تبلیغات
من چیستم؟ - امین

خودافشایی های امیر

امین

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 25 فروردین 1393-11:32 ب.ظ

امروز ظهر ماجرای نظام وظیفه به پایان رسید. به خیر و خوشی تموم شد. بابت خرابکاری امین، کارت معافیتم داشت به هوا می رفت. به همین بهونه، فرصت رو مغتنم دیدم که در مورد این آدم کمی توضیح بدم.

امین برادر بزرگتر من بود. هشت سال بزرگترمه. یعنی وقتی به دنیا اومدم، اون تقریباً هشت سالش بود. تو سه سالگی، بیش از هر کسی بهش عادت داشتم. یه دوره ای حتماً باید رختخوابم پیشش میبود. خیلی هم میزدمش. تو شیش سالگی، یبار چنان کشیده ای بهش زدم که دیگه نزدیکی رختخوابمون به مصلحت نبود.

به هر صورت، دوره ی برادر بزرگتریش خیلی زود بسر اومد. اما همه ی این جور مسائل بخاطر اشتباهات خودش بود. کلاً این آدم مجموعه ای از اشتباهاته. بعضی از این اشتباهات مسیر زندگی منو عوض کرده.

مثلاً من تو بچگی، آدم خیلی غدّی بودم. همیشه دستام با تنم فاصله داشت. شاید دست بزن هم داشتم. ولی مراعات امینو میکردم. اما عقل امین نمی رسید. مثلاً به دوستاش میسپرد که بهش فحش بدن یا مسخرش کنن یا ادای زدنشو دربیارن و من شیر بشم که بزنم به دعوا. منم شیر نمیشدم، سگ میشدم. قشنگ از من به عنوان یه سگ استفاده میکرد. استفاده نمیکرد، باهام بازی میکرد. دوستاشو میزدم و میخندیدن بهم. منم کم نمیاوردم. حمزه حسینی رو زدم و خیلیای دیگه. زدن یعنی تو عالم بچگی. یبار منو انداخت به جون مهدی کوهگیوی. این یارو چند سال از امین هم بزرگتر بود. حساب کنید که یه پسر شیش الی هشت ساله، چقدر از یه آدمه به اضافه ی هجده ساله کوچیکتره. من به طرف حمله میکرد و اونم یا هل میداد یا لگد می پروند. من دستم به تنش نمی رسید. بدجور هم عصبانیم کرده بود. امین و دوستاش داشتن میخندیدن. تو این اثنا برگشتم که یه چوب بردارم. دستم به یه چوب رسید. وقتی خواستم برش دارم یه آخی کشیدم که مشابهش رو فقط یبار دیگه کشیدم و اون مربوط به زمانی بود که لباسم افتاده بود زیر چوب لباسی سه گوشه خونم که دورش خیلی تاریک بود و یه زنبوری نیش بدی بهم زد. هر دو آخ هم زیاد با هم فاصله نداشتن. دستم که به چوب رفت، تازه یادم اومد که چرا خارای ریزشو ندیدم. یه آخ کشیدمو با همون چوب خارخاری زدم به دل دشمن. زدم به پاش و برای اولین بار دردش اومد. خودشو رسوند بهم و با دست پرتم کرد رو زمین. تو این لحظه، تازه دوستای امین نجاتم دادن. اون مهدی.ک هم آدم خیلی بدی نبود. امین بود که منو سوژه کرد. سر این جریان چنان له شدم که این خاطره رو باید آقوی همساده هم تعریف کنه.

البته این موضوع فقط تاثیر منفی نداشت. من باید می فهمیدم که از من قوی تر و خیلی قوی تر هم هست. البته اون موقع خیلی زود بود. درس خوبی گرفتم. هنوزم آدم غدّی هستم ولی این تو پس زمینه ی شخصیتمه. دعواهای دیگه ای داشتم که نشون میده زیاد از اون تجربه فایده نبردم. (بعداً تعریف میکنم.)

داشتم میگفتم. ده دوازده ساله بودم که یه روز خواب دیدم امین مرد. تو خواب گریه نکردم. اونقدر گریه نکردم که دیگه بغضم ترکید. با گریه از خواب بیدار شدم. ایاد (برادر کوچیکم) و مادرم فهمیدن ولی خوابو نفهمیدن. مادرم اونقدر گیر داد که بش گفتم.

تو سالی که میخواستم کنکور بدم، تقریباً هر دو روز با هم گلاویز میشدیم. اون موقه ها امین مدام گند میزد. پول بازنشتگی پدرمو کرده بودن یه پژو آر دی دست دوم و انداخته بودن زیر پاش که پول دربیاره. اول برا سند ماشین گند زد. بعدنا بدون اینکه قرونی دربیاره و یحتمل خرج بنزین و روغن و غیرشم که افتادم به عهده ی خونواده، ردش کردن بره. بعدها یه پراید گرفتن و روزی ده تومن میداد به خونه. قسطای ماشینو میداد که توش شریک بشه. ادعاش میشد که داره نون خونه رو میده. چه غلطا. بعد دو سال، قسط دادن تموم شد ولی هنوز پول میداد. یعنی به زعم خودش بیشتر از حقمون میداد. اون موقع دوره ی سختی بود. تو جزئیاتش وارد نمیشم. هر چند ایرادی هم نداره ولی سرتونو درد نمیارم. این موضوع دو سال بیشتر طول کشید. تا اینکه وضع کمی بهتر شد.

پدر مریض بود و نیاز به نگهداری داشت. یه دوره ای بزور بهش غذا میدادیم که نگهش داریم. اون موقع دیگه داشتم به سال آخر کارشناسی می رسیدم. امین ادعاش میشد که نون خونه رو داده. چار سال رو ماشینی که حداقل نصفش (به قید حداقل دقت کنید. اگه پول پدر نبود ماشینی هم نبود که بخشی از پولش از قسط دربیاد) مال خودمون بود کار کرده بود و کمتر از نصف درآمد ممکنش رو آورده بود تو خونه. ما رو نون خور خودش میدونست. سر من که دانشگاه میموندم و از نون خونه نمیخوردم هم منت میزاشت. تو این دوران، خیلی اذیتمون کرد. یه روزایی پولی نداد. بهش میگفتن نده. عموم میخواست دخترشو بهش بده. تو کلش کرده بودن که باید این ماشینو صاحب بشی و بفروشیش. بش قول داده بودن که در اون حالت پرایدو برمیدارن صاحاب پژو میکننش. خونمون از رهن بانک در اومده بود. رهنی که بر اثر اشتباه پدر در زمان معامله رخ داد بود. پدرم یه خونه ای رو وکالتی خریده بود. سر اون خونه یه وام تپل گرفته بودن و همینجور توش مونده بودیم. پسر عموهام حاضر بودن که بُزخرش کنن. تو همون خونه آزاد شد. چرا؟ صاحاب قبلیش وامو داده بود که یکی دیگشو بگیره و ما بدون اینکه بدونیم، سر شانس رفته بودیم بانک. اینطوری میگن. شاید همین هم شایعه باشه.

اون چند سال، هر سالش به اندازه ی ده سال گذشت. در نهایت ماشین رو فروختیم. همه ی پولشو امین بابت نونی که داده بود، برد. حالا دیگه ما هیچ پولی نداشتیم. سال بعد خونمون فروش رفت و با پولش دو تا آپارتمان گرفتیم. این دو تا آپارتمان، الان کراین و بخشی از کرایشون بابت قسط بانکیشون میره. رهن خونه هم جزو پول خرید خونست. البته سر این معامله خیلی سود کردیم. یه صد متری دادیم و دو تا هشتاد متری تو یه جای خیلی بهتر گیر آوردیم. از اون موقع تا حالا خیلی وضعمون بهتر شده. یه پولی هم دراومد که الان تو بانکه و سودش میاد تو خونه. خرج درمان پدر کم شده و حقوق بازنشتگیش کامل میاد تو خونه. در آینده هم وضعمون بهتر میشه ان شاءالله. امین هنوز ادعاش میشه که هشت سال خرج خونه رو داده.

همه ی این حرف ها و خیلی خرابکاری های دیگه باعث شد که با امین اتمام حجت کنم. وقتی این کار افاقه نکرد، کار به مجادله کشید. رسماً ازش خواستم که دیگه با من صحبتی نداشته باشه. مردک ادعای بزرگتر از دهنش داره.

هفته پیش، خبرای بدی از کمیسیون نظام وظیفه رسید. خبردهنده خود امین بود. قبلاً یه خرابکاری ای کرده بود و حالا این خبر بر تاثیر اون صحه میگذاشت. این خبر دروغ بود. بیشترین ضرر رو هم خبردهنده برد. چون خرابکاری خودش رو برجسته کرد.

از همه ی این بحثا که بگذریم، برمی گردم به اصولم. من یک اصل دارم که عزت هر فرد پیشم و علاقم به اون فرد، به دو عامل هوش و عاطفه ی اون آدم بستگی داره. آدما برای اینکه توجه منو جلب کنن باید حداقلی از اینا رو داشته باشن. مثلاً مادرم اونقدر بهم علاقه داره که اگر خنگ ترین انسان جهان هم باشه، نمیتونم لحظه ای ازش چشم پوشی کنم. اصلاً مادرا لازم نیست باهوش باشن. البته مادر من به اندازه نسبتاً زیادی هم زرنگه. این رو مثال زدم.

آدمای زیادی هستن که برای من مهمن ولی امین بین این افراد نیست.  



نوع مطلب : زندگی من  اطرافیان من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What do you do for a strained Achilles tendon?
شنبه 1 مهر 1396 05:31 ب.ظ
Hey There. I found your blog the use of msn. This is a very well written article.
I will make sure to bookmark it and come back to learn extra of your helpful info.
Thanks for the post. I will certainly comeback.
Foot Complaints
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:20 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog and was curious what all is required to get setup?

I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very web smart so I'm not 100% certain. Any suggestions
or advice would be greatly appreciated. Thank you
manicure
جمعه 8 اردیبهشت 1396 01:59 ب.ظ
There's definately a great deal to know about this subject.
I like all the points you have made.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 09:18 ب.ظ
It's awesome designed for me to have a site, which is valuable in support of
my experience. thanks admin
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 08:14 ب.ظ
WOW just what I was searching for. Came here by searching for امین
فرشته های آسمانی
سه شنبه 26 فروردین 1393 11:16 ق.ظ
سلام
زندگی عاری از اشتباه وجود ندارد و ما آدمها تاوان اشتباهات خودمان و دیگران رو تا یا زمانی و شاید هم تا آخر عمرمان توی این دنیا باید پرداخت کنیم مهم اینه که پایان خوشی داشته باشیم و خاطره ای خوب در ذهن دیگران باشیم ...
پاسخ امیر حافظ : سلام
این مهمه. بخشی از این پایان خوش به عزت نفسمون برمیگرده. تو ایستادگیمون و تو عاقلانه زیستنمون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo