تبلیغات
من چیستم؟ - اول دبیرستان (2)

خودافشایی های امیر

اول دبیرستان (2)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 31 فروردین 1393-01:36 ق.ظ

احسان خیلی پسره با معرفتی بود. من و احسان و علی آوایی و بهرامی و یکی دیگه، با همدیگه زیاد مینشستیم. در مرام این بچه ها همینو بگم که با وجود اینکه اون دوره، زمان بیشترین آشنایی پسرا با مقولات جنسی و تجربیات مرتبط بود، اینا باعث شدن که من همینطور خنگ بمونم. اون زمان تازه داشتم به روند تولید بچه پی میبردم. قبل از این فکر میکردم که بر اثر مهر و همدلی زن و شوهر، بچه تولید میشه. دختر پسرای ازدواج کرده، مهرشون بچه ساز نیست. قبل از همین فکر (که عمر زیادی هم نداشت)، هیچ فکری در مورد روند تولیدی خودم نداشتم. اصلاً مساله ای در این رابطه نداشتم. حتی دراومدن از شکم مادرم رو هم یه داستان تخیلی میدونستم که بعضیا ساختن. مگه میشه که آدم تو یه شکم زندگی کنه. یعنی اینقدر خنگ بودم. آخه من که شاهد زاییده شدن یه بچه نبودم. هنوزم این صحنه برام حیرت انگیزه. مخصوصاً احسان و بهرامی (هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد)، باعث شدن که در مورد بعضی مسائل احمق بمونم و این حماقت تا همین چند وقت پیش ادامه داشت. یه چیزایی رو از پسرعمشون یاد گرفته بودن که با همدیگه مرور میکردن. تا من میرسیدم، بحث رو عوض میکردن. میگفتن که در مورد چیز کثیفی حرف میزنن که تو نباید بدونی! اگر کسی یروزی چیزی خواست بهت بگه که حدس زدی ما الان داشتیم در موردش حرف میزدیم، به حرفش گوش نده. یک حماقت، که از بهترین آموخته ها و انتخاب های عاقلانه ی من بود.

علی الخصوص بهرامی خیلی پسر عاقلی بود. یه بچه ی اصالتاً اصفهانی که تو یه محله ی نسبتاً فقیرنشین زندگی میکرد. آرزوش داشتن یه تریلی بود ولی به یه کامیون هم راضی میشد. نمی دونم الان به آرزوش رسیده یا نه. صدای مورد علاقش، صدای بوق کشیده ی این قبیل ماشینا بود.

احسان و علی و اون یکی (اون یکی رو هم اسمشو یادم نیست. بس که کم حرف بود. شاید محسن بود. این سه تا همسایه بودن)، ماشین باز بودن. اون زمان من هنوز فرق دقیق پراید رو با 206 نمیدونستم. از این نظر هم یک خنگ تموم عیار بودم. من خودم که پول این چیزا رو نداشتم، پدرمم نداشت. پس چرا باید به چنین چیز دور از دسترسی علاقمند میشدم. اونم یه تیکه آهن که حرکت میکرد. اعتراف میکنم که وسیله ی بدربخوریه ولی هرچی تلاش میکنم، بهش علاقمند نمیشم. الانه یه علاقه ای به بنز پیدا کردم ولی این به نوعی برام یه کشف بود. همین علی آوایی، پدرش یه پیکان قراضه داشت که یبار رفتم که برامون بُکس و وات میکرد. اون زمان، من شیفته ی کشتی گیرا و پیگیر سیاستمدارا و اندیشمندا بودم. تازه جنگ عراق شده بود و منم شیفته ی این موضوعات. همون سال، کل سخنرانیای شریعتی رو گوش دادم. بعضی کتاباشو هم خوندم. سال بعدش تشیع علوی، تشیع صفویش رو خوندم. به این کتاب خیلی تو سخنرانیاش اشاره میکرد. من دنبالش بودم و از چندتا دستفروش، شنیده بودم که با چار پنج هزار تومن میتونن بیارنش. بعدهاً از آقای امام گرفتمش سیصدتا تک تومنی. هودشم برام صحافیش کرد. هنوزم دارمش با اون کاغذای کاهیش.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is leg length discrepancy?
شنبه 1 مهر 1396 01:05 ب.ظ
For latest news you have to go to see the web and on web I found this site as a
most excellent site for most up-to-date updates.
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 10:39 ب.ظ
I was able to find good advice from your blog articles.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo