من چیستم؟ این برگ ها، خاطرات بدون ترتیب تفکرات روزانه ی من است. در این خاطرات، راجع به خودم زیاد حرف زده ام زیرا کسی که تنها باشد و فکر کند، بیشتر از دیگران، درباره ی خود صحبت می کند. (روسو) tag:http://amirh3po4.mihanblog.com 2019-09-15T19:48:20+01:00 mihanblog.com کپی پیست 2019-06-28T18:30:00+01:00 2019-06-28T18:30:00+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/423 امیر حافظ تصمیم دارم مدتی هم به کپی پیست مطالب دیگه در اینجا بپردازم. یعنی لازم نیست دیگه قصه خودمو و افکارمو اینجا بازگو کنم. در واقع کپی پیست مظهر افکاریه که دیگران به جای من زحمتش رو کشیدن. الان تست کردم دیدم که میشه حرف بزنی و در اینجا مثل آن تایپ بشه. خیلی هم عالی. با این قابلیت فکر کنم این وبلاگ یه خورده بشه دستی به سروروش کشید. تصمیم دارم مدتی هم به کپی پیست مطالب دیگه در اینجا بپردازم. یعنی لازم نیست دیگه قصه خودمو و افکارمو اینجا بازگو کنم. در واقع کپی پیست مظهر افکاریه که دیگران به جای من زحمتش رو کشیدن.


الان تست کردم دیدم که میشه حرف بزنی و در اینجا مثل آن تایپ بشه.

خیلی هم عالی. با این قابلیت فکر کنم این وبلاگ یه خورده بشه دستی به سروروش کشید.

]]>
سقف بتنی 2019-03-17T07:55:50+01:00 2019-03-17T07:55:50+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/422 امیر حافظ مدتهاست که به اینجا سر نزدم. هر وقت هم که خواستم سر بزنم، نمی دونستم چطور سر صحبت رو باز کنم. اصلاً همین که باید بیام و درباره این غیبت طولانی مدت توضیح بدم، باعث میشه نیام و وبلاگ تبدیل بشه به یه محرم اسرار متروکه. بعضی مواقع هم میام و این بازگشت رو هم می نویسم ولی بعدش باز هم جدا میشم یا وقت نمیشه یا حوصلشو ندارم یا هر چیز دیگه. این بار این اشتباه رو نمی‌کنم و مستقیم میرم سر اصل مطلب. چه مستقیمی که اینقدر طول کشید. اونم تو اوج بی‌حوصلگی من. دوست دارم درباره اطرافیانم بنویسم. محیط مدتهاست که به اینجا سر نزدم. هر وقت هم که خواستم سر بزنم، نمی دونستم چطور سر صحبت رو باز کنم. اصلاً همین که باید بیام و درباره این غیبت طولانی مدت توضیح بدم، باعث میشه نیام و وبلاگ تبدیل بشه به یه محرم اسرار متروکه. بعضی مواقع هم میام و این بازگشت رو هم می نویسم ولی بعدش باز هم جدا میشم یا وقت نمیشه یا حوصلشو ندارم یا هر چیز دیگه.

این بار این اشتباه رو نمی‌کنم و مستقیم میرم سر اصل مطلب. چه مستقیمی که اینقدر طول کشید. اونم تو اوج بی‌حوصلگی من.

دوست دارم درباره اطرافیانم بنویسم. محیط کار. دنیایی از آدم هایی که هر کدوم دنیایی برای خودشون هستن. می بینم اینقدر زیاده که شرحش در این دفتر نمی گنجه. اصلاً در هفت مجلد هم به نگارش درآوردنش، کار ساده‌ای نیست. از طرفی بعضی مواقع چنان از آدم هایی به جوش میام یا چنان سر ذوق میرم که نمی تونم سکوت کنم. یک سنگ صبور و محرم اسرار میخوام که بهم نزدیک باشه و چه کسی از خودم به خودم نزدیکتر.

بدبختیش اینه که نمیام بعداً اینا رو بخونم. چند وقت پیش نشستم هر چی درباره اطرافیانم قبلا نوشته بودم رو پاک کردم. اصلاً چه اهمیتی داره که فلان کس در فلان زمان چه کرده. آدما از صفحه خاطرات پاک میشن و اکثرا اینقدر ارزش ندارن که بخوام به هر قیمتی نگهشون دارم.

ولی بعضی مواقع، رفتار آدم‌ها رو باید نوشت. نه به خاطر خودشون، بلکه به خاطر تشریح وضعیتی که درش هستم و این وضعیت همیشه باید یادم باشه.

بگذریم.

متوجه شدم مدیرعامل شرکتی که توش کار می‌کنم، از مدیر قسمت خودم خواسته بوده که به هر راهی شده، مانع ادامه تحصیلم بشه. این موضوع طی یک بحث از دهن مدیر مربوطه خارج شد و فهمیدم. شاید ندونید که چنین نسبتی به این مدیرعامل یه مقدار حالت مضحک داره. یعنی اگر به یکی از کارکنان شرکت بگم، خیلی باید خنگ باشه که اینو یه سر کاری بی مزه ندونه. یکی تو مایه های آقای ظاهری که شما نمی‌شناسید (خلاصه بگم که خنگ ترین آدمی که می تونید با مدرک فوق لیسانس تصور کنید) این رو باور میکنه. خیلی از جنبه طنز، خیلی عجیبه که مدیرعاملی با این سابقه و این قدرت و در سال های واپسین خدمتش با شخصی کم تجربه و بی‌ادعا که آسته میاد آسته میره که گربه شاخش نزنه، اینجور سر ناسازگاری بزاره. کلا شاید 5 بار دیده باشمش و اصلا ارتباط چندانی میان ما پیش نیومده. از نظر منطقی، هیچگونه رقابتی قابل تخیل نیست. شاید چشم انداز 20 سال بعد رو ببینه که باز هم جنبه طنز ماجرا پررنگ میشه. شاید ندونید که تقریباً نیمی از کارکنان شرکت در حال تحصیلن و تقریباً همه شون حداقل یکی از مدارک تحصیلیشون رو در دوره پس از استخدام گرفتن.

شاید منم مثل خیلی های دیگه بدم نیاد کمی تیریپ مظلومیت بگیرم و با آه و ناله بخوام خیلی ناکامی های الان و آیندم رو با دلایلی این چنینی توجیه کنم. ولی الان یک وضعیت کاملاً واقعی رو دارم ذکر می‌کنم. سقف شیشه‌ای در کار نیست. یک سقف بتنی درست مماس بر لایه بیرونی سرم قرار گرفته. نخیر. کمی پایین‌تر. در واقع لازمه که به صورت خمیده قدم بردارم. شبیه کسی که در یک غار داره قدم میزنه.

وقتی کسی که هیچ تعارض منافعی باهام نداره، از تمام قدرتش استفاده می‌کنه تا از مسیر سخت و ناهموار زندگیم رو سخت‌تر کنه، چه نظری میشه درباره افرادی که احتمالاً سودشون در ضرر من باشه، داد. از طرفی حیرت انگیزه که چطور در این وضعیت کویری، هنوز شاخه هام زرد نشده. شاید من یک کاکتوس باشم

]]>
فیفا 18 2018-05-06T04:40:39+01:00 2018-05-06T04:40:39+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/421 امیر حافظ اثری که پلی استیشن تو زندگیم گذاشته، هیچ کدوم از وسایل دیگه اطرافم نذاشته. الان تصمیم گرفتم که اصلاً ازدواج نکنم. یعنی میزان اعتیادم به این دستگاه اینقدر شده. البته خصوصیتی که در خودم تشخیص دادم، استعداد معتاد شدنه. واقعاً شانس آوردم که بستر برای اعتیادهای بنیان برافکن مهیا نبوده. تخمین خودم اینه که اگر مثلاً به مورفین اعتیاد پیدا کنم، در کمتر از دو هفته سنگ‌کوب می کنم. یا اگر تریاکی می شدم، کمتر از یک ماه باید جنازمو از کنار کوچه ها جمع می کردن. وقتی برای اولین بار گوشی اندروید گر اثری که پلی استیشن تو زندگیم گذاشته، هیچ کدوم از وسایل دیگه اطرافم نذاشته.

الان تصمیم گرفتم که اصلاً ازدواج نکنم. یعنی میزان اعتیادم به این دستگاه اینقدر شده.

البته خصوصیتی که در خودم تشخیص دادم، استعداد معتاد شدنه. واقعاً شانس آوردم که بستر برای اعتیادهای بنیان برافکن مهیا نبوده. تخمین خودم اینه که اگر مثلاً به مورفین اعتیاد پیدا کنم، در کمتر از دو هفته سنگ‌کوب می کنم. یا اگر تریاکی می شدم، کمتر از یک ماه باید جنازمو از کنار کوچه ها جمع می کردن.

وقتی برای اولین بار گوشی اندروید گرفتم دستم، تقریباً 10 ساعت از شبانه روز رو مشغولش بودم. الان تو مقطعی که تلگرام فیلتر نبود، به یک ساعت هم نمی رسه البته. به نوعی اینقدر شورشو در میارم که دلمو میزنه.

تقریباً همه چیز رو ترک می کنم. یعنی همونقدر که خوب معتاد میشم، خوب هم ترک می کنم.

الان بازی فیفا 18 رو گرفتم و سخت مشغولشم. نسبت به فیفا 17 خیلی تغییر کرده. می تونم بگم که لذت فوتبال واقعی رو حس می کنی. مثلاً یک پاس تو عمق میدی و بازیکن سرعتیت میلیمتری میرسه به توپ. تو فیفا 17 تقریباً محال بود چنین چیزی. مشخص بود که این پاس توسط دفاع دفع میشه. تو فیفا 18، دفاع به این کاردرستی نیست. مهاجم سرعتی تو کورس می تونه ازش جلو بزنه و مثل دنیای واقعی، ممکنه این مهاجم دو سه قدم هم عقب تر باشه حتی.

]]>
بازگشت 2018-04-22T07:01:40+01:00 2018-04-22T07:01:40+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/420 امیر حافظ این چند وقته خیلی چیزها تو ذهنم می گذشت که می خواستم بیام اینجا بنویسم بدبختی اینکه همون موقعی که میشینی پشت سیستم و این سایت رو باز می کنی، همش از سرت می پره فعلا این توئیت رو داشته باشیم تا ببینم کدوم مطلب برمی گرده و اینجا ذکر میشه این چند وقته خیلی چیزها تو ذهنم می گذشت که می خواستم بیام اینجا بنویسم

بدبختی اینکه همون موقعی که میشینی پشت سیستم و این سایت رو باز می کنی، همش از سرت می پره

فعلا این توئیت رو داشته باشیم تا ببینم کدوم مطلب برمی گرده و اینجا ذکر میشه

]]>
نظرات تائید نشده 2018-02-12T17:07:36+01:00 2018-02-12T17:07:36+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/419 امیر حافظ بعد مدتها باز هم گذرم به این دفتر کهنه خاطرات افتاد.743 نظر تائید نشدههمگی هم تبلیغات ماشینیاراجیفی در تائید و تحسین مطالبم نوشتن که نشانگر ضعف شدید هوش مصنوعی شونه 743 نظر تائید نشده
همگی هم تبلیغات ماشینی
اراجیفی در تائید و تحسین مطالبم نوشتن که نشانگر ضعف شدید هوش مصنوعی شونه

]]>
مرهم 2017-02-10T08:21:13+01:00 2017-02-10T08:21:13+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/417 امیر حافظ خیلی احساس بدیه. انگار در تمام زندگیم یک جراحت عمیق و تیز و برنده در قلبم بوده ولی یک مرهم موثر روش گذاشته بودم و الان اون مرهم از بین رفته. زخم سر باز کرده و خون داره. سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی سینه مالام Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

خیلی احساس بدیه. انگار در تمام زندگیم یک جراحت عمیق و تیز و برنده در قلبم بوده ولی یک مرهم موثر روش گذاشته بودم و الان اون مرهم از بین رفته. زخم سر باز کرده و خون داره.

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

.........................

]]>
غصه 2017-01-29T12:47:00+01:00 2017-01-29T12:47:00+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/416 امیر حافظ تقریبا ییکسال پیش بود که امین (برادر بزرگم) میخواست بره آلمان. وقتی بحثش پیش اومد هیچ مخالفتی نکردم. این انتخاب به خودش ربط داشت. می دونستم که نمیشه. شوشتر که نمی خواست بره. ناسلامتی یک کشور دیگست اونور دنیا. کار به جایی رسید که بلیط پروازش به ترکیه هم تهیه شده بود. با خواهرام نشسته بودم که زدم زیر گریه. بعد از سال، احتمالا برای اولین بار بعد از دوران کودکی با صدای بلند گریه کردم. اصلا نمی تونم باور کنم که آلمان وجود داره. اونجا رو ندیدم و شاید اصلا هم نبینم. بعد خونواده به فکر افتادن و نهایتا تقریبا ییکسال پیش بود که امین (برادر بزرگم) میخواست بره آلمان. وقتی بحثش پیش اومد هیچ مخالفتی نکردم. این انتخاب به خودش ربط داشت. می دونستم که نمیشه. شوشتر که نمی خواست بره. ناسلامتی یک کشور دیگست اونور دنیا.

کار به جایی رسید که بلیط پروازش به ترکیه هم تهیه شده بود. با خواهرام نشسته بودم که زدم زیر گریه. بعد از سال، احتمالا برای اولین بار بعد از دوران کودکی با صدای بلند گریه کردم. اصلا نمی تونم باور کنم که آلمان وجود داره. اونجا رو ندیدم و شاید اصلا هم نبینم.

بعد خونواده به فکر افتادن و نهایتا مادرم هم به این نتیجه رسید که نمیتونه تحمل کنه. بلیطا رو پس داد. شیرینی هم دادن.

چند ماه پیش ایاد (برادر کوچیکم) فوت کرد. تقریبا هیچ اشکی براش نریختم. این دیگه آلمان نبود. سفر بی بازگشت بود. ولی چرا گریه نکردم.

همزمان با ایاد، مادرم هم رفت. غصه رفتن ایاد در مقابل مرگ مادرم هیچ بود. ای کاش تمام مردم دنیا میرفتن آلمان. ای کاش همه مردم دنیا می مردن ولی این یکی می موند.

احساس میکنم که هیچ غصه ای نمی تونه بالاتر از این وجود داشته باشه.

اگر همین الان بهم بگن که فقط یک ساعت دیگه زندم، خیلی ناراحت نمیشم.

اگر فردا بیدار بشم و ببینم فلجم ناراحت نمیشم. کور و ناتوان افتادم ناراحت نمیشم. دیگه چیزی برای غصه خوردن نمونده. واقعا کی این دنیا میخواد تموم بشه.

من که بر حسب عادت زندم...

]]>
زنده ام 2017-01-23T09:44:00+01:00 2017-01-23T09:44:00+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/415 امیر حافظ خیلی سخت بود اما زنده موندم. هنوز هم البته از زنده موندن خودم متعجبم. ای کاش شجاعتش رو داشتم که نباشم. فشار اطرافیان واقعا زیاد بود. ای کاش دنیا تموم میشد. دستگاه خاموش نشده هنوز. میهن بلاگ رو روی گوشیم نصب کردم و یه حالت تپئیتر مانندی پیدا کرده. یعنی دستم به کوتاه نویسی میره. اقتضای وسیله جدیده دیگه. خیلی سخت بود اما زنده موندم. هنوز هم البته از زنده موندن خودم متعجبم. ای کاش شجاعتش رو داشتم که نباشم. فشار اطرافیان واقعا زیاد بود.

ای کاش دنیا تموم میشد. دستگاه خاموش نشده هنوز.

میهن بلاگ رو روی گوشیم نصب کردم و یه حالت تپئیتر مانندی پیدا کرده. یعنی دستم به کوتاه نویسی میره. اقتضای وسیله جدیده دیگه.

]]>
هستی رو به پایان 2016-10-01T17:50:40+01:00 2016-10-01T17:50:40+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/413 امیر حافظ خیلی به مرگ فکر می کنم. اینکه انسان وجود نداشته باشه. اینکه تمام احساساتی که در تماس با دنیای خارج دارم؛ همشون چطور دود میشه و به هوا میره. تمام دنیا وجود داره چون من دارم می بینم و حسش می کنم. وقتی نباشم اصلا مهم نیست که زمین به دور خورشید می چرخه یا نه. اگر خودمو خلاص کنم. دیگه نیستم که به این فکر کنم که خودمو خلاص کنم. تمام هستی تموم میشه و تبدیل به نیستی میشه. دیگه وجود ندارم که این چیزا برام مهم باشه. دیگه وجود ندارم که وجود برام مهم باشه. دیگه نیستم که نیستی برام مهم باشه. تما

خیلی به مرگ فکر می کنم. اینکه انسان وجود نداشته باشه. اینکه تمام احساساتی که در تماس با دنیای خارج دارم؛ همشون چطور دود میشه و به هوا میره. تمام دنیا وجود داره چون من دارم می بینم و حسش می کنم. وقتی نباشم اصلا مهم نیست که زمین به دور خورشید می چرخه یا نه.

اگر خودمو خلاص کنم. دیگه نیستم که به این فکر کنم که خودمو خلاص کنم. تمام هستی تموم میشه و تبدیل به نیستی میشه. دیگه وجود ندارم که این چیزا برام مهم باشه. دیگه وجود ندارم که وجود برام مهم باشه. دیگه نیستم که نیستی برام مهم باشه. تمام هستی در یک لحظه دود میشه و به هوا میره.

دیگه نیستم که غصه نبودنم رو بخورم. نبودن سرانجام تمام ماست و چه بهتر که زودتر اتفاق بیفته. این آدما چرا اینقدر براشون مهمه که باشن. البته واقعا هم ترسناکه. اینکه تو یه لحظه همه چی واسه آدم به آخر برسه.

وقتی تنها میشم، این فکرا بیشتر میاد سراغم. دیگه مانع فیزیکی جلوم نیست. هر چی هست تو کلمه. به این فکر می کنم که شجاعتش رو دارم یا نه. ترس ندارم. ولی درباره بقیه می ترسم. درباره خواهرام که سرپناهشون منم. درباره برادرم که عقل نداره و وقتی برم، تموم دار و ندارمونو میبره و ازش میبرن. وایسادن کنار ببینن کی تموم میشیم. چیزی هم نداریم که بخوان ببرن.

ولی وقتی وجود نداشته باشم، چه مهمه که اینجا چه خبره. به فرض که برادر و خواهرام بدبخت بشن. بدبختی مال زمانیه که وجود داشته باشی.

]]>
چرا دنیا تموم نمیشه؟ 2016-09-29T09:02:09+01:00 2016-09-29T09:02:09+01:00 tag:http://amirh3po4.mihanblog.com/post/412 امیر حافظ دیشب خواب مادرمو دیدم. مادرم شده بود غرق خون. هر کاری کردم که خونو بند بیارم نشد. چونش شکسته بود. پشت سرش هم خون میومد. با نگاهش ازم کمک میخواست. مدام از دستم ناامید میشد. یه موقه هایی از دستم ناراحت میشد. یادمه چند سال پیش یه مدت بیمارستان بستری بود. من کنکور داشتم. کنکور کارشناسی. دلش می سوخت که با بستری شدنش من ممکنه ضعیف بشم. حواسش بهم نیست. من احمق هم انگار شاکی بودم از دستش. اون موقع از زمین و زمان شاکی بودم. وقتی مرخص شد یه روز یه نصفه هندونه گذاشت و نشست کنارم. اصرار کرد

دیشب خواب مادرمو دیدم. مادرم شده بود غرق خون. هر کاری کردم که خونو بند بیارم نشد. چونش شکسته بود. پشت سرش هم خون میومد. با نگاهش ازم کمک میخواست. مدام از دستم ناامید میشد.

یه موقه هایی از دستم ناراحت میشد. یادمه چند سال پیش یه مدت بیمارستان بستری بود. من کنکور داشتم. کنکور کارشناسی. دلش می سوخت که با بستری شدنش من ممکنه ضعیف بشم. حواسش بهم نیست. من احمق هم انگار شاکی بودم از دستش. اون موقع از زمین و زمان شاکی بودم. وقتی مرخص شد یه روز یه نصفه هندونه گذاشت و نشست کنارم. اصرار کرد که بخورم. هر چی اصرار کرد نخوردم. تا ناامید شد. اون نگاه ناامیدانه. حالت کنف شدن. همیشه باهام بوده. یه مواقعی یادم میومد. تو خواب یه چیزی شبیه اون نگاهه بود. هر کاری کردم نشد جلو کنف شدنشو بگیرم.

اینهمه تو زندگیم تلاش کردم که برق خوشحالی رو تو چشمای مادرم ببینم. قشنگ تو زمانی که میتونستم لبخند رو همیشه رو لباش ببینم، گذاشت و رفت. خیلی از دنیا دلگیرم. خیلی وقته که میخوام نباشم.

]]>