تبلیغات
من چیستم؟ - هستی رو به پایان

خودافشایی های امیر

هستی رو به پایان

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 10 مهر 1395-10:20 ب.ظ

خیلی به مرگ فکر می کنم. اینکه انسان وجود نداشته باشه. اینکه تمام احساساتی که در تماس با دنیای خارج دارم؛ همشون چطور دود میشه و به هوا میره. تمام دنیا وجود داره چون من دارم می بینم و حسش می کنم. وقتی نباشم اصلا مهم نیست که زمین به دور خورشید می چرخه یا نه.

اگر خودمو خلاص کنم. دیگه نیستم که به این فکر کنم که خودمو خلاص کنم. تمام هستی تموم میشه و تبدیل به نیستی میشه. دیگه وجود ندارم که این چیزا برام مهم باشه. دیگه وجود ندارم که وجود برام مهم باشه. دیگه نیستم که نیستی برام مهم باشه. تمام هستی در یک لحظه دود میشه و به هوا میره.

دیگه نیستم که غصه نبودنم رو بخورم. نبودن سرانجام تمام ماست و چه بهتر که زودتر اتفاق بیفته. این آدما چرا اینقدر براشون مهمه که باشن. البته واقعا هم ترسناکه. اینکه تو یه لحظه همه چی واسه آدم به آخر برسه.

وقتی تنها میشم، این فکرا بیشتر میاد سراغم. دیگه مانع فیزیکی جلوم نیست. هر چی هست تو کلمه. به این فکر می کنم که شجاعتش رو دارم یا نه. ترس ندارم. ولی درباره بقیه می ترسم. درباره خواهرام که سرپناهشون منم. درباره برادرم که عقل نداره و وقتی برم، تموم دار و ندارمونو میبره و ازش میبرن. وایسادن کنار ببینن کی تموم میشیم. چیزی هم نداریم که بخوان ببرن.

ولی وقتی وجود نداشته باشم، چه مهمه که اینجا چه خبره. به فرض که برادر و خواهرام بدبخت بشن. بدبختی مال زمانیه که وجود داشته باشی.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
شیوا(سیه چشم)
شنبه 2 بهمن 1395 09:39 ب.ظ
سلاااااااام
وای که چقد دلم برا اینجا و تحلیلای عجیب و غریبتون تنگ شده بود...
نمیدونم این مدت چی گذشت که به اینجا رسیدین بگین نباشین اما...
حیف نیست آدمی مثل شما نباشه؟!
نمیگم زندگی خیلی قشنگه، اما ب هر حال بهتر از اینه که آدم مهر هاشو با دستای خودش بسوزونه. شاید ی روز خوبم بیاد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo