خوشم نمیومد. برخلاف مهندسی که یه چیز رو خوب یاد میگیری و باهاش موارد مختلف رو حل میکنی، تو زیست شناسی باید همه چیز رو بدونی. حفظیاتش خیلی زیاده. ولی ژنتیک چیز جالبی میشد برام. یا بیوتکنولوژی یا بیوشیمی یا میکروبیولوژی و خیلی موردای دیگه.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اول دبیرستان (2)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 31 فروردین 1393-02:36 ق.ظ

احسان خیلی پسره با معرفتی بود. من و احسان و علی آوایی و بهرامی و یکی دیگه، با همدیگه زیاد مینشستیم. در مرام این بچه ها همینو بگم که با وجود اینکه اون دوره، زمان بیشترین آشنایی پسرا با مقولات جنسی و تجربیات مرتبط بود، اینا باعث شدن که من همینطور خنگ بمونم. اون زمان تازه داشتم به روند تولید بچه پی میبردم. قبل از این فکر میکردم که بر اثر مهر و همدلی زن و شوهر، بچه تولید میشه. دختر پسرای ازدواج کرده، مهرشون بچه ساز نیست. قبل از همین فکر (که عمر زیادی هم نداشت)، هیچ فکری در مورد روند تولیدی خودم نداشتم. اصلاً مساله ای در این رابطه نداشتم. حتی دراومدن از شکم مادرم رو هم یه داستان تخیلی میدونستم که بعضیا ساختن. مگه میشه که آدم تو یه شکم زندگی کنه. یعنی اینقدر خنگ بودم. آخه من که شاهد زاییده شدن یه بچه نبودم. هنوزم این صحنه برام حیرت انگیزه. مخصوصاً احسان و بهرامی (هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد)، باعث شدن که در مورد بعضی مسائل احمق بمونم و این حماقت تا همین چند وقت پیش ادامه داشت. یه چیزایی رو از پسرعمشون یاد گرفته بودن که با همدیگه مرور میکردن. تا من میرسیدم، بحث رو عوض میکردن. میگفتن که در مورد چیز کثیفی حرف میزنن که تو نباید بدونی! اگر کسی یروزی چیزی خواست بهت بگه که حدس زدی ما الان داشتیم در موردش حرف میزدیم، به حرفش گوش نده. یک حماقت، که از بهترین آموخته ها و انتخاب های عاقلانه ی من بود.

علی الخصوص بهرامی خیلی پسر عاقلی بود. یه بچه ی اصالتاً اصفهانی که تو یه محله ی نسبتاً فقیرنشین زندگی میکرد. آرزوش داشتن یه تریلی بود ولی به یه کامیون هم راضی میشد. نمی دونم الان به آرزوش رسیده یا نه. صدای مورد علاقش، صدای بوق کشیده ی این قبیل ماشینا بود.

احسان و علی و اون یکی (اون یکی رو هم اسمشو یادم نیست. بس که کم حرف بود. شاید محسن بود. این سه تا همسایه بودن)، ماشین باز بودن. اون زمان من هنوز فرق دقیق پراید رو با 206 نمیدونستم. از این نظر هم یک خنگ تموم عیار بودم. من خودم که پول این چیزا رو نداشتم، پدرمم نداشت. پس چرا باید به چنین چیز دور از دسترسی علاقمند میشدم. اونم یه تیکه آهن که حرکت میکرد. اعتراف میکنم که وسیله ی بدربخوریه ولی هرچی تلاش میکنم، بهش علاقمند نمیشم. الانه یه علاقه ای به بنز پیدا کردم ولی این به نوعی برام یه کشف بود. همین علی آوایی، پدرش یه پیکان قراضه داشت که یبار رفتم که برامون بُکس و وات میکرد. اون زمان، من شیفته ی کشتی گیرا و پیگیر سیاستمدارا و اندیشمندا بودم. تازه جنگ عراق شده بود و منم شیفته ی این موضوعات. همون سال، کل سخنرانیای شریعتی رو گوش دادم. بعضی کتاباشو هم خوندم. سال بعدش تشیع علوی، تشیع صفویش رو خوندم. به این کتاب خیلی تو سخنرانیاش اشاره میکرد. من دنبالش بودم و از چندتا دستفروش، شنیده بودم که با چار پنج هزار تومن میتونن بیارنش. بعدهاً از آقای امام گرفتمش سیصدتا تک تومنی. هودشم برام صحافیش کرد. هنوزم دارمش با اون کاغذای کاهیش.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اول دبیرستان (1)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 30 فروردین 1393-11:06 ق.ظ

سوم راهنمایی رو که می خوندم، رفتم سراغ کشتی. اون موقع ماهی سه هزار تومن میگرفتن که بریم تو یه خانه ی کشتی تمرین کنیم. من یه سه ماهی تمرین کردم و بعدش دراومدم. اون موقع سه تومن اینقدا هم کم نبود. ضمن اینکه یه چار تومنی هم برای بدنسازی میخواستن. اونجا با چند نفر رفیق شدم. دو نفرشون خیلی خاص بودن. یه کشتی گیر سرعتی و یکی هم قدرتی. با همدیگه تمرین می کردیم و قضیمون شده بود سنگ، کاغذ، قیچی. من از بهرام (سرعتیه) می باختم، بهرام از محسن (قدرتیه) می باخت و محسن از من. این اتفاق، تقریباً همیشه میفتاد. من فقط حمله می کردم و بهرام خوب فرار میکرد. زیر گرفتن از بهرام خیلی سخت بود. محسن با سیاست دیگه ای می بردش. اونجا جای سیاست نبود، تمرین بود. باید توان خودمو برای بردن کشتی گیرای سرعتی زیاد میکردم.

سوم که تموم شد، کشتی رو هم گذاشتم کنار. رفتم سراغ کار. الان دیگه باید خودمو به عنوان آدمی که دستش تو جیب خودش میره، معرفی می کردم. قبلاً هم گفتم که سالها بود که از پدرم پولی برای خرید چیزی نگرفته بودم. بعداً هم میشه گفت که نه تنها پولی نگرفتم که بزور دستم تو جیب خودم می رفت.

وقتی وارد دبیرستان شدم، تا حدودی به شخصیت قلدر و عزتمند اولیم برگشته بودم. دستام از پهلوهام فاصله میگرفتن. تو ژست تختی بودم یا میرزا کوچک خان جنگلی. زمستون که شد، آقام یه کاپشن بلند مشکی برام گرفت. یعنی در اصل برای خودش گرفت. چند باری پوشیدش و بعد دلشو زد. نه. این کاپشنو سال اول نپوشیدم. کشید به سال دوم که همه بهم میگفتن هیتمن. هیتمن یه بازی مسخره ی کامپیوتری بود که یه قاتل حرفه ای با یه کت مشکی (یا هر لباسی از این دست) رو هدایت میکردید. هنوز این کاپشنه رو دارم و از روز اولشم بهتره. هر کسی که این کاپشن رو تنم میبینه، غبطشو میخوره. البته قبل از اینکه بدونه مال ده سال پیشه. مردم عقلشون فقط به چشمشون نیست، به گوششون هم هست. یه کت هم دارم که از مدینه خریدم به قیمت دو هزار هشتصد تومن (سه سال پیش). کسایی که قیمت این کت رو نمیدونن، در تخمین میگن که صد تومن بیشتر میرزه. اونو به هیچ کی لو ندادم که چقدر گرفتم. خواهرم که میدونه، مقایسش میکنه با کت گواردیولا و میگه خوب نیست و اِله و بِله.

کلاس اول دبیرستانمون پر بود از لات و الوات. از چهل نفری که بودن، هفت هشت نفریشون برای بار دوم داشتن این کلاسو طی میکردن. سال اول رو همه میگذرونن، چون سال انتخاب رشتست و مثلاً میرن کارودانش. اما اینا اونم نگذرونده بودن. یه تا ستون پنج ردیفه داشتیم. از ردیف سوم به بعد، جمع لاتا شروع میشد. مثلاً یه پسره بود به اشم شِزِر زاده. میدونم که فامیلش خیلی عجیب و مسخرست. این بنده ی خدا، هیکلش دو سه برابر بقیه بچه ها یود. البته تو این هیکل چیز خاصی نبود. انگار ساخت و ساز غیرمجاز سلولی داشت. هیکل بدی هم نداشتا. یعنی مثلاً شکم نداشت. اصلاً تُپل نبود. اینو از چارتا خیابون دورتر هم میشد تشخیص داد. مدعی بود که بدنسازی هم میرفت. کلاً آدم بلوفی هم بود.

من با تیریپ قلدری خودم، سوار یه دوچرخه میرفتم مدرسه. از یه اتوبان خیلی خطرناک میگذشتم. همین عبور و مرور من باعث شد که بعدها به یه بهونه ای دوچرخه از خونمون حذف بشه و حرف از وسایل نقلیه ی دارای کمتر از چهار چرخ قدغن بشه. یه علتش اینه که دوچرخه هه اغلب ترمز نداشت و من مجبور بودم که برای فرار از خطر با بیشترین سرعت حرکت کنم.

تو مدرسه، با همه ی بچه های کلاس رفیق بودم. یعنی یه نفرو نبود که از دستم شاکی باشه. ردیف اول، بچه درسخونا. از اون ردیف، فقط حسن اسکندری یادمه که الآن مهندس کامپیوتره. حسن هوش عجیبی داشت. فقط نمره هاش خوب نبودن. از جلسه که بیرون میومد، میگفت نوزده و بیست و پنج صدم میشم و میشد. خیلی کم اتفاق میفتاد که نمرشو پیش بینی نکنه. حسن هزار جور امضا بلد بود. مثلاً یه امضا برای من داشت یه امضا برا یکی دیگه. از طرف ما هم امضا داشت. یه چیزی بهش میدادیم و میگفتیم برامون امضا کن! امضای امیر مشخص بود و همینطور امضاهای دیگه. یه پسر با عینکه تقریباً ته استکانی و خرخون ولی باهوش و همینطور باظرفیت. قدیم ترین حسنی که با من دوست بوده و من یادم میاد این بود.

تو ردیف دوم، زنگنه بود و اسکندری و چندتای دیگه. پدر زنگنه کاندید شورای شهر بود و الان احتمالاً دیگه عضو شورای شهر باشه. خود من، تو همین ردیف دوم، ستون وسطی می نشستم. کنار احسان شیرانی. یا شیرانی، دقیق یادم نیست. یه پسر تُپل و بانمک و باحال.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی ادبان

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 26 فروردین 1393-12:34 ب.ظ

لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان!

من عادت به پذیرفتن بی قید و شرط هیچ حرفی رو ندارم. این مثل رو میشه تایید یا نفی کرد. نقدهایی بهش وارده که من نمی خوام واردش بشم. اما دست کم در بعضی از موقعیت ها واقعاً کمک کنندست.

من به یه راه و روش برای پالایش خودم رسیدم. شما نگاه کنید که من چقدر از نظر ژنتیکی میتونم به پدر و مادر و خواهر و برادرام نزدیک باشم. از نظر استعداد هر رفتاری میشه یک ریشه ی ژنتیکی پیدا کرد که به انتخاب خودمون میشه مدیریتش کرد یا بهش مجال داد تا اونقدر افسارگسیخته بشه که نشه جمعش کرد.

البته که یکسری خوبی و بدی ها در نهاد ماست. ما نمیتونیم گرسنه نشیم یا تشنه نشیم. میتونیم اونها رو مدیریت کنیم. میتونیم انتخاب کنیم که به کدومیک از سائق هامون بیشتر مجال بدیم. هیچ دلیل محکمی برخلاف این قدرت انتخاب نیست. در مورد ژن های نزدیک تر هم همین حاکمه. مثلاً ممکنه که من به صورت ارثی، استعداد سیگاری شدن رو داشته باشم. پدرم و امین خیلی اهل سیگارن. تو اقواممون هم زیاد هست. به این ترتیب انتخاب من بیشتر به سمت سیگاری شدن میل میکنه.

از این نظر، ما یک نقشه ی خوب برای جلوگیری از بدی های مختلف داریم. احتمال اینکه من همون اشتباهی رو بکنم که پدرم کرد، خیلی بیشتر از اشتباهیه که مثلاً همسایمون میکنه. بیشتر باید از این بدی ها ترسید. من نمیخوام بدی های نزدیکان رو در اینجا ذکر کنم. اصولاً عنوان "اطرافیان من" برای توضیح همین اصل در مورد من کاربرد داره. در بعضی موارد خبری از ژن نیست، بحث مثلاً هم اتاقیه. در مورد اعضای خونواده امکان کاربردی بودن بیشتره.

از این نظر باید دید. باید بی ادبان نزدیک تر رو با ذره بین دقیق تری دید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امین

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 26 فروردین 1393-12:32 ق.ظ

امروز ظهر ماجرای نظام وظیفه به پایان رسید. به خیر و خوشی تموم شد. بابت خرابکاری امین، کارت معافیتم داشت به هوا می رفت. به همین بهونه، فرصت رو مغتنم دیدم که در مورد این آدم کمی توضیح بدم.

امین برادر بزرگتر من بود. هشت سال بزرگترمه. یعنی وقتی به دنیا اومدم، اون تقریباً هشت سالش بود. تو سه سالگی، بیش از هر کسی بهش عادت داشتم. یه دوره ای حتماً باید رختخوابم پیشش میبود. خیلی هم میزدمش. تو شیش سالگی، یبار چنان کشیده ای بهش زدم که دیگه نزدیکی رختخوابمون به مصلحت نبود.

به هر صورت، دوره ی برادر بزرگتریش خیلی زود بسر اومد. اما همه ی این جور مسائل بخاطر اشتباهات خودش بود. کلاً این آدم مجموعه ای از اشتباهاته. بعضی از این اشتباهات مسیر زندگی منو عوض کرده.

مثلاً من تو بچگی، آدم خیلی غدّی بودم. همیشه دستام با تنم فاصله داشت. شاید دست بزن هم داشتم. ولی مراعات امینو میکردم. اما عقل امین نمی رسید. مثلاً به دوستاش میسپرد که بهش فحش بدن یا مسخرش کنن یا ادای زدنشو دربیارن و من شیر بشم که بزنم به دعوا. منم شیر نمیشدم، سگ میشدم. قشنگ از من به عنوان یه سگ استفاده میکرد. استفاده نمیکرد، باهام بازی میکرد. دوستاشو میزدم و میخندیدن بهم. منم کم نمیاوردم. حمزه حسینی رو زدم و خیلیای دیگه. زدن یعنی تو عالم بچگی. یبار منو انداخت به جون مهدی کوهگیوی. این یارو چند سال از امین هم بزرگتر بود. حساب کنید که یه پسر شیش الی هشت ساله، چقدر از یه آدمه به اضافه ی هجده ساله کوچیکتره. من به طرف حمله میکرد و اونم یا هل میداد یا لگد می پروند. من دستم به تنش نمی رسید. بدجور هم عصبانیم کرده بود. امین و دوستاش داشتن میخندیدن. تو این اثنا برگشتم که یه چوب بردارم. دستم به یه چوب رسید. وقتی خواستم برش دارم یه آخی کشیدم که مشابهش رو فقط یبار دیگه کشیدم و اون مربوط به زمانی بود که لباسم افتاده بود زیر چوب لباسی سه گوشه خونم که دورش خیلی تاریک بود و یه زنبوری نیش بدی بهم زد. هر دو آخ هم زیاد با هم فاصله نداشتن. دستم که به چوب رفت، تازه یادم اومد که چرا خارای ریزشو ندیدم. یه آخ کشیدمو با همون چوب خارخاری زدم به دل دشمن. زدم به پاش و برای اولین بار دردش اومد. خودشو رسوند بهم و با دست پرتم کرد رو زمین. تو این لحظه، تازه دوستای امین نجاتم دادن. اون مهدی.ک هم آدم خیلی بدی نبود. امین بود که منو سوژه کرد. سر این جریان چنان له شدم که این خاطره رو باید آقوی همساده هم تعریف کنه.

البته این موضوع فقط تاثیر منفی نداشت. من باید می فهمیدم که از من قوی تر و خیلی قوی تر هم هست. البته اون موقع خیلی زود بود. درس خوبی گرفتم. هنوزم آدم غدّی هستم ولی این تو پس زمینه ی شخصیتمه. دعواهای دیگه ای داشتم که نشون میده زیاد از اون تجربه فایده نبردم. (بعداً تعریف میکنم.)

داشتم میگفتم. ده دوازده ساله بودم که یه روز خواب دیدم امین مرد. تو خواب گریه نکردم. اونقدر گریه نکردم که دیگه بغضم ترکید. با گریه از خواب بیدار شدم. ایاد (برادر کوچیکم) و مادرم فهمیدن ولی خوابو نفهمیدن. مادرم اونقدر گیر داد که بش گفتم.

تو سالی که میخواستم کنکور بدم، تقریباً هر دو روز با هم گلاویز میشدیم. اون موقه ها امین مدام گند میزد. پول بازنشتگی پدرمو کرده بودن یه پژو آر دی دست دوم و انداخته بودن زیر پاش که پول دربیاره. اول برا سند ماشین گند زد. بعدنا بدون اینکه قرونی دربیاره و یحتمل خرج بنزین و روغن و غیرشم که افتادم به عهده ی خونواده، ردش کردن بره. بعدها یه پراید گرفتن و روزی ده تومن میداد به خونه. قسطای ماشینو میداد که توش شریک بشه. ادعاش میشد که داره نون خونه رو میده. چه غلطا. بعد دو سال، قسط دادن تموم شد ولی هنوز پول میداد. یعنی به زعم خودش بیشتر از حقمون میداد. اون موقع دوره ی سختی بود. تو جزئیاتش وارد نمیشم. هر چند ایرادی هم نداره ولی سرتونو درد نمیارم. این موضوع دو سال بیشتر طول کشید. تا اینکه وضع کمی بهتر شد.

پدر مریض بود و نیاز به نگهداری داشت. یه دوره ای بزور بهش غذا میدادیم که نگهش داریم. اون موقع دیگه داشتم به سال آخر کارشناسی می رسیدم. امین ادعاش میشد که نون خونه رو داده. چار سال رو ماشینی که حداقل نصفش (به قید حداقل دقت کنید. اگه پول پدر نبود ماشینی هم نبود که بخشی از پولش از قسط دربیاد) مال خودمون بود کار کرده بود و کمتر از نصف درآمد ممکنش رو آورده بود تو خونه. ما رو نون خور خودش میدونست. سر من که دانشگاه میموندم و از نون خونه نمیخوردم هم منت میزاشت. تو این دوران، خیلی اذیتمون کرد. یه روزایی پولی نداد. بهش میگفتن نده. عموم میخواست دخترشو بهش بده. تو کلش کرده بودن که باید این ماشینو صاحب بشی و بفروشیش. بش قول داده بودن که در اون حالت پرایدو برمیدارن صاحاب پژو میکننش. خونمون از رهن بانک در اومده بود. رهنی که بر اثر اشتباه پدر در زمان معامله رخ داد بود. پدرم یه خونه ای رو وکالتی خریده بود. سر اون خونه یه وام تپل گرفته بودن و همینجور توش مونده بودیم. پسر عموهام حاضر بودن که بُزخرش کنن. تو همون خونه آزاد شد. چرا؟ صاحاب قبلیش وامو داده بود که یکی دیگشو بگیره و ما بدون اینکه بدونیم، سر شانس رفته بودیم بانک. اینطوری میگن. شاید همین هم شایعه باشه.

اون چند سال، هر سالش به اندازه ی ده سال گذشت. در نهایت ماشین رو فروختیم. همه ی پولشو امین بابت نونی که داده بود، برد. حالا دیگه ما هیچ پولی نداشتیم. سال بعد خونمون فروش رفت و با پولش دو تا آپارتمان گرفتیم. این دو تا آپارتمان، الان کراین و بخشی از کرایشون بابت قسط بانکیشون میره. رهن خونه هم جزو پول خرید خونست. البته سر این معامله خیلی سود کردیم. یه صد متری دادیم و دو تا هشتاد متری تو یه جای خیلی بهتر گیر آوردیم. از اون موقع تا حالا خیلی وضعمون بهتر شده. یه پولی هم دراومد که الان تو بانکه و سودش میاد تو خونه. خرج درمان پدر کم شده و حقوق بازنشتگیش کامل میاد تو خونه. در آینده هم وضعمون بهتر میشه ان شاءالله. امین هنوز ادعاش میشه که هشت سال خرج خونه رو داده.

همه ی این حرف ها و خیلی خرابکاری های دیگه باعث شد که با امین اتمام حجت کنم. وقتی این کار افاقه نکرد، کار به مجادله کشید. رسماً ازش خواستم که دیگه با من صحبتی نداشته باشه. مردک ادعای بزرگتر از دهنش داره.

هفته پیش، خبرای بدی از کمیسیون نظام وظیفه رسید. خبردهنده خود امین بود. قبلاً یه خرابکاری ای کرده بود و حالا این خبر بر تاثیر اون صحه میگذاشت. این خبر دروغ بود. بیشترین ضرر رو هم خبردهنده برد. چون خرابکاری خودش رو برجسته کرد.

از همه ی این بحثا که بگذریم، برمی گردم به اصولم. من یک اصل دارم که عزت هر فرد پیشم و علاقم به اون فرد، به دو عامل هوش و عاطفه ی اون آدم بستگی داره. آدما برای اینکه توجه منو جلب کنن باید حداقلی از اینا رو داشته باشن. مثلاً مادرم اونقدر بهم علاقه داره که اگر خنگ ترین انسان جهان هم باشه، نمیتونم لحظه ای ازش چشم پوشی کنم. اصلاً مادرا لازم نیست باهوش باشن. البته مادر من به اندازه نسبتاً زیادی هم زرنگه. این رو مثال زدم.

آدمای زیادی هستن که برای من مهمن ولی امین بین این افراد نیست.  



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سال سوم: حقیقت

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 4 فروردین 1393-12:56 ب.ظ

سال دوم (راهنمایی) تموم شد و رفتم سوم. برای سال سوم آدرس مدرسمون عوض شد. از خیابون نادری رفت طالقانی. هر دو جا خیلی با خونمون فاصله داشت. تو اون دوره، نزدیک تر از این مدرسه زیاد بود به خونمون ولی کیفیت رو فدا نمیشد کرد. برای ثبت نام تو این مدرسه، مادرم کلی این در و اون در زد. سند ملک نزدیک اونجا گیر آورد.

من همیشه سال های آخر هر دوره رو خیلی خوب طی کردم. سالای اول افت و سال آخر اوج. یه ماهی که گذشت یه نفر رو هم ردیف ما کردن به اسم حقیقت پور یا حقیقت نیا. نمیدونم دقیقشو ولی خقیقت رو داشت. یحتمل حقیقت پرست بود. پسر یه طلافروش ثروتمند بود که بعضاً معلما میشناختنش.

حقیقت پسر خیلی شیطونی بود. با یک قیافه که هم زشت بود و هم مضحک. شبیه مار بود تو یه کارتونی. قِش قِش. ولی خیلی شیطون بود. با اون قیافش خیلی اعتماد به نفش داشت. حقیقت از من خوشش نمیومد. از اشتباهات من این بود که از در سیاست باهاش وارد نشدم. نخواستم که باش رفیق بشم. تو اون دوره میخواستم درسمو بهتر کنم. بچه ها هم انگار یدفعه به بلوغ رسیده بودن. یه عده با صورتای پرجوش. نقل صحبتاشون یه کارای خاصی بود. با هم سی دی هایی رد و بدل میکردن. اون موقع ما هنوز پخش سی دی نگرفته بودیم. این کار رو موقعی کردیم که مدش رفته بود و دیگه کسی نمی خرید. اون موقع که تحریم نبودیم که مد یه وسیله سالها بمونه.

من ترجیح میدادم خیلی تو حرفای بچه ها وارد نشم. یه پسره به اسم دارابی شعرای جنسی میخوند برام و میخندیدم. در کل من اون زمان تو ردیفای آخر مینشستم و اونجا دنبال رفیق حق نبودم. این حقیقت رو هم که دیگه برام تنفرانگیز بود. این تنفر دوطرفه بود. شروع کرد به زیرآب زدن. زنگ دوم کوبید رو میز و میزمون هم که خراب بود و یه معلم نفهمی داشتیم که حرفشو باور کرد. از اونجایی که معلم خیلی جدی ای نبود اتفاق خاصی رخ نداد. ولی من واقعاً ناراحت شدم. برای اینکه برای چیزی محکوم شدم که کار من نبود.

زنگ بعد شروع کرد به ور زدن. خلیلاوی دبیر عربیمون برگشت و چونه ی منو گرفت و گفت مگه من تذکر نداده بودم. این برخورد هم برام گرون تموم شد. پسر خلیلاوی هم کلاسیمون بود و بعدها اونقدر باهام رفیق شد که منتظر بود کسی با من دعواش بگیره.

این حادثه و این آدم خیلی روی من موثر بود. الان که الانه ترجیح میدم که با امثال حقیقت آب زیرکاه باشم. بعدها تجربیاتی رو در این باب میگم بهتون.

یک ماه بعد من هنوز داشتم حرص میخوردم. شک نداشتم که ثروت پدرش براش یه اعتباری آورده بود که پدر کارمند من نمیتونست بیاره. یه کاغذپاره برداشتم و توش نوشتم که این وضعیت باید یه جایی تموم بشه. اسمی نیاوردم ولی گفتم که تبعیض هست. تبعیض بین دارا و ندار. انداختم تو صندوق انتقادات. چند روز بعد نائل (ناظم مدرسه) که عادت داشت سر صف سخنرانی های غرایی بکنه و میگفتن که شاعره، در این مورد به حرف اومد. گفت که بچه ها یه صحبت مهم باهاتون دارم. اول گفت که خواهشاً کسی کاغذپاره نندازه تو صندوق. اگه بندازه خونده نمیشه. بعد هم گفت که هیچ تبعیضی نیست و اگر مردی بیا به خودم بگو تا رسیدگی کنم.

بعدها صندوق بیشتر کنترل میشد. روزی سه بار صندوق رو چک میکرد تا ارسال کننده ی هر نامه ای رو پیدا کنه. قبول داره که حرفم حکم تهمت داشت. این تبعیض وجود داشت ولی مدرکی براش نداشتم. ضمن اینکه کی به حرف یه دانش آموز گوش میداد. بهترین راهش نوشتن بود. اونم با دست خط گمراه کننده تا بعد نتونن ردمو بگیرن.

بعد از این ماجرا یه مقدار وضع بهتر شد. مهمترین تغییر در آقای شکراللهی ناظم اصلیمون بود که معلم پرورشیمون هم بود. گویی که این آدم از اون نامه سوخته بود. سر کلاس منتظر فرصت بود که دهن حقیقت رو صاف کنه. نمیدونم از کجا مورد رو یافته بود. شایدم دلیل دیگه ای داشت. مثلاً یه جوک میگفت و منتظر بود که حقیقت هم مثل بقیه بخنده و بعد بهش میگفت که میتونه به آشنایی که توی سیرک داره معرفیش کنه. تا قبل عید دو سه بار زدش. اصلاً تحملش نمیکرد. انگار که میومد سر کلاس که اینو بچزونه. احتمال میدم که از طرق مختلفی جلوی غیبتشو میگرفت.

بعد عید حقیقت یه سوزن گذاشت زیر آقای کرامت معلم حرفه و فن. همین کار منجر به اخراجش شد. ما بچه ی شیطون زیاد داشتیم ولی این آدم دیگه خیلی زیاده روی کرد. این آقای کرامت همون آدمی بود که استاندارد میگفت اُستاندارد و یبار که کت و شلوار پوشیده بود با بچه ها هماهنگ کردم که وقتی براش بلند شدن همه یکصدا بگن مبارکه مبارکه و بخندیم بهش و همه گفتن الا خودم (تو این هماهنگی محسن خلیلاوی خیلی کمک کرد).

حالا شمایی که اینو میخونی، قضاوتت هر چی میخواد باشه. من اون جا یه تبعیضی میدیدم. تبعیض به نفع کسی که حقش نبود. هیچیش سرتر از من نبود. تنها مهارتش (غیر از بچه ی یه آدم پودار بودن)، زیرآب زنی در سبک های مختلف بود. آخر سر هم خودش گور خودشو کند. ولی تجربه ی فوق العاده خوبی بود.



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دو سه هفته ی اخیر

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 3 بهمن 1392-08:23 ب.ظ

تو این چند هفته، مشغول چند بحث بودم.

یکیش امین (برادر بزرگترم) که سه، چهار ماهه که عقد کرده و با زنش سر مسائل مختلف مشکل داشت. این مشکلات رو به خونواده کشونده بود. من بشخصه سعی کردم این مشکلات حل بشه و تا حدودی شد.

تو همین اثنا، بحث دعوای مادرم با امین بالا گرفت. بر سر سیگار کشیدن امین. سیگار کشیدن تو خونواده ی ما، بزرگترین تابوی ممکنه. و امین یک تابوشکنه. در مورد امین باید بگم که یک شخصیت تماماً مازوخیست (خودآزار)ه. در کنار این خودآزاری، نیاز زیادی به نوازش دیگران داره. از نظر روان شناسی، این دو موضوع با همدیگه ارتباط دارن. آزار خود برای جلب توجه دیگران. از طرفی در مورد امین، میشه گفت که تماماً مسئولیت ناپذیره. همه ی سعیشو میکنه که مسئولیتی رو قبول نکنه. در فضای ابهام زندگی میکنه. با این کار همیشه میتونه علت عدم موفقیتش رو به دیگران نسبت بده. این چیزه که من ازش متنفرم. دوست دارم خودم و همه بفهمن که همه چیزم نتیجه ی عمل خودمه. من حاصل فلان تصمیم دیگران نیستم. اگر کسی منو بدبخت بدونه و این بدبختی رو نتیجه ی عمل خودم، خیلی بهتر از اینه که منو خوشبخت بدونه و این خوشبختی رو نتیجه عمل دیگران. این کس میتونه خودم باشه.

مساله ی بعدی، بحث میراث پدر پدرم بود. با پسر عموم در مورد حق پدرم بحث کردم. خوشبختانه این بحث بی نتیجه نبود. اگرچه پولی نیومده و حقی برنگشته ولی امیدها زنده شده. دست کم می فهمم که کجا و چقدر حق پدرم خورده شده. اگر این موضوع به شکل خوبی حل بشه، عالی ترین اتفاقیه که میتونه برام بیفته.

تو این هفته، منتظر نتیجه ی آزمون استخدامی هستم. گفتن که نیمه ی اول بهمن میاد. قصد دارم که تو کنکور ارشد شرکت کنم و در صورت قبولی، دومین ارشدمو بگیرم. البته اینا در شرایط خاصیه که یکیش اینه که برای دکترا قبول نشم یا قبول بشم و نخوام برم. در هر صورت، الآن هنوز وقت انتخاب نشده. الآن زمان ساختن راه هاست. البته که میزان مطالعم کم بوده ولی شناختی که از خودم دارم اینه که برای رسیدن به هیچ هدفی، ناتوان نیستم و موفقیت ها دور از دسترس نیست. فقط شکلش در حال ساختن توسط منه.



نوع مطلب : اطرافیان من  زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  


Admin Logo
themebox Logo