تبلیغات
من چیستم؟ - اول دبیرستان (3)

خودافشایی های امیر

اول دبیرستان (3)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 31 فروردین 1393-12:38 ب.ظ

از ردیف سوم کلاس، افت کلاس شروع میشد. البته که علی آوایی و اون یکی، پشت سر ما می نشستن. ولی کلیت ردیف سوم رو هوا بود. اینا معمولاً دسته ای بودن که نه جزو بچه مثبتای ردیفای جلویی به حساب میومدن و نه فراریای آخر کلاس.

راستی یادم رفت برنا رو میگم. برنا قاسمی، از سال اول تا پیش دانشگاهی همکلاسیم بود. بیشترین زمان همکلاسی بودن. معمولاً بچه ها رو پخش می کردن و میگفتن هر سال دوستای جدید پیدا کنید. ولی این برنا یه اتفاق خاص بود. رفیق با معرفتی هم بود.

از ردیف چهارم، خز و خیل ها و لات و الواتا شروع میشدن. دیلمی، دلفی و... . بعضیاشون فقط مزه پرونی میکردن. دلفی نیاز به مزه پرونی نداشت. نه اینکه ر رو تلفظ نمیکرد و به جاش ق میگفت. یبار وسط امتحان گفت: آقا اجازه! میتونیم مشوقت کنیم؟ من موندم که چطور تو این یک سال، با این جماعت هیچ درگیری نداشتم. با دستای باز کرده راه می رفتم. به طوری که دیگران تحریک میشدن، یه دعوایی باهام درست کنن. علی الخصوص که بزرگ و کوچیک میگشتم. مثلاً بچه مثبتا خیلی دور و ورم میومدن و خیلی هم آسیب پذیر بودن. البته بهرامی هم بود.از ردیفا آخر میومد جلو و رفاقت میشد.

یه دبیر زیست شناسی داشتیم که مطمئنم تا دو سال بعدش مرد. یعنی انگار این آدم رو از روی تخت سی سی یو میبردن. فوق العاده بیمار بود. دو تا امتحان کوچیک در ترم میگرفت و تصحیح خاصی داشت. هر سوال پنج نمره داشت. چهار تا سوال پنج نمره ای. برای هر سوال پنج تا کلمه ی خاص داشت. یه سوال با جواب طولانی بود، ولی شما با پنج تا کلمه سنجیده میشدید. اصلاً توان خوندن جوابا رو نداشت. فقط دنبال کلمه ها میگشت و دورشون یه خط قرمز میکشید و آخر کار می شمردشون. تو اون دو تا امتحان، من یک چهارم نمره رو هم شاید نگرفتم. مساله اینه که کلماتش هم کلیدی نبودن. منم که حفظ نکرده بودم جوابو. اونجا توضیح میدادم ولی فایده نداشت. امتحان ترم فکر کنم سراسری بود. یعنی جای دیگه ای طراحی و تصحیح میشد. اون امتحان رو هجده شدم ولی ناکس تاثیر امتحانای خودشو کم نکرد. منم داغ دلیشو سر یکی از دوستام درآوردم. کنارم می نشست و جواب سوالات رو میخواست. من که هجده شدم، اون دو شد. بهش گفتم که خوب بهم گوش نداده و برعکس نوشته. بعدنا که تو حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردیم، بنده ی خدا به این خیال که چه لطفی در حقش کردم، از همه میخواست که فقط به من پاس بدن. منم اکثرشو میزدم تو اوت. داد میزد که فقط بدید به امیر. این ماجرا باعث دو چیز شد. یکی اینکه ادعای فوتبالیم کم شد و به پست دفاع بیشتر علاقمند بشم. دوم اینکه از اون زمان تابحال، هر کی ازم تقلب خواسته بهش درستشو دادم. یعنی کلاه سر کسی نذاشتم. آدم بوده که باید از درسی میفتاده و با تقلبای خطرناک ولی دقیقی که بهش دادم، نوزده شده.

این دبیر زیست شناسی، با اون دستاش که همینطور می لرزید و با شدت زیاد هم می لرزید، یکی از دلایل تنفر من از زیست شناسی شد. در غیر اینصورت شاید الان داشتم برای تخصص میخوندم. به احتمال زیاد، تخصص مغز و اعصاب رو انتخاب میکردم. ممکنم بود که برم به سمت مهندسی ژنتیک. البته یه عامل دیگه باعث تشدید این تنفر شد. یه پسره به اسم سروش با دوچرخه ی فونیکس 28 ش، رفت زیر تریلی. له و لورده شد. در جا مرد. سروش چند باری منو سوار دوچرخش کرده بود. با اینکه آدم درون گرایی بود و یحتمل به خاطر تک پسر بودنش، خیلی مثبت به نظر میومد و زیاد اهل رابطه با دیگران نبود، با من دوستی نیمه کاره ولی صادقانه ای داشت. سروش نزدیکی بقالیه خسروی، رفت زیر هیجده چرخ. هم از خسروی بدم اومد هم از زیست شناسی. بنده ی خدا رفته بود نمیدونم چیه کتاب زیست رو کپی بگیره. مادرش تو مراسم خاکسپاریش گریه و زاری میکرد و سراغشو میگرفت. لابلای بهونه گیریاش میگفت: پسرم شهید شده. رفته بود. رفته بود نمیدونم چیه کتاب زیست رو کپی بگیره، تصادف کرد. کجا رفتی عزیزم! جزئیات عزاداری مامان سروش رو یادم نیست. فقط همین شهادت تقلبیش یادمه. مرگ سروش ربط مستقیمی به زیست شناسی نداشت. در کل، احساس تنفر من از زیست شناسی بعدها فروکش کرد ولی خیلی دیر شده بود. ضمن اینکه از آموختن زیست هم چندان خوشم نمیومد. برخلاف مهندسی که یه چیز رو خوب یاد میگیری و باهاش موارد مختلف رو حل میکنی، تو زیست شناسی باید همه چیز رو بدونی. حفظیاتش خیلی زیاده. ولی ژنتیک چیز جالبی میشد برام. یا بیوتکنولوژی یا بیوشیمی یا میکروبیولوژی و خیلی موردای دیگه.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo