خودافشایی های امیر

چرا دنیا تموم نمیشه؟

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 8 مهر 1395-01:32 ب.ظ

دیشب خواب مادرمو دیدم. مادرم شده بود غرق خون. هر کاری کردم که خونو بند بیارم نشد. چونش شکسته بود. پشت سرش هم خون میومد. با نگاهش ازم کمک میخواست. مدام از دستم ناامید میشد.

یه موقه هایی از دستم ناراحت میشد. یادمه چند سال پیش یه مدت بیمارستان بستری بود. من کنکور داشتم. کنکور کارشناسی. دلش می سوخت که با بستری شدنش من ممکنه ضعیف بشم. حواسش بهم نیست. من احمق هم انگار شاکی بودم از دستش. اون موقع از زمین و زمان شاکی بودم. وقتی مرخص شد یه روز یه نصفه هندونه گذاشت و نشست کنارم. اصرار کرد که بخورم. هر چی اصرار کرد نخوردم. تا ناامید شد. اون نگاه ناامیدانه. حالت کنف شدن. همیشه باهام بوده. یه مواقعی یادم میومد. تو خواب یه چیزی شبیه اون نگاهه بود. هر کاری کردم نشد جلو کنف شدنشو بگیرم.

اینهمه تو زندگیم تلاش کردم که برق خوشحالی رو تو چشمای مادرم ببینم. قشنگ تو زمانی که میتونستم لبخند رو همیشه رو لباش ببینم، گذاشت و رفت. خیلی از دنیا دلگیرم. خیلی وقته که میخوام نباشم.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات