خودافشایی های امیر

اطرافیان خوب و بد

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 4 فروردین 1399-04:19 ب.ظ

روابطم رو که با دیگران تحلیل میکنم، با کسایی تونستم صمیمی بشم و صمیمی بمونم که واقعاً از یه سطحی خوبترن. خوبی خاصی تو وجود این آدما هست که آدم رو کنارشون نگه میداره. احسان عباسی، مرتضی فضلعلی، علیرضا احمدی، سجاد بهزادی، تا یه حدی مازیار پوراسماعیل، حسین شانکی و چندتای دیگه آدم هایین که حقیقتاً خوبن. گویی که با این آدم ها دوست بودن هنری هم نیست. همه با آدمای خوب خوبن. خود اینا اینقدر خوبن که نمی تونی باهاشون بد باشی.

دیگران چی؟ آدم های بد رو میتونم تحمل کنم؟ تجربه میگه تونستم. با مفتضح ترین آدما هم تونستم کنار بیام. از وجودشون لذت نبردم و در کنارشون راحت نبودم، ولی اونا رو به عنوان جزئی از محیط پیرامونم پذیرفتم. همیشه مقایسه شون کردم با کسانی بدتر و بعد خدا رو شکر کردم که همین هستن. اینجور آدما هستن. البته اشتباهه که کسی رو بد بدونیم. حداکثر می تونیم بگیم از افراد دیگه بهتر نیستن یا بدترن. از این آدما میشه تجربه اندوخت. آدمی باید سرد و گرم روزگار رو بچشه. هیچی هم اینقدر بد نیست که نشه تحملش کرد. انسان دروغگو، آدم متملق، آدم حسود، آدم قدرنشناس، آدم بدقول و عهدشکن، آدم زورگو و ... همه اینا رو میشه تحمل کرد. فقط نحوه تعامل باهاشون رو باید یاد گرفت. مثلاً آدمی که امانتدار خوبی نیست، میتونه دوست صمیمی من هم بشه فقط اینکه چیزی رو بهش امانت نسپارم. آدم قدرنشناس هم همینطور فقط نباید کاری رو به امید قدرشناسیش در آینده براش انجام داد. به قول آدم بدقول تکیه نکرد.

آدما حد وسط خیلی زیادن. کسایی که با قاطعیت نمیشه صفت بدی رو بهشون منتسب کرد ولی خوبی خاصی هم تو وجودشون نمی بینی. ممکنه هم بعضی خوبی ها رو بشه دید ولی عموماً سخته اینا رو تو دسته اول گذاشت. اینا تعریف دیگه ای از گروه دومن.

برای صمیمیت و برای زندگی مشترک باید به دنبال آدمایی از جنس گروه اول گشت. فهم این موضوع با اینکه ساده به نظر میاد سخته. اگر واقعاً ساده بود، تو حرفای بقیه هم می شنیدیمش. ولی آدم های زیادی به خوبی اطرافانشون به عنوان شرطی نه چندان لازم نگاه می کنن. خیلی مواقع هم احساسات مانع ارزیابی اخلاقی صحیح میشه.



نوع مطلب : اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

احسان ع

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 27 اسفند 1398-11:57 ب.ظ

احسان از همکارای من تو بخش دفتر فنی شرکته. دوستی ما از اول آذر 95 زمانی که به محل کار فعلیم انتقالی گرفتم شروع شد و کم کم تقویت شد. یکبار هم بینمون اختلاف پیش اومد ولی با وساطت سجاد حل شد. احتمالا دیر یا زود بطور طبیعی هم اکی می شدیم.

بعد ورود مرتضا فضلعلی به شرکت، گروه سه نفره ای گیمرها تشکیل دادیم. یه گروه رو تو واتساپ تصور کنید با سه عضو. کم شدن یک عضو، این گروه رو تبدیل میکنه به چت شخصی.

احسان عمق زیادی در زندگی داره. دامنه اطلاعاتش درباره سرگرمی ها و دنیای لذت شگفت انگیزه. اول اینکه منو به سمت گرفتن ps4 سوق داد؛ بعد هم معمولا سریال و فیلم میده یا معرفی میکنه. دنیای لذت هام بعد آشنایی با احسان خیلی عمیق‌تر شد. جالبیش اینه که بعضاً اون لذت رو خیلی عمیق تر از خودش درک می کنم. مثلاً تو ps4 وارد مود آلتیمیت شدم که احسان نمی دونست چیه. مرتضا هم نتونست لذتی که باید و شاید رو ازش ببره.

Ps4 لذت بیشتری رو به من داد تا به احسان. شاید دلیلش اینه که من برخلاف این دوتا مجردم. مجردی این حسن رو داره که لذت های دیگه به عمق بیشتری میرسن. البته این موضوع احتمالاً به قیمت از دست دادن لذت تاهله. در این هم البته اما و اگر هست. اینکه اصولاً تاهل پدیده ای بیشتر لذت بخش باشه. البته شناختی که از میزان وفاداری و... خودم دارم و نظر همین احسان، تاهل به احتمال زیاد لذت بالایی برام باید داشته باشه.

حالا الان که فعلاً معلوم نیست تا کی دنیای مجردی دارم، دریایی از تفریح در کنارمه. اونم لذت های به شدت کم هزینه و پرمحتوا.



نوع مطلب : اطرافیان من  زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ریاکاری در عشق

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 12 اسفند 1398-12:47 ب.ظ

تا حالا تجربه ریاکاری در عواطف و عشق رو نداشتم. ولی این اشتباهه. این تجربه رو داشتم ولی درکش نکردم. افراد مختلفی در روزهای مختلفی بهم ابراز علاقه کردن و واقعاً هم باورم شده. از بین تمام این افراد حتی یک نفرشون هم الان نگرانی درباره کرونا گرفتنم نداره. یعنی واقعاً یک روزی طرف بهم میگفته قربونت برم و بدون تو نمی تونم زندگی کنم و حالا مرگ و زندگی من هم براش مهم نیست.

 یه مواقعی بر اثر تنفر چنین چیزی پیش میاد. عشق یک روزی به تنفر تبدیل میشه. ولی تو روابط من که اثری از تنفر نبوده. مثلا هیچوقت دنبال سوءاستفاده نبودم. تمام شدن روابطم معمولاً با احساس ناراحتی از دو طرف همراه بوده ولی در صورت وجود احساس، کار به تنفر کشیده نشده.

یه مواقعی تو رابطه با یک نفر هستی. در این صورت اخلاقاً توجیه داره که چیزی تو دلت نباشه از شخص دیگه‌ای. ولی این که همیشگی نیست. دوست داشتن هم حسی نیست که یه روز باشه یه روز نباشه. این یعنی ریاکاری. من چقدر آدم ساده ایم که با افرادی از استان های مختلف وارد رابطه شدم و این رو نفهمیدم. چند روز پیش داشتم بررسی می کردم که با چه استان هایی وارد رابطه شدم. خوزستان، تهران، آذرباییجان، اصفهان، کرمان، فارس و ایلام رو تا الان درگیر کردم. با تمام اینها بازم هم از این نظر احمق محسوب میشم. مثلاً تو یه مراحلی احساس ترحم دارم و...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سقف بتنی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 26 اسفند 1397-11:25 ق.ظ

مدتهاست که به اینجا سر نزدم. هر وقت هم که خواستم سر بزنم، نمی دونستم چطور سر صحبت رو باز کنم. اصلاً همین که باید بیام و درباره این غیبت طولانی مدت توضیح بدم، باعث میشه نیام و وبلاگ تبدیل بشه به یه محرم اسرار متروکه. بعضی مواقع هم میام و این بازگشت رو هم می نویسم ولی بعدش باز هم جدا میشم یا وقت نمیشه یا حوصلشو ندارم یا هر چیز دیگه.

این بار این اشتباه رو نمی‌کنم و مستقیم میرم سر اصل مطلب. چه مستقیمی که اینقدر طول کشید. اونم تو اوج بی‌حوصلگی من.

دوست دارم درباره اطرافیانم بنویسم. محیط کار. دنیایی از آدم هایی که هر کدوم دنیایی برای خودشون هستن. می بینم اینقدر زیاده که شرحش در این دفتر نمی گنجه. اصلاً در هفت مجلد هم به نگارش درآوردنش، کار ساده‌ای نیست. از طرفی بعضی مواقع چنان از آدم هایی به جوش میام یا چنان سر ذوق میرم که نمی تونم سکوت کنم. یک سنگ صبور و محرم اسرار میخوام که بهم نزدیک باشه و چه کسی از خودم به خودم نزدیکتر.

بدبختیش اینه که نمیام بعداً اینا رو بخونم. چند وقت پیش نشستم هر چی درباره اطرافیانم قبلا نوشته بودم رو پاک کردم. اصلاً چه اهمیتی داره که فلان کس در فلان زمان چه کرده. آدما از صفحه خاطرات پاک میشن و اکثرا اینقدر ارزش ندارن که بخوام به هر قیمتی نگهشون دارم.

ولی بعضی مواقع، رفتار آدم‌ها رو باید نوشت. نه به خاطر خودشون، بلکه به خاطر تشریح وضعیتی که درش هستم و این وضعیت همیشه باید یادم باشه.

بگذریم.

متوجه شدم مدیرعامل شرکتی که توش کار می‌کنم، از مدیر قسمت خودم خواسته بوده که به هر راهی شده، مانع ادامه تحصیلم بشه. این موضوع طی یک بحث از دهن مدیر مربوطه خارج شد و فهمیدم. شاید ندونید که چنین نسبتی به این مدیرعامل یه مقدار حالت مضحک داره. یعنی اگر به یکی از کارکنان شرکت بگم، خیلی باید خنگ باشه که اینو یه سر کاری بی مزه ندونه. یکی تو مایه های آقای ظاهری که شما نمی‌شناسید (خلاصه بگم که خنگ ترین آدمی که می تونید با مدرک فوق لیسانس تصور کنید) این رو باور میکنه. خیلی از جنبه طنز، خیلی عجیبه که مدیرعاملی با این سابقه و این قدرت و در سال های واپسین خدمتش با شخصی کم تجربه و بی‌ادعا که آسته میاد آسته میره که گربه شاخش نزنه، اینجور سر ناسازگاری بزاره. کلا شاید 5 بار دیده باشمش و اصلا ارتباط چندانی میان ما پیش نیومده. از نظر منطقی، هیچگونه رقابتی قابل تخیل نیست. شاید چشم انداز 20 سال بعد رو ببینه که باز هم جنبه طنز ماجرا پررنگ میشه. شاید ندونید که تقریباً نیمی از کارکنان شرکت در حال تحصیلن و تقریباً همه شون حداقل یکی از مدارک تحصیلیشون رو در دوره پس از استخدام گرفتن.

شاید منم مثل خیلی های دیگه بدم نیاد کمی تیریپ مظلومیت بگیرم و با آه و ناله بخوام خیلی ناکامی های الان و آیندم رو با دلایلی این چنینی توجیه کنم. ولی الان یک وضعیت کاملاً واقعی رو دارم ذکر می‌کنم. سقف شیشه‌ای در کار نیست. یک سقف بتنی درست مماس بر لایه بیرونی سرم قرار گرفته. نخیر. کمی پایین‌تر. در واقع لازمه که به صورت خمیده قدم بردارم. شبیه کسی که در یک غار داره قدم میزنه.

وقتی کسی که هیچ تعارض منافعی باهام نداره، از تمام قدرتش استفاده می‌کنه تا از مسیر سخت و ناهموار زندگیم رو سخت‌تر کنه، چه نظری میشه درباره افرادی که احتمالاً سودشون در ضرر من باشه، داد. از طرفی حیرت انگیزه که چطور در این وضعیت کویری، هنوز شاخه هام زرد نشده. شاید من یک کاکتوس باشم



نوع مطلب : اطرافیان من  زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اوج کار

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 1 مرداد 1395-02:08 ب.ظ

این روزا خیلی سرم شلوغه. تقریبا بصورت شبانه روزی دارم کار می کنم. این کار بیشتر البته هیچ فایده مادی و معنوی برام نداره. یعنی ارتباطاتم رو با چالش روبرو کرده. تو همین کار بیشتر، 1076 یه زیراب اساسی از من پیش 1034 زد. خوشبختانه جایگاه رفیعی ندارم که با زیراب زدن بخوام ضرر بزرگی بکنم، ولی یکی از اهداف تلاش بیشتر در کار، تشویق و تحسین دیگرانه.

1034 رو قبلا معرفی نکردم. معاون ب شرکت. از مسئولیت های مهم و از رفقای 1035 مدیر قسمت خودم. زیراب 1076 به نظرم با این قصد صورت گرفت که رابطه این دو نفر خراب بشه. یک حرفی زده میشه و افراد موضعی می گیرن و کل ماجرا تموم میشه، ولی بعد یه مدت اون افراد سر یه موضوع دیگه با هم یه اختلاف کوچیک و معمولی پیدا میکنن و بر خلاف موارد پیشین وقوع چنین اختلافی، این بار با هم بیشتر اختلاف پیدا میکنن. اختلاف بیشتر به ذهنشون میاد و حسش میکنن و به خاطر انتظارات قبلی و محرومیت نسبی (قبلا عالی بود ولی الان خوبه پس وضع بده) اختلاف شدت میگیره. دو ماه دیگه می بینی 1034 و 1035 سایه هم رو با تیر میزنن و هیچکی هم یادش نمیاد که یه روزی 1076 سر یه موضوع فوق‌العاده بی ارزش این اختلاف رو کلید زده.

این توالی مخرب رو چطور میشه تموم کرد؟ این ماشین فتنه رو چطور میشه متوقف کرد؟ چیزی زیادی به ذهنم نمیرسه. با دونستن وضعیت و درک مناسب اوضاع، عقل حکم میکنه که سکوت پیشه کرد و جلوی گسترش اختلاف رو گرفت. حساسیت زیاد بر کار 1076 میتونه باعث رفتاری از طرف من بشه که هیچ نفعی برای سازمان نداشته باشه. با این اوصاف علی رغم تمام بداخلاقی ها مجبورم که خستگی ناپذیر به همون روال سابق ادامه بدم.



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

استاد یدالله موقن

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 2 اردیبهشت 1393-11:55 ق.ظ

استاد یدالله موقن رو شاید بشه بهترین کسی دونست که من تو فیسبوک یافتم. ارتباط با ایشون خیلی هم تصادفی بود. یه نفر جامعه شناس که مطالعات خوبی هم داشت، یکی از پستام رو لایک کرده بود و یکی رو هم اشتراک گذاشته بود. من صفحه ی ایشون رو که باز کردم، گویی تصویری از چیزای خوبی که میشه تو فیسبوک یاد گرفت رو در مقابل خودم می دیدم. این فرد رو اَد کردم و باهاش دوست شدم.

بعدها فردی به اسم علی هادیان که مطالعه خوبی در زمینه های عمومی علم داره، کامنت های من در پست های دوست جامعه شناس رو دیده بود و یا به هر دلیل دیگه، منو اَد کرد. اگر اشتباه نکنم، این بهترین درخواست دوستی ای بود که برام فرستاده شده بود. نزدیک دویست نفر توی ادلیست من هستن و شاید نیمی از اونها کسایی باشن که منو اد کردن و من کانفرم (تایید) کردم. این آقای هادیان رو شاید بشه بهترین دوست بادانش من در فیسبوک دونست. اینکه میگم بادانش یعنی دانشمند نیست. چون کلمه ی دانشمند رو معمولاً  در مورد صاحبان نظریات بدیع می دونن و نه کسایی که به دانش روز مجهزن. بهرحال از آقای هادیان خیلی چیزها میشه یاد گرفت. مهمترین چیز رو باید "بصیرت علمی" دونست. نگاه علمی که پیش از این از استاد جامی الاحمدی گرفته بودم. کتاب "جهان های موازی" رو ایشون ترجمه کردن (نوشته ی میچیو کاکو).

در همین رابطه، شخص یدالله موقن رو شناختم. دوست مشترک من با این دو نفر و زانیار. با نگاهی به صفحه ی ایشون، گویی گمشده ی خودم رو در عرصه ی فلسفه پیدا کردم. شخصی که میان فیزیک و فلسفه ایستاده و از هر دو به خوبی سردرمیاره. هم یافته های فیزیک جدید رو به خوبی میدونه و هم به عنوان کسی که خیلی کتاب رو ترجمه کرده و شاید مهمترینش "فلسفه روشنگری" کاسیرر باشه، به خوبی با چم و خم مغالطات فلسفی مابانه ی ضدعلم آگاهه. بهای بالایی که استاد موقن برای علم قائله، گمشده ی محافل فلسفی در ایرانه. محافلی که هر چقدر در اونها، علم رو خوار و بی ارزش بدونید، جایگاه رفیع تری می یابید. محافلی که با تلاششون برای اثبات بیهودگی عقلانیت، آدم رو فراری میدن.

جای خالی استاد موقن در دانشگاه خالیه. اولین کسی که به شاگردیش افتخار میکنم. چه اینکه تماس من با ایشون، صرفاً در فضای مجازی رخ داده و به چند پست محدوده. اما آموخته ی من از ایشون خیلی بیشتر از استاداییه که سر کلاسشون بودم. افسوس که فعلاً به همین محدودم. البته تلاشم اینه که بعد از مصاحبه ی دکتری، مطالعه ی فلسفه ی روشنگری رو شروع کنم و شاید به تدریج کتابای بیشتری از ایشون خوندم و حق شاگردی رو ادا کردم.

در ادامه ی مطلب یکی از کامنت های من و پاسخ مبسوط استاد رو گذاشتم. در آینده ی نزدیک، بیشتر در مورد این بحث و گرهی که هنوز فکر میکنم کامل باز نشده، صحبت خواهم کرد.


ادامه مطلب

نوع مطلب : افکار من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اول دبیرستان (3)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 31 فروردین 1393-01:38 ب.ظ

از ردیف سوم کلاس، افت کلاس شروع میشد. البته که علی آوایی و اون یکی، پشت سر ما می نشستن. ولی کلیت ردیف سوم رو هوا بود. اینا معمولاً دسته ای بودن که نه جزو بچه مثبتای ردیفای جلویی به حساب میومدن و نه فراریای آخر کلاس.

راستی یادم رفت برنا رو میگم. برنا قاسمی، از سال اول تا پیش دانشگاهی همکلاسیم بود. بیشترین زمان همکلاسی بودن. معمولاً بچه ها رو پخش می کردن و میگفتن هر سال دوستای جدید پیدا کنید. ولی این برنا یه اتفاق خاص بود. رفیق با معرفتی هم بود.

از ردیف چهارم، خز و خیل ها و لات و الواتا شروع میشدن. دیلمی، دلفی و... . بعضیاشون فقط مزه پرونی میکردن. دلفی نیاز به مزه پرونی نداشت. نه اینکه ر رو تلفظ نمیکرد و به جاش ق میگفت. یبار وسط امتحان گفت: آقا اجازه! میتونیم مشوقت کنیم؟ من موندم که چطور تو این یک سال، با این جماعت هیچ درگیری نداشتم. با دستای باز کرده راه می رفتم. به طوری که دیگران تحریک میشدن، یه دعوایی باهام درست کنن. علی الخصوص که بزرگ و کوچیک میگشتم. مثلاً بچه مثبتا خیلی دور و ورم میومدن و خیلی هم آسیب پذیر بودن. البته بهرامی هم بود.از ردیفا آخر میومد جلو و رفاقت میشد.

یه دبیر زیست شناسی داشتیم که مطمئنم تا دو سال بعدش مرد. یعنی انگار این آدم رو از روی تخت سی سی یو میبردن. فوق العاده بیمار بود. دو تا امتحان کوچیک در ترم میگرفت و تصحیح خاصی داشت. هر سوال پنج نمره داشت. چهار تا سوال پنج نمره ای. برای هر سوال پنج تا کلمه ی خاص داشت. یه سوال با جواب طولانی بود، ولی شما با پنج تا کلمه سنجیده میشدید. اصلاً توان خوندن جوابا رو نداشت. فقط دنبال کلمه ها میگشت و دورشون یه خط قرمز میکشید و آخر کار می شمردشون. تو اون دو تا امتحان، من یک چهارم نمره رو هم شاید نگرفتم. مساله اینه که کلماتش هم کلیدی نبودن. منم که حفظ نکرده بودم جوابو. اونجا توضیح میدادم ولی فایده نداشت. امتحان ترم فکر کنم سراسری بود. یعنی جای دیگه ای طراحی و تصحیح میشد. اون امتحان رو هجده شدم ولی ناکس تاثیر امتحانای خودشو کم نکرد. منم داغ دلیشو سر یکی از دوستام درآوردم. کنارم می نشست و جواب سوالات رو میخواست. من که هجده شدم، اون دو شد. بهش گفتم که خوب بهم گوش نداده و برعکس نوشته. بعدنا که تو حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردیم، بنده ی خدا به این خیال که چه لطفی در حقش کردم، از همه میخواست که فقط به من پاس بدن. منم اکثرشو میزدم تو اوت. داد میزد که فقط بدید به امیر. این ماجرا باعث دو چیز شد. یکی اینکه ادعای فوتبالیم کم شد و به پست دفاع بیشتر علاقمند بشم. دوم اینکه از اون زمان تابحال، هر کی ازم تقلب خواسته بهش درستشو دادم. یعنی کلاه سر کسی نذاشتم. آدم بوده که باید از درسی میفتاده و با تقلبای خطرناک ولی دقیقی که بهش دادم، نوزده شده.

این دبیر زیست شناسی، با اون دستاش که همینطور می لرزید و با شدت زیاد هم می لرزید، یکی از دلایل تنفر من از زیست شناسی شد. در غیر اینصورت شاید الان داشتم برای تخصص میخوندم. به احتمال زیاد، تخصص مغز و اعصاب رو انتخاب میکردم. ممکنم بود که برم به سمت مهندسی ژنتیک. البته یه عامل دیگه باعث تشدید این تنفر شد. یه پسره به اسم سروش با دوچرخه ی فونیکس 28 ش، رفت زیر تریلی. له و لورده شد. در جا مرد. سروش چند باری منو سوار دوچرخش کرده بود. با اینکه آدم درون گرایی بود و یحتمل به خاطر تک پسر بودنش، خیلی مثبت به نظر میومد و زیاد اهل رابطه با دیگران نبود، با من دوستی نیمه کاره ولی صادقانه ای داشت. سروش نزدیکی بقالیه خسروی، رفت زیر هیجده چرخ. هم از خسروی بدم اومد هم از زیست شناسی. بنده ی خدا رفته بود نمیدونم چیه کتاب زیست رو کپی بگیره. مادرش تو مراسم خاکسپاریش گریه و زاری میکرد و سراغشو میگرفت. لابلای بهونه گیریاش میگفت: پسرم شهید شده. رفته بود. رفته بود نمیدونم چیه کتاب زیست رو کپی بگیره، تصادف کرد. کجا رفتی عزیزم! جزئیات عزاداری مامان سروش رو یادم نیست. فقط همین شهادت تقلبیش یادمه. مرگ سروش ربط مستقیمی به زیست شناسی نداشت. در کل، احساس تنفر من از زیست شناسی بعدها فروکش کرد ولی خیلی دیر شده بود. ضمن اینکه از آموختن زیست هم چندان خوشم نمیومد. برخلاف مهندسی که یه چیز رو خوب یاد میگیری و باهاش موارد مختلف رو حل میکنی، تو زیست شناسی باید همه چیز رو بدونی. حفظیاتش خیلی زیاده. ولی ژنتیک چیز جالبی میشد برام. یا بیوتکنولوژی یا بیوشیمی یا میکروبیولوژی و خیلی موردای دیگه.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اول دبیرستان (2)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 31 فروردین 1393-02:36 ق.ظ

احسان خیلی پسره با معرفتی بود. من و احسان و علی آوایی و بهرامی و یکی دیگه، با همدیگه زیاد مینشستیم. در مرام این بچه ها همینو بگم که با وجود اینکه اون دوره، زمان بیشترین آشنایی پسرا با مقولات جنسی و تجربیات مرتبط بود، اینا باعث شدن که من همینطور خنگ بمونم. اون زمان تازه داشتم به روند تولید بچه پی میبردم. قبل از این فکر میکردم که بر اثر مهر و همدلی زن و شوهر، بچه تولید میشه. دختر پسرای ازدواج کرده، مهرشون بچه ساز نیست. قبل از همین فکر (که عمر زیادی هم نداشت)، هیچ فکری در مورد روند تولیدی خودم نداشتم. اصلاً مساله ای در این رابطه نداشتم. حتی دراومدن از شکم مادرم رو هم یه داستان تخیلی میدونستم که بعضیا ساختن. مگه میشه که آدم تو یه شکم زندگی کنه. یعنی اینقدر خنگ بودم. آخه من که شاهد زاییده شدن یه بچه نبودم. هنوزم این صحنه برام حیرت انگیزه. مخصوصاً احسان و بهرامی (هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد)، باعث شدن که در مورد بعضی مسائل احمق بمونم و این حماقت تا همین چند وقت پیش ادامه داشت. یه چیزایی رو از پسرعمشون یاد گرفته بودن که با همدیگه مرور میکردن. تا من میرسیدم، بحث رو عوض میکردن. میگفتن که در مورد چیز کثیفی حرف میزنن که تو نباید بدونی! اگر کسی یروزی چیزی خواست بهت بگه که حدس زدی ما الان داشتیم در موردش حرف میزدیم، به حرفش گوش نده. یک حماقت، که از بهترین آموخته ها و انتخاب های عاقلانه ی من بود.

علی الخصوص بهرامی خیلی پسر عاقلی بود. یه بچه ی اصالتاً اصفهانی که تو یه محله ی نسبتاً فقیرنشین زندگی میکرد. آرزوش داشتن یه تریلی بود ولی به یه کامیون هم راضی میشد. نمی دونم الان به آرزوش رسیده یا نه. صدای مورد علاقش، صدای بوق کشیده ی این قبیل ماشینا بود.

احسان و علی و اون یکی (اون یکی رو هم اسمشو یادم نیست. بس که کم حرف بود. شاید محسن بود. این سه تا همسایه بودن)، ماشین باز بودن. اون زمان من هنوز فرق دقیق پراید رو با 206 نمیدونستم. از این نظر هم یک خنگ تموم عیار بودم. من خودم که پول این چیزا رو نداشتم، پدرمم نداشت. پس چرا باید به چنین چیز دور از دسترسی علاقمند میشدم. اونم یه تیکه آهن که حرکت میکرد. اعتراف میکنم که وسیله ی بدربخوریه ولی هرچی تلاش میکنم، بهش علاقمند نمیشم. الانه یه علاقه ای به بنز پیدا کردم ولی این به نوعی برام یه کشف بود. همین علی آوایی، پدرش یه پیکان قراضه داشت که یبار رفتم که برامون بُکس و وات میکرد. اون زمان، من شیفته ی کشتی گیرا و پیگیر سیاستمدارا و اندیشمندا بودم. تازه جنگ عراق شده بود و منم شیفته ی این موضوعات. همون سال، کل سخنرانیای شریعتی رو گوش دادم. بعضی کتاباشو هم خوندم. سال بعدش تشیع علوی، تشیع صفویش رو خوندم. به این کتاب خیلی تو سخنرانیاش اشاره میکرد. من دنبالش بودم و از چندتا دستفروش، شنیده بودم که با چار پنج هزار تومن میتونن بیارنش. بعدهاً از آقای امام گرفتمش سیصدتا تک تومنی. هودشم برام صحافیش کرد. هنوزم دارمش با اون کاغذای کاهیش.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اول دبیرستان (1)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 30 فروردین 1393-11:06 ق.ظ

سوم راهنمایی رو که می خوندم، رفتم سراغ کشتی. اون موقع ماهی سه هزار تومن میگرفتن که بریم تو یه خانه ی کشتی تمرین کنیم. من یه سه ماهی تمرین کردم و بعدش دراومدم. اون موقع سه تومن اینقدا هم کم نبود. ضمن اینکه یه چار تومنی هم برای بدنسازی میخواستن. اونجا با چند نفر رفیق شدم. دو نفرشون خیلی خاص بودن. یه کشتی گیر سرعتی و یکی هم قدرتی. با همدیگه تمرین می کردیم و قضیمون شده بود سنگ، کاغذ، قیچی. من از بهرام (سرعتیه) می باختم، بهرام از محسن (قدرتیه) می باخت و محسن از من. این اتفاق، تقریباً همیشه میفتاد. من فقط حمله می کردم و بهرام خوب فرار میکرد. زیر گرفتن از بهرام خیلی سخت بود. محسن با سیاست دیگه ای می بردش. اونجا جای سیاست نبود، تمرین بود. باید توان خودمو برای بردن کشتی گیرای سرعتی زیاد میکردم.

سوم که تموم شد، کشتی رو هم گذاشتم کنار. رفتم سراغ کار. الان دیگه باید خودمو به عنوان آدمی که دستش تو جیب خودش میره، معرفی می کردم. قبلاً هم گفتم که سالها بود که از پدرم پولی برای خرید چیزی نگرفته بودم. بعداً هم میشه گفت که نه تنها پولی نگرفتم که بزور دستم تو جیب خودم می رفت.

وقتی وارد دبیرستان شدم، تا حدودی به شخصیت قلدر و عزتمند اولیم برگشته بودم. دستام از پهلوهام فاصله میگرفتن. تو ژست تختی بودم یا میرزا کوچک خان جنگلی. زمستون که شد، آقام یه کاپشن بلند مشکی برام گرفت. یعنی در اصل برای خودش گرفت. چند باری پوشیدش و بعد دلشو زد. نه. این کاپشنو سال اول نپوشیدم. کشید به سال دوم که همه بهم میگفتن هیتمن. هیتمن یه بازی مسخره ی کامپیوتری بود که یه قاتل حرفه ای با یه کت مشکی (یا هر لباسی از این دست) رو هدایت میکردید. هنوز این کاپشنه رو دارم و از روز اولشم بهتره. هر کسی که این کاپشن رو تنم میبینه، غبطشو میخوره. البته قبل از اینکه بدونه مال ده سال پیشه. مردم عقلشون فقط به چشمشون نیست، به گوششون هم هست. یه کت هم دارم که از مدینه خریدم به قیمت دو هزار هشتصد تومن (سه سال پیش). کسایی که قیمت این کت رو نمیدونن، در تخمین میگن که صد تومن بیشتر میرزه. اونو به هیچ کی لو ندادم که چقدر گرفتم. خواهرم که میدونه، مقایسش میکنه با کت گواردیولا و میگه خوب نیست و اِله و بِله.

کلاس اول دبیرستانمون پر بود از لات و الوات. از چهل نفری که بودن، هفت هشت نفریشون برای بار دوم داشتن این کلاسو طی میکردن. سال اول رو همه میگذرونن، چون سال انتخاب رشتست و مثلاً میرن کارودانش. اما اینا اونم نگذرونده بودن. یه تا ستون پنج ردیفه داشتیم. از ردیف سوم به بعد، جمع لاتا شروع میشد. مثلاً یه پسره بود به اشم شِزِر زاده. میدونم که فامیلش خیلی عجیب و مسخرست. این بنده ی خدا، هیکلش دو سه برابر بقیه بچه ها یود. البته تو این هیکل چیز خاصی نبود. انگار ساخت و ساز غیرمجاز سلولی داشت. هیکل بدی هم نداشتا. یعنی مثلاً شکم نداشت. اصلاً تُپل نبود. اینو از چارتا خیابون دورتر هم میشد تشخیص داد. مدعی بود که بدنسازی هم میرفت. کلاً آدم بلوفی هم بود.

من با تیریپ قلدری خودم، سوار یه دوچرخه میرفتم مدرسه. از یه اتوبان خیلی خطرناک میگذشتم. همین عبور و مرور من باعث شد که بعدها به یه بهونه ای دوچرخه از خونمون حذف بشه و حرف از وسایل نقلیه ی دارای کمتر از چهار چرخ قدغن بشه. یه علتش اینه که دوچرخه هه اغلب ترمز نداشت و من مجبور بودم که برای فرار از خطر با بیشترین سرعت حرکت کنم.

تو مدرسه، با همه ی بچه های کلاس رفیق بودم. یعنی یه نفرو نبود که از دستم شاکی باشه. ردیف اول، بچه درسخونا. از اون ردیف، فقط حسن اسکندری یادمه که الآن مهندس کامپیوتره. حسن هوش عجیبی داشت. فقط نمره هاش خوب نبودن. از جلسه که بیرون میومد، میگفت نوزده و بیست و پنج صدم میشم و میشد. خیلی کم اتفاق میفتاد که نمرشو پیش بینی نکنه. حسن هزار جور امضا بلد بود. مثلاً یه امضا برای من داشت یه امضا برا یکی دیگه. از طرف ما هم امضا داشت. یه چیزی بهش میدادیم و میگفتیم برامون امضا کن! امضای امیر مشخص بود و همینطور امضاهای دیگه. یه پسر با عینکه تقریباً ته استکانی و خرخون ولی باهوش و همینطور باظرفیت. قدیم ترین حسنی که با من دوست بوده و من یادم میاد این بود.

تو ردیف دوم، زنگنه بود و اسکندری و چندتای دیگه. پدر زنگنه کاندید شورای شهر بود و الان احتمالاً دیگه عضو شورای شهر باشه. خود من، تو همین ردیف دوم، ستون وسطی می نشستم. کنار احسان شیرانی. یا شیرانی، دقیق یادم نیست. یه پسر تُپل و بانمک و باحال.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی ادبان

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 26 فروردین 1393-12:34 ب.ظ

لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان!

من عادت به پذیرفتن بی قید و شرط هیچ حرفی رو ندارم. این مثل رو میشه تایید یا نفی کرد. نقدهایی بهش وارده که من نمی خوام واردش بشم. اما دست کم در بعضی از موقعیت ها واقعاً کمک کنندست.

من به یه راه و روش برای پالایش خودم رسیدم. شما نگاه کنید که من چقدر از نظر ژنتیکی میتونم به پدر و مادر و خواهر و برادرام نزدیک باشم. از نظر استعداد هر رفتاری میشه یک ریشه ی ژنتیکی پیدا کرد که به انتخاب خودمون میشه مدیریتش کرد یا بهش مجال داد تا اونقدر افسارگسیخته بشه که نشه جمعش کرد.

البته که یکسری خوبی و بدی ها در نهاد ماست. ما نمیتونیم گرسنه نشیم یا تشنه نشیم. میتونیم اونها رو مدیریت کنیم. میتونیم انتخاب کنیم که به کدومیک از سائق هامون بیشتر مجال بدیم. هیچ دلیل محکمی برخلاف این قدرت انتخاب نیست. در مورد ژن های نزدیک تر هم همین حاکمه. مثلاً ممکنه که من به صورت ارثی، استعداد سیگاری شدن رو داشته باشم. پدرم و امین خیلی اهل سیگارن. تو اقواممون هم زیاد هست. به این ترتیب انتخاب من بیشتر به سمت سیگاری شدن میل میکنه.

از این نظر، ما یک نقشه ی خوب برای جلوگیری از بدی های مختلف داریم. احتمال اینکه من همون اشتباهی رو بکنم که پدرم کرد، خیلی بیشتر از اشتباهیه که مثلاً همسایمون میکنه. بیشتر باید از این بدی ها ترسید. من نمیخوام بدی های نزدیکان رو در اینجا ذکر کنم. اصولاً عنوان "اطرافیان من" برای توضیح همین اصل در مورد من کاربرد داره. در بعضی موارد خبری از ژن نیست، بحث مثلاً هم اتاقیه. در مورد اعضای خونواده امکان کاربردی بودن بیشتره.

از این نظر باید دید. باید بی ادبان نزدیک تر رو با ذره بین دقیق تری دید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  


Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات