خودافشایی های امیر

درس و مشکلات

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 29 بهمن 1398-01:01 ب.ظ

چند روز پیش نمره درس توسعه داده شد. استاد به شدت تهدید کرده بود که نمره بسیار بدی بهم میده. علت این مساله هم این بود که غیبت های زیادی داشتم. در هر حال انتظار نمره 4 هم زیاد بود. فکرم این بود که یه 4 میاد تو کارنامم و علاوه بر مشروطی، کل مقطع رو از دست میدم. 2 واحد از 18 واحد که چنین نمره ای بشه، معدل 100 درصد زیر 16 میشه و این یعنی افتضاح. وقتی نمره داده شد، دوست همکلاسم پرورش مطابق معمول تمام نمره های دیگه، اس ام اس داد که نمرات رو دادن. آرزوم بود که با 13 بیفتم. قبولی با 14 منتهای آمالم بود. خوشبختانه قبول شدم و حداقل هم نه.

موضوع پایان نامم داره اکی میشه و انشالا هفته دیگه به گروه میره. 10 اسفند هم امتحان زبان باید بدم.

لیلا که دیگه رفت و دوران تجرد شروع شده موقتا. متوجه شدم که چقدر عاطفی و احساسی هستم. بر خلاف ظاهر خشک و منطقیم، باطن شکننده ای دارم. الان به سیاق مردانه عین خیالم نیست. ولی واکنش های بدنی بدی دارم. جسم و روحم به وضعیت های عصبی و ناراحتی معمولا با دندون قروچه در خواب جواب میده. خیلی وقت بود (شاید چند سال) که این دندون قروچه کم شده بود. پریشب ساعت 5 از خواب بیدار شدم و نمی دونستم چرا. دیشب ولی متوجه شدم که فشار و صدای دندون قروچه داره از خواب بیدارم میکنه. دندونام به شدت به هم سابیده میشه. این واکنش ده ها بار سنگین تر از اشک ریختنه ولی برای مرد پذیرفته تره. واکنش عصبی به طرد. لیلا وقتی داشت الکی جدا میشد، اینقدر براش ساده بود که بین پیام ها داشت هماهنگی ماموریت فردای طب کار رو انجام میداد. شگفت انگیزه که زمانی که من اینطور جسم و روحم در حال خراش برداشتن بود، اون اصلاً جای دیگه ای سیر می کرد.

وبلاگ ظاهراً فیلتر شده. عجیبه برام. پست های جدید شامل موضوع خاصی نبوده که فیلترزا باشه. در هر حال زندگی میگذره.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیلا 5

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 28 بهمن 1398-09:01 ق.ظ

دیگه خسته شدم از بس درباره لیلا نوشتم. اصلا نمی دونم چرا این کار رو می کنم. تو چند مطلب آخر نوشتم که سر مهریه اختلاف پیدا کردیم و .... . بعد از اون ماجرا باز هم رابطه درست شد. لیلا گفت خونوادش مهریه بیشتری رو شرط کردن و اونم نمیتونه رو حرف شون چیزی بگه. منم گفتم باش. خودت که سر حرفت هستی؟ و گفت بله و گفتم باش. قرار بر این شد که با خونوادش توافق کنم و کوتاه بیام و بعد از عقد بریم دفترخونه و برگردیم سر قرار خودمون. دیگه نمی تونست مخالفتی بکنه. همه چیز داشت اکی میشد و البته لیلا در واقع ناراحت بود از گردش اوضاع. این ناراحتی رو میشد تشخیص داد. سیاستش جواب نداده بود و نمی تونست از خونوادش به عنوان پلیس بد استفاده کنه.

دیشب باز هم ساز جدایی کوک کرد. بهانه های عجیب و غریبی می آورد. خیلی مبهم. می گفت امیر تو لجوج و مغروری. جالبه که شاهدش بر این خصلت، همون دعوای مهریه بود که در نهایت اونطور حلش کردم. به کار من هر چیزی میشد بگی الا لجاجت. نتیجه اینکه سر یه چیزهای مبهم که هنوز نفهمیدم بهم زد.

خیلی خسته شدم از این وضع. تنهایی باعث شده هر کاری میخواد باهام بکنه. به هاله گفتم سریعاً دست به کار بشه و از تنهایی دربیام ولو شده موقتاً. غیر از یکی از آشناهای قدیمی (خانم وکیل) و یک وکیل دیگه که از دوستای هداست، خانم مریانی همسر مستاجر خودمون که تو بیمارستان شاغله مدتها دنبال معرفی شخصی بود و نمیشد. نمیشد چون من کسی رو داشتم و مدام به خواهرم میگفت. دیشب قبل از اینکه لیلا پیام های آخر رو که واقعاً دلم رو آزرد، بده، به هاله گفتم بیا همین الان بهش پیام بده. هر چی گفت صبر کن بهش گفتم تنها و بی‌دفاع شدم. لیلا دیگه خوشی زده زیر دلش. معمولا زن و شوهرا بعد سالها زندگی این حرفا رو میزنن. مثلا میگن امیر تو منو درک نمی کنی. تو همش تو فکر خودتی. زندگی روزمره اینطور میشه و رابطه من و لیلا خیلی زود به این روزمرگی رسید. تو کل این دوران تقریباً 7ماهه همش در حال قهر کردن بود. جالبه که فشاری که از طرف اطرافیانم حس می کردم رو اون اصلا حس نکرد.

انشالا برنامه دارم. غیر از مواردی که بالا ذکرشون رفت، یک نفر رو خودم مدنظر قرار دادم. شخصیت و اخلاق و ظاهر مورد تائیده. احتمال می دم در ارتباط با کسی باشه یا کسی بخوادش و در کل شاید مورد خواستگاری باشه. اگر اینطور نباشه احتمالاً جدی ترین گزینه حال حاضره. تو این مدت خیلی وفادار بودم به لیلا. هر چی باهام کرد، تعهدم ضربه ای نخورد. از قهرایی که به خاطر اختلافاتش با دیگران (خواهرام و...) با من کرد تا قهرایی که به خاطر اختلاف دیگران (خونوادش و...) با من داشت و قهرای متفرقه سر چیزهایی که تمومی نداشت. همه اینها رو تحمل کردم. اینکه همیشه تو رابطه بدهکار بودم. حتی موقعی که واقعاً می دونست حق باهامه و دلایلم رو نمی تونست رد کنه، با گفتن این جمله که تو همش طلبکاری بدهکار میشدم. کلا متهم بودم. متهمی که حق دفاع از خودش رو هم نداشت. دیشب واقعاً احساس متهمی رو داشتم که هیچ راه دفاعی نداره. هر چی بگه علیه خودش استفاده میشه. وسط تلاش هام برای نگه داشتنش به معنای واقعی احساس ذلت کردم. لیلا خیلی وقت پیش قول داده بود که هیچوقت دیگه قهر نکنه. آخرین بار قول محکمی داده بود. عهدشکنی الان سر موضوعات کلی و مبهم (غیر از مهریه که حتماً هیچوقت اذعان نمیکنه به خاطر اون بوده) خیلی دلم رو آزرد. اینقدری که دیگه تعهدی ندارم. تعهد موضوعی متقابله.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیلا ۴

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 24 بهمن 1398-08:50 ق.ظ

هنوز هم اثراتی از لیلا در قلب من هست. نمی دونم چقدر شایستگی این اثرات رو داره ولی قلب براش مهم نیست این. عشق میاد و میمونه و یک شبه نمیاد که یک شبه بره. اون زمان که اوایل آشنایی مون بود، یادمه خواهرام نپسندیدن. دلیل نپسندیدن شون این بود که میگفتن زشته. چنان با تاکید میگفتن زشته که آدم به خودش می لرزید. تو اون شرایط من وایسادم و گفتم خیلی هم قشنگه. این اگه عشق نیست پس چیه. به هدا گفتم من دوسش دارم حتی اگر زشت از ... (زشت ترین دختر فامیل) باشه و گفت از اون هم زشت تره و بهش گفتم با این حال دوسش دارم. هر چقدر هم که حرف هدا رو غیرمنصفانه در نظر بگیریم، نفس بیانش میتونست تاثیرگذار باشه ولی نذاشت. وایسادم و گفتم این دختر اینقدر خوب و دوستداشتنیه که اگر خیلی ازین زشت تر می بود هم من ترکش نمی کردم‌. به شرطی که اون ترکم نکنه.

کم کم ولی خصوصیات اخلاقیش هم ازم دور شد. من آدم اهل تحلیلی هستم. شاید ویژگی آدم هایی که هم فنی بودن و علوم انسانی این باشه. وقتی چیزی رو درباره خودمون تحلیل میکردم خسته میشد و میگفت چیه همش تحلیل. وقتی درباره موضوعات دیگه حرف میزدم دستش رو به شکل دوربین میگرفت که یعنی بازم رفتی رو منبر؟! درباره سیاست حرف میزدم خوشش نمیومد. درباره فیلم حرف میزدم ندیده بود. درباره کتاب حرف میزدم نخونده بود. به جز کتاب ۴ اثر فلورانس که درباره موفقیت و انرژی مثبته هیچ رمان، داستان یا کتاب عمومی دیگه نخونده بود. باهام وارد گفتگو نمیشد و در مقابل حرف زدن من هم واکنش نشون میداد.

از نظر اخلاق مالی هم متفاوت بود. لباس ها و کفش های مارک می گرفت و به زیر این قانع نبود. قناعت ارزش اخلاقی نبود که ستایش کنه. عجیبه برام که چطور دختری که کم هم سختی نکشیده، نمیتونه درباره حداقل ها حرف بزنه.

اخلاق خونوادگی هم متعارض بود. نمی تونست با خواهرای من کنار بیاد و انتظار داشت رفتارهای ویژه ای باهاش داشته باشن. تلاش نکرد باهاشون جفت و جور بشه. من برای جفت و جور شدن با خونوادش تلاش کردم ولی واقعا براشون مهم نبود. تنها یکی از برادراش که نزدیک شد، خیلی حوصله نداشت. شاید گرفتاری های زندگیش نمیذاشت ولی یادمه قرارمون ۳شنبه ۲۲ بهمن برای مراسم نامزدی بود و قرار بود همون شب هماهنگی های لازم رو بکنه. چند روز بعد که داشتم باهاش حرف میزدم بهم گفت سر زمانش که چارشنبه باشه مشکلی نیست. قبلش گفته بود بعد از ۲۲ بهمن به ماموریت کاری میره و نمیتونه و حالا حتی این رو هم یادش نبود. چندین بار از دست خواهرش و من شکوه کرد که چرا به مسائل ریز حساسید و بعضا همون مسائلی بودن که خواهرش میگفت خونوادم حساسن. مثلا اینکه بیاد اهواز و با چند نفر از بزرگای فامیل من ملاقات کنه و برادرش حسین میگفت آخه چکاریه. حسین گفت اینا برا خودش مهمه و لیلا میگفت برا خونوادم مهمه. سر همین مساله هم قهر کوچیکی بینمون پیش اومد.

سر مهریه اختلاف پیدا کردیم که عهدشکنی کرد. چیزی که سرش توافق کرده بودیم رو گذاشت کنار و از من خواست با خونوادش کنار بیام و اون طرفش رو هم بپذیرم. مهریه برای من دیواریه که حاضر نیستم ازش رد بشم. با بالا بودن مهریه، احتمال بالایی بود که لیلا در حال ناراحتی از خطاهای من بهش استناد کنه و بحث به نقطه غیرقابل بازگشتی برسه که نشه جمعش کرد. مرد و زنی که کارشون به دادگاه میکشه دیگه زندگی آرومی ندارن. البته پایبند کردن افراد به زندگی بعد از ازدواج امر مهمیه. من برنامه داشتم که در اولین فرصت و به اولین بهونه بریم دفتر خونه و ضمن بخشیدن مهریه (که در عمل به سختی قابل گرفتنه) خونه و تمام دارایی هامونو با هم شریک بشیم. وکالتی داده میشد که من خونه یا ماشین رو نمی تونستم به تنهایی بفروشم و امضای جفتمون لازم بود. با این سیستم جدایی از نظر مالی غیرممکن بود و به فرض امکان هم ضرر خیلی بیشتری از مهریه قسطی داشت. از طرفی جدایی از طرف لیلا هم البته غیرممکن بود. این پیوند اقتصادی محکم ترین چیزی بود که میشه بین دو نفر بست. توضیح این برنامه واقعا سخت بود. خونواده سنتی داشت که به نظرم نمی پذیرفتن. حتی خودش هم تو جزئیات می موند. امکان داشت بپذیرن ولی بگن این تعداد هم سکه بزار و اون موقع خر بیار و باقاله بار کن.

در عمل ولی چه اتفاقی افتاد. خونوادش یا خودش پافشاری کردن و لفتش دادن. البته شاید هم از سر بی خیالی بود. وقتی حسین فرق ۳شنبه و ۴شنبه رو یادش رفته بود، احتمال زیادی هم میدم که انداخته بود پشت گوش و موافقت خونواده رو برا همین دیرتر میخواست بگه. طلا هم در حال گرون شدن و من تو حرص که چرا انگشتر داره گرون میشه و خبری نیست و چرا اصلا باید زندگی من منوط باشه به گزارش شورای امنیت اونجا. خونواده هم میخواستن به فامیل اطلاع رسانی کنن و هرچی دیرتر ناقص تر و بزرگتری نمیومد و از اون طرف هم فشار که این تعداد بزرگتر باید بیان. تو منگنه ای گذاشته شدم که هیچ راه خلاصی نداشت. خیلی چیزا باید اکی میشد که نتیجه اکی بشه و گره تمام این چیزها دست لیلا بود.

این رابطه اینقدر خراب و درست شده که همش فکر میکنم شاید بازم درست بشه. پیامی در ظاهر رد و بدل نمیشه ولی با استتوس های واتساپی داریم غیرمستقیم پیام میدیم به هم. این وضعیت ها هم تموم داره میشه. من آخرین وضعیت رو با این مضمون گذاشتم که عشق باعث میشه نزاریم طرف مقابل غرور و عزت نفسش جریحه دار بشه. پیش خودم گفتم دو برداشت ممکنه. یا لیلا میگه امیر نمیزاره غرورم شکسته بشه و خوب برخورد میکنه اگه پیام بدم و پیام میده یا اینکه نه؛ با اعتماد به نفس بالاش فکر میکنه امیر پشیمونه و میخواد رابطه رو درست کنه ولی مغروره و نمیدونه چطور و نتیجتا میاد پیام میده و دوباره روز از نو روزی از نو. طوری فضا رو چیدم که رابطه قابل بازسازی باشه اما تو شرایط جدید که اثری از اون مذاکرات نباشه.

بعد این وضعیت دیگه چیزی مختص اون نمی زارم. پرونده لیلا تو زندگیم کامل کامل بسته میشه. عشق پایان ناپذیر در درون قلب آدم هاست نه در وجود کسی که دوسش دارن. این وجود ماست که پذیرای عشقه نه وجود اون شخص خاص. برای همین با رفتن لیلا پرونده قلب من بسته نمیشه. آدم بازم عاشق میشه تو قلب آدم میخواد و چون درسته. لیلا رو دوستم احمد قاسمی معرفی کرد و خود احمد هم فکر نمیکرد اینقدر این رابطه دووم بیاره. دخترایی در اطرافم هستن و حالا با تجربه ای که دارم (لیلا طولانی ترین و عمیق ترین رابطه من با یه انسان بود) میتونم تناسب شون رو با وجود خودم متوجه بشم. خواهرا هم چند شخص رو مدنظر دارن و معرفی کردن. دهشتناکه که آدم بخواد یکی رو اینطوری از زندگیش حذف و جایگزین کنه. ولی من تمام تلاش خودم رو کردم. در خانه اگر کس است یک حرف بس است. وقتی رابطه در طرف مقابل به بک معامله عاقلانه تبدیل شده، چرا من باید همینطور خودم رو فدا کنم. مطمئنا لیلا هم مسیر زندگیشو فارق از من ترسیم کرده. جفتمون در صورت پیوند یا جدایی سود کردیم. تجربه بود و اینکه لیلا یه خواستگار دکتر خیلی جدی تو رزومش ثبت شد که میتونه در آینده باعث اتفاقات بهتری تو زندگیش بشه ولی بعیده

نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیلا ۳

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 21 بهمن 1398-04:44 ب.ظ

یادش بخیر. خواهرام که لیلا رو دیدن بعد چند روز خیلی با این وصلت مخالفت کردن. من پیش خودم تائیدش کرده بودم و تردیدهایی داشتم. هدا اینقدر بدش رو گفت که واقعا داشتم له میشدم. چون از جایگاه خواهری دلسوز حرف میزد نمیشد باهاش دعوا کرد. یادمه غذا نمی تونستم بخورم.

خواهرام از ظاهرش ایراد گرفتن. کار به جایی رسید که به خودش گفتم. چقدر گریه کرد و من چقدر عذاب کشیدم. بعد تردیدهای من روزبروز کمتر میشد و اون دلم رو بیشتر قرص میکرد. یادمه چطور همدم من شد. و هر چی جلوتر رفتیم قول هایی بهم دادیم. قرار بود سالگرد تولد من عقد کنیم و اون زمان زودتری میخواست.

هفته پیش به این فکر می کردم که یک هفته دیگه تو آغوش منه. فقط به این فکر میکردم چطور این هفته رو دووم بیاریم. به حجاب و دست نخوردگیش احترام گذاشته بودم و منتظر مراسم نامزدی بودم تا این دوران کنترل تموم بشه. اونم محافظه کاری رو کنار گذاشته بود. به همکاراش منو معرفی کرده بود. تقریبا کل فامیلش می دونستن و همسایه ها هم ما رو با هم می دیدن. شب آخر تو شلوغی همسایه هایی که دم در بودن با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم.

غیرقابل باوره برام. به عنوان عضو خونوادم پذیرفته بودمش‌. بعد همه چیز سر زیاده خواهی ها خراب شد. کدوم آیه قرآن گفته بود که خونواده دختر حق دارن شرط تعیین کنن. و جالب این بود که هیچ خواسته ای رو از طرف من درست نمی دونست. مثلا نباید ذکری از جهیزیه میرفت.

هیچ جایگاهی برای پیوند قلبی ما باز نکرده بود. نمی دونم شاید هیچ احساسی نداشت. عقل هم در اینجا خلاف حرف دل رو نمی زد. مطمئنم یه روزی پشیمون میشه. شاید همین الانم پشیمون باشه و غرورش اجازه نده برگرده. بعدها از غرورش هم پشیمون میشه.

چه زندگی ای برا خودمون درست کردیم. دو نفر که شاید بهترین انتخاب برای همدیگه بودن، در حالی که هیچ کدوم نه مایل بود و نه به نفعشون بود، از هم جدا شدن.

حیرت انگیزه. هر چی می کشیم از کلیشه های فرهنگی سفت و سخت درباره ازدواج می کشیم.

حالا خواهرام میگن دنبال شخص دیگه ای برای ازدواجن. خیلی غیرانسانیه برام. تا دیروز خودم رو در لباس دامادی در کنار لیلا تصور میکردم و تمام تخیلم باهاش بود. تصویر هیچ زنی برام زیبایی نداشت و حالا بخوام خیلی سریع به شخص دیگه ای فکر کنم. ولی از طرفی واقعا ناراحتم و اینقدر افسردم که ممکنه اشکم دربیاد. خوابم بیشتر شده و مدام با خودم فکر میکنم چرا اینطور نمیشه از کسی انتظار عشق داشت. این ناراحتی داره بیشتر و بیشتر میشه و منو میندازه. حربه خواهرا اینه که شخصی رو جایگزین کنن و نمیدونن چنین رابطه ای که برای فرار از غصه رابطه ی قبله از روز اول محکوم به شکسته

الان همین وبلاگ رو دارم فقط. تو خلوت خودم نجوا کنم. یاری اندرکس نمی بینم یاران را چه شد بگم. بی یار و همدم. ازم میخوان که همدم رو از خونوادش و با تعظیم بگیرم. دنیای تنهاییه.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیلا 2

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 21 بهمن 1398-02:39 ب.ظ

اون قضیه پست های قبل با لیلا حل شد. دو هفته پیش با هم قرارهای زمان و کم و کیف مراسم نامزدی و عقد رو گذاشتیم. هفته پیش تا مرز خرید انگشتر نامزدی (نشان) رفتیم. قرآن براش گرفتم و پارچه ای هم برای چادر گرفته بود. اینا هدایایی بود که طبق رسومات محلی شون باید در مراسم نامزدی ردوبدل میشد.

تمام این برنامه ها داشت به درستی پیش می رفت که بر سر مهریه همه چیز به هم خورد. ظاهراً خونواده لیلا انتظار زیادی داشتن که به زمان و وضعیت اقتصادی الان ما نمی خورد. البته این ظاهر قضیه بود. قرار من و لیلا بر سر 114 سکه بود که بعد خودمون در دفتر ثبت ازدواج 14 تاش رو عندالمطالبه و 100 تای دیگش رو عندالاستطاعه ثبت کنیم. 114 عدد کوچیکی نبود که خودنوادش بخوان بر سر بیشترش پافشاری کنن و این منو حساس کرد که لیلا داره زیر اون جزئیات توافق مون میزنه.

خود لیلا هم مدام تاکید داشت که تو هم باید کوتاه بیای و نمیشه اونا فقط کوتاه بیان. واقعاً وضعیت تیره و مبهمی بود که من در تمام عمرم بهش فکر کردم. هیچ آدمی خوشش نمیاد بازی بخوره و از تعلیق هم لذت نمیبره. منم براش این شرط رو گذاشتم که مهر 14 سکه بشه. در عمل قصدم این بود که به توافق دونفره خودمون برگردیم ولی واکنش اون پرهیز از هرگونه گفتگو و مذاکره بود. عهدی که خود شکست رو از من میخواست. هر طور حساب می کنم این وسط متضرر شد. با هم روشی که حساب کنید اینطوره. منم ضرر کردم. تقریباً 7 ماه مستقیماً درگیر این موضوع بودم و ارتباط قلبی و خاطره ها کم ضرری نیست. ولی میشه بهش به عنوان یه تجربه هم نگاه کرد. اینکه آدم ها برخلاف ادعاهاشون چطور سر بزنگاه با کمال آرامش می پیچوننت و خیلی هم طلبکارانه باهات برخورد میکنن تو گویی هر عهدی که سند کاغذی نشده ارزشی نداره.

ارتباطمون به طور کلی قطع شد. هیچ پیامی بینمون ردوبدل نمیشه. حتی دیروز از لیست دنبال شوندگان و دنبال کنندگان اینستاگرامم هم حذفش کردم. شاید لینک این مطلب رو براش بفرستم و شاید هم نفرستم. در واقع با این کارم بهش کمک کردم که بیشتر به اشتباهش پی ببره. این رابطه خیلی زشت و ناگوار تموم شد. سر چیزی اختلاف پیدا کردیم که تقریباً تو ماه اول آشنایی برامون حل شده بود. هفته پیش لیلا میگفت هیچ نگرانی نداشته باش و من مال توام و مساله ای پیش نمیاد. به نظرم در یک لحظه ای حس کرد که میتونه یه چیزی رو ببره بالا و وضعیت رو بیشتر مطلوب کنه و با این کارش تمام قضیه رو متلاشی کرد. تو روابطم هیچ شرطی نذاشتم. هیچ سختگیری نکردم. در مقابل خواسته هاش همیشه کوتاه اومدم. چیزهایی که ناراحتش می کرد رو حذف کردم. این اواخر ازینکه به یکی از دوستام سر بزنم ناراحت بود و نزدم. چیزهایی رو براش حذف کردم از زندگیم. ولی هیچ فایده ای نداشت. تنها دلخوشیم این بود که سر قضیه مهریه باهام ساخته و وقتی سر این تردید کرد برام مثل این بود که انگار هیچ احساسی تو قلبش بهم شکل نگرفته بود. بدون احساس آدم عاقلانه عمل میکنه و عقلانیت برای برداشتن چنین قدمی سمه.

بعداً درباره جنبه های ازدواج بطور کلی باز هم اینجا خواهم نوشت. اینکه چقدر ازدواج نکردن رو به بد ازدواج کردن ترجیح میدم. به عنوان یک مرد در این جامعه هویتم چقدر به ازدواج بستگی داره و چقدر نداره (در واقع خیلی نداره) و خیلی سوالات دیگه که بعد از این دوران بیشتر بهشون فکر میکنم



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رکوردهای زندگی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 6 بهمن 1398-08:37 ق.ظ

تمام زندگیم رو دویدم و کمتر از تلاشم نصیبم شده. همیشه رکوردهام رو دستکاری کردن. دونده ای که سریع تر از همه بده و بیشترین استقامت رو داشته باشه هم اگر رکوردهاش رو خراب کنن ناامید میشه. همیشه یه مواقعی پیش میاد که آدم دست از تلاش میکشه. به خودش میگه این دیگه آخریش بود. این اتفاق بارها و بارها برای من افتاده. ولی خیلی طول نمیکشه که بلند میشی و دوباره روز از نو روزی از نو. و باز هم تلاش و باز هم رسیدن به خط پایان و باز هم ناامیدی. من که دیگه عادت کردم. اینقدی که دیگه ناامیدی برام معنای خودش رو از دست داده. صرفاً یه حالت زودگذر ناپایداره. دیگه عادت کردم به این رکوردهای خراب شده. دارم میشم صاحب رکورد رکوردهای خراب شده



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیلا ۱

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 6 بهمن 1398-08:27 ق.ظ

وبلاگ شده برام تسکین روح. آدم وقتی از چیزی ناراحته و به مرز استیصال و فروپاشی میرسه، یک راه حلی درونی پیدا میکنه. ممکنه با خودش حرف بزنه و یا اینکه هر کار دیگه ای بکنه. این سیستم با خود حرف زدن خیلی جالبه. درباره من این حرف ها از زبان وبلاگ زده میشه. در واقع مهم نیست که این حرف ها رو در این آدرس اینترنتی منتشر کنم، بلکه در همون زمانی که دارن تو ذهنم ساخته میشن، برای اینجا ساخته میشن. یعنی ممکنه قبل از انتشار اینچنینی محو بشن ولی شیوه بیانشون در هر حال اینطوریه.

مردادماه با دختری آشنا شدم به اسم لیلا. برنامه دوستی عاطفی نداشتیم و علت آشنایی از اول بسم الله حول ازدواج بود. برا همین نوع شناخت متکی بر شناخت همسر بود. از همون موقه یه ایراد میشد گرفت که آدم چطور خودش رو جلوی همسر بالقوش نمایش میده و چه بسا با خود واقعیش خیلی متفاوت باشه. به هر حال علی رغم این ایراد، دو نفر آدم تحصیلکرده و اصطلاحاً از آب و گل درومده باید بدونن چی میخوان و فرق داره با دوتا جوون 20 ساله هورمون زده.

الان که بهمن ماه هستیم تا مرز ازدواج نزدیک شدیم. خواستگاری به صورت سنتی انجام شد. فاصله دو شهرستان طی شد. آزمایش هم گرفتیم. قرار بر این بود که یک روز از 22 تا 25 بهمن مراسم نامزدی برگزار بشه و 16 اسفند (سالگرد تولد خودم) عقد کنیم.سر خیلی مسائلی که ممکن بود اختلاف انگیز بشه به تفاهم رسیدیم.

البته این رابطه خراب شده و اصلاً نمیخوام دوباره بازسازیش کنم. تمام خرابی رابطه هم درباره دخالت دیگرانی بود که از ترس تاثیرگذاریشون بیشترین تاثیر رو گذاشتن. خواهرم هدا تمام تلاشش رو کرد و البته موفق نمیشد. ولی لجاجت از یک طرف به طرف مقابل سرایت میکنه. تمام چیزهایی که سرشون به تفاهم رسیده بودیم تو حاشیه رفت و لیلا هم لجاجت کرد. در واقع رابطه به نوعی بیش از حد خاله زنکی شد. اینقدری که اصلاً دوست ندارم جوانبش رو به یاد بیارم. همینقدر بدونید که "چرا خواهرت اینطور گفت؟" بارها و بارها گفته شد. رابطه ای که با این حرفا آسیب ببینه، رابطه ی دو انسان بالغ نیست و همون بهتر که تموم بشه.

ولی فضای خونه خیلی برام بد شده. خودم، دو خواهرم و پدر چهار نفریم که تو خونه ایم. 7 پرنده هم اونجان که در مجموع فضایی به اندازه بیشتر از 7 آدم رو خراب میکنن. در واقع میشه گفت 11 نفریم. حس تعلق به خونه تو خواهرام دیده نمیشه. تو جزئیات وارد نمیشم ولی واقعا هیچ فرقی با یک خونه مجردی 11 نفره نداریم. برای همین برنامه های خاصی دارم. به هر حال دیر یا زود باید ازین خونه رفت.

75 میلیون به مستاجر خونه خودم بدهکارم و 55 میلیون از 80 میلیون رهن منزلی که توش نشستیم رو خودم گذاشتم. یک تیر قرارداد هر دو خونه تموم میشه و 55 میلیون رو برمیدارم به همراه 20 میلیون که تهیش برام خیلی سخت نیست میرم تو منزل خودم. حداقل 15 میلیون دیگه هم دارم و تلویزیون، یخچال و بقیشم کم کم تهیه میکنم. سخته ولی میتونم. من سختی های بزرگتر از این رو از سر گذروندم. دیشب به هاله (خواهرم) گفتم.

(ویرایش دو روز بعد از انتشار اولیه: احتمالا تا اون موقع منصرف بشم از این کار)

خواهرا و پدر قطعاً به مشکل میخورن. این دیگه موضوع من نیست. چند سالی بهشون کمک کردم. جواب کمک هام چیزی نگرفتم. میخوام تنهای تنهای تنها بشم. کمکی که لیلا بهم کرد این بود که بهم نشون داد چقدر تنهام. تو روند آشنایی نه تنها کمکی بهم نشد، بلکه سنگ‌اندازی هم شد. جایی که کمک کردن هزینه مادی نداشت، دریغ شد. عمو و دایی تنهام گذاشتن و حالا دیگه با کسی رودروایسی ندارم. قبل از این خجالت و شرمی بود ولی الان دیگه حس میکنم هیچ تعلق خاطری ندارم. میخوام از تمام روابط عاطفیم دست بکشم. ای کاش آدرسی بود که پیدام هم نکنن ولی بعید هم میدونم کسی دنبالم بیاد. میخوام یه زندگی مجردی کامل رو بسازم. آزاد آزاد.

لینک این مطلب رو برای لیلا هم می فرستم. احتمالاً بیاد و بخونه. هیچ راهی برای بازسازی رابطه باقی نذاشته. واقعاً حس میکنم بازی خوردم و در صورت ادامه رابطه، در آینده هم از این اختلافات چیپ و بی ارزش نتونه پرهیز کنه. البته قضاوت منصفانه میگه در این مدت خوب در کنارم بود و در این آخر کار هم شال گردن زیبایی رو که برام بافت، به عنوان یادگاری باارزش نگه میدارم. به هر حال نمیشه یه رابطه رو با قسم و آیه نگه داشت. اگر اعتماد و همدلی وجود نداشته باشه، نفس رابطه عاطفی اشتباهه.



نوع مطلب : اطرافیان من  زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این روزا

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 2 دی 1398-12:49 ب.ظ

اتفاقات زندگی هیچ وقت شور و حرارتش رو از دست نمیده. گاهی اوقات وقتی سریال می بینیم، از ریتم کند یا تندش گله می کنیم. مثلا سریال فرار از زندان رو که می دیدم، جریان سریع اتفاقات خیلی توی ذوق میزد. تو بعضی قسمت ها شخصیت های اصلی چند بار دستگیر و آزاد میشدن. البته کاملاً حرفه ای ساخته شده بود. برعکس سریال های ایرانی جریان اتفاقات به شدت کنده. خلاصه اینکه اگر وارد این وبلاگ بشید و بخش زندگی من رو بزنید، با توجه به اینکه زمان انتشارشون رو دقت نمی کنید، جریان تندی از وقایع از جلوی چشمتون می‌گذره. تازه نمی دونید که خیلی وقته که دیر به دیر به اینجا سر می زنم.

الان دارم واحدهای کلاسی مقطع دکترامو تمام می کنم. دو ترمی هم مرخصی تحصیلی گرفتم. تو مراحل ازدواج هستم. با دختری آشنا شدم و دیگه داریم مراحل خواستگاری رو طی می کنیم. بعداً بیشتر معرفیش می کنم. اگر جریانات اتفاقات تو همین دو موضوع رو ببینید، مجموعه بزرگ و پیچیده ای از حوادث از جلو چشمتون رد میشه. شرکت محل کارم تا مرز ادغام با یه شرکت دیگه رفت و برگشت. همکارای هم دفتریم چندین و چندبار عوض شدن. خلاصه اینکه هزار و یک اتفاق ریز و درشت داره می افته. اینقدری که اراده می کنم بیام اینجا و از خودم بگم، تو همون اثنا یه ماجرای مهم دیگه رخ میده. تازه اینا مال بخش "زندگی من"ه. هزار و یک اتفاق می افته که دربارش نظر دارم و چه جایی بهتر از اینجا برای اندیشیدن با خود.

دستیار صوتی وبلاگ رو که دیدم امیدوار شدم که دیگه نوشتن نیاز نیست. ولی بعدش دیدم که اگه بخوام حرف بزنم و نوشته بشه، شبیه دیوونه ها میشم. یه نفر که انگار داره با خودش حرف میزنه. مخصوصاً که متن ها محاوره است. کی حوصله داره تو این فضای خودمونی لفظ قلم صحبت کنه. اصلاً اونطوری مگه خوندن داره.

وبلاگ داره تبدیل میشه به یه سنگ قبر که هر از گاهی میام و یه دستی گرد و خاک نشسته روش می کشم. سریال زندگی اما هر روز هیجان انگیزتر از قبل پیش میره.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گزارشی از یک ارائه

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 1 دی 1398-10:34 ق.ظ

ارائه ای که در ذیل موضوع کلاس توسعه صورت گرفت، به این پرسش پرداخت که ارتباط فرهنگ و توسعه از چه منظر و بر اساس چه شیوه است؟ اصولاً کدامیک بر دیگری تقدم دارد؟ آیا توسعه بر عوامل فرهنگی تاثیر می‌گذارد (فرهنگ توسعه یافته) یا آنکه فرهنگ باعث توسعه یا عدم آن می شود؟ ضمن اینکه پرداختن به این سوالات در فرصت کوتاه یک ارائه ی چند دقیقه ای امکانپذیر نیست، اصولاً نیز کار بیهوده ای از دست یافتن پرسش تقدم مرغ و تخم مرغ را تداعی می کند. در واقع آنچه اهمیت بیشتری نسبت فلسفیدن در این حوزه دارد، درک چگونگی روندها و تلاش برای تاثیرگذاری بر آنها است.

لذا ارائه را به بررسی موردی تر تبدیل کردم. بررسی عوامل شخصیتی و فرهنگ فردی و ربط آن به توسعه. علاوه بر این شواهد (فکت های) مورد نظر نیز محدود شد. در چنین تحلیل هایی رجوع به فرهنگ عامه و نکته یابی های پرجزئیات از آن روشی است که بسیار مورد استفاده قرار گرفته است. پژوهشگری با بررسی ضرب المثل ها به واکاوی انقلاب مصر می پردازد و دیگری ادبیات فرانسه را در قرن 19 بررسی می نماید. تحقیقات اینچنینی نمایی نزدیک از فرهنگ مورد بحث به ما نشان می دهد.

با توجه به تمام آنچه گفته شد، آثار مهران مدیری کارگردان طنزپرداز در مرکز توجه قرار داده شد. سوال اصلی که مورد بررسی قرار گرفت این بود که چه اخلاقیاتی و تحت چه شرایطی به ساخت شخصیت توسعه‌خواه می انجامد؟ تلاش این بود که از سطح کلیات فراتر رفته و صرفاً مادی‌گرایی و ترقی‌خواهی به عنوان ارزش های شخصیت توسعه‌خواه نشان داده نشود. فرضیه این بود که این ارزش ها اگر شرط لازم باشند اما مطمئناً شرط کافی نیستند. برای نمایان کردن این موضوع لازم بود تا فرهنگ عامه را بررسی و افرادی را نشان داد که شرط لازم را دارند ولی به هر دلیلی آن چیزی نیستند که از شخصیت توسعه‌خواه می طلبیم. از همین رو بود که مهران مدیری برگزیده شد. نکته خاص این شخص و آثار نمایشی وی، پرداختن به همین تناقض است.

از کوچکترین کارهای مهران مدیری تا بزرگترین و طولانی‌ترین آثارش همه به جنبه‌ای از این تناقض می پردازد. مثلاً افراد تازه‌به‌دوران‌رسیده در لباس های مختلف از مجریان و دست اندرکاران شبکه های ماهواره ای تا پزشکان به نمایش در می آیند. تمام این شخصیت ها یک ویژگی مشترک دارند و آن اینکه بر خلاف ظاهر شیک و آبرومندشان، به طرز خنده آور و بعضاً مشمئزکننده ای کهنه و نالایقند. مهران مدیری راه های میان بر ترقی را به نمایش در می آورد. افراد ترقی خواه در جامعه ی رانتی با ثروت های نفتی و... با تمام مادی گرایی شان نه تنها کمکی به توسعه نمی کنند، بلکه در مواقعی سد راه آن نیز می‌شوند.

برای مشاهده ی فکت های نمایشی تلاش شد تا سکانس هایی از آثار این فیلمساز ارائه گردد. لیکن فارغ از اینکه چه اندازه زمان اجازه چنین کاری را می داد، تحصیل حاصل می نمود؛ چراکه به سختی می توان شخصی را در این کشور یافت که با خواندن این متن، شواهد مورد اشاره بطور واضح در ذهنش تداعی نشود.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کپی پیست

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 7 تیر 1398-11:00 ب.ظ

تصمیم دارم مدتی هم به کپی پیست مطالب دیگه در اینجا بپردازم. یعنی لازم نیست دیگه قصه خودمو و افکارمو اینجا بازگو کنم. در واقع کپی پیست مظهر افکاریه که دیگران به جای من زحمتش رو کشیدن.


الان تست کردم دیدم که میشه حرف بزنی و در اینجا مثل آن تایپ بشه.

خیلی هم عالی. با این قابلیت فکر کنم این وبلاگ یه خورده بشه دستی به سروروش کشید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :38
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو