تبلیغات
من چیستم؟ - اول دبیرستان (1)

خودافشایی های امیر

اول دبیرستان (1)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 30 فروردین 1393-11:06 ق.ظ

سوم راهنمایی رو که می خوندم، رفتم سراغ کشتی. اون موقع ماهی سه هزار تومن میگرفتن که بریم تو یه خانه ی کشتی تمرین کنیم. من یه سه ماهی تمرین کردم و بعدش دراومدم. اون موقع سه تومن اینقدا هم کم نبود. ضمن اینکه یه چار تومنی هم برای بدنسازی میخواستن. اونجا با چند نفر رفیق شدم. دو نفرشون خیلی خاص بودن. یه کشتی گیر سرعتی و یکی هم قدرتی. با همدیگه تمرین می کردیم و قضیمون شده بود سنگ، کاغذ، قیچی. من از بهرام (سرعتیه) می باختم، بهرام از محسن (قدرتیه) می باخت و محسن از من. این اتفاق، تقریباً همیشه میفتاد. من فقط حمله می کردم و بهرام خوب فرار میکرد. زیر گرفتن از بهرام خیلی سخت بود. محسن با سیاست دیگه ای می بردش. اونجا جای سیاست نبود، تمرین بود. باید توان خودمو برای بردن کشتی گیرای سرعتی زیاد میکردم.

سوم که تموم شد، کشتی رو هم گذاشتم کنار. رفتم سراغ کار. الان دیگه باید خودمو به عنوان آدمی که دستش تو جیب خودش میره، معرفی می کردم. قبلاً هم گفتم که سالها بود که از پدرم پولی برای خرید چیزی نگرفته بودم. بعداً هم میشه گفت که نه تنها پولی نگرفتم که بزور دستم تو جیب خودم می رفت.

وقتی وارد دبیرستان شدم، تا حدودی به شخصیت قلدر و عزتمند اولیم برگشته بودم. دستام از پهلوهام فاصله میگرفتن. تو ژست تختی بودم یا میرزا کوچک خان جنگلی. زمستون که شد، آقام یه کاپشن بلند مشکی برام گرفت. یعنی در اصل برای خودش گرفت. چند باری پوشیدش و بعد دلشو زد. نه. این کاپشنو سال اول نپوشیدم. کشید به سال دوم که همه بهم میگفتن هیتمن. هیتمن یه بازی مسخره ی کامپیوتری بود که یه قاتل حرفه ای با یه کت مشکی (یا هر لباسی از این دست) رو هدایت میکردید. هنوز این کاپشنه رو دارم و از روز اولشم بهتره. هر کسی که این کاپشن رو تنم میبینه، غبطشو میخوره. البته قبل از اینکه بدونه مال ده سال پیشه. مردم عقلشون فقط به چشمشون نیست، به گوششون هم هست. یه کت هم دارم که از مدینه خریدم به قیمت دو هزار هشتصد تومن (سه سال پیش). کسایی که قیمت این کت رو نمیدونن، در تخمین میگن که صد تومن بیشتر میرزه. اونو به هیچ کی لو ندادم که چقدر گرفتم. خواهرم که میدونه، مقایسش میکنه با کت گواردیولا و میگه خوب نیست و اِله و بِله.

کلاس اول دبیرستانمون پر بود از لات و الوات. از چهل نفری که بودن، هفت هشت نفریشون برای بار دوم داشتن این کلاسو طی میکردن. سال اول رو همه میگذرونن، چون سال انتخاب رشتست و مثلاً میرن کارودانش. اما اینا اونم نگذرونده بودن. یه تا ستون پنج ردیفه داشتیم. از ردیف سوم به بعد، جمع لاتا شروع میشد. مثلاً یه پسره بود به اشم شِزِر زاده. میدونم که فامیلش خیلی عجیب و مسخرست. این بنده ی خدا، هیکلش دو سه برابر بقیه بچه ها یود. البته تو این هیکل چیز خاصی نبود. انگار ساخت و ساز غیرمجاز سلولی داشت. هیکل بدی هم نداشتا. یعنی مثلاً شکم نداشت. اصلاً تُپل نبود. اینو از چارتا خیابون دورتر هم میشد تشخیص داد. مدعی بود که بدنسازی هم میرفت. کلاً آدم بلوفی هم بود.

من با تیریپ قلدری خودم، سوار یه دوچرخه میرفتم مدرسه. از یه اتوبان خیلی خطرناک میگذشتم. همین عبور و مرور من باعث شد که بعدها به یه بهونه ای دوچرخه از خونمون حذف بشه و حرف از وسایل نقلیه ی دارای کمتر از چهار چرخ قدغن بشه. یه علتش اینه که دوچرخه هه اغلب ترمز نداشت و من مجبور بودم که برای فرار از خطر با بیشترین سرعت حرکت کنم.

تو مدرسه، با همه ی بچه های کلاس رفیق بودم. یعنی یه نفرو نبود که از دستم شاکی باشه. ردیف اول، بچه درسخونا. از اون ردیف، فقط حسن اسکندری یادمه که الآن مهندس کامپیوتره. حسن هوش عجیبی داشت. فقط نمره هاش خوب نبودن. از جلسه که بیرون میومد، میگفت نوزده و بیست و پنج صدم میشم و میشد. خیلی کم اتفاق میفتاد که نمرشو پیش بینی نکنه. حسن هزار جور امضا بلد بود. مثلاً یه امضا برای من داشت یه امضا برا یکی دیگه. از طرف ما هم امضا داشت. یه چیزی بهش میدادیم و میگفتیم برامون امضا کن! امضای امیر مشخص بود و همینطور امضاهای دیگه. یه پسر با عینکه تقریباً ته استکانی و خرخون ولی باهوش و همینطور باظرفیت. قدیم ترین حسنی که با من دوست بوده و من یادم میاد این بود.

تو ردیف دوم، زنگنه بود و اسکندری و چندتای دیگه. پدر زنگنه کاندید شورای شهر بود و الان احتمالاً دیگه عضو شورای شهر باشه. خود من، تو همین ردیف دوم، ستون وسطی می نشستم. کنار احسان شیرانی. یا شیرانی، دقیق یادم نیست. یه پسر تُپل و بانمک و باحال.

ادامه دارد...



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo