خودافشایی های امیر

نظرات تائید نشده

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 23 بهمن 1396-08:37 ب.ظ

بعد مدتها باز هم گذرم به این دفتر کهنه خاطرات افتاد.
743 نظر تائید نشده
همگی هم تبلیغات ماشینی
اراجیفی در تائید و تحسین مطالبم نوشتن که نشانگر ضعف شدید هوش مصنوعی شونه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرهم

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 22 بهمن 1395-11:51 ق.ظ

خیلی احساس بدیه. انگار در تمام زندگیم یک جراحت عمیق و تیز و برنده در قلبم بوده ولی یک مرهم موثر روش گذاشته بودم و الان اون مرهم از بین رفته. زخم سر باز کرده و خون داره.

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

.........................



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غصه

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 10 بهمن 1395-04:17 ب.ظ

تقریبا ییکسال پیش بود که امین (برادر بزرگم) میخواست بره آلمان. وقتی بحثش پیش اومد هیچ مخالفتی نکردم. این انتخاب به خودش ربط داشت. می دونستم که نمیشه. شوشتر که نمی خواست بره. ناسلامتی یک کشور دیگست اونور دنیا.

کار به جایی رسید که بلیط پروازش به ترکیه هم تهیه شده بود. با خواهرام نشسته بودم که زدم زیر گریه. بعد از سال، احتمالا برای اولین بار بعد از دوران کودکی با صدای بلند گریه کردم. اصلا نمی تونم باور کنم که آلمان وجود داره. اونجا رو ندیدم و شاید اصلا هم نبینم.

بعد خونواده به فکر افتادن و نهایتا مادرم هم به این نتیجه رسید که نمیتونه تحمل کنه. بلیطا رو پس داد. شیرینی هم دادن.

چند ماه پیش ایاد (برادر کوچیکم) فوت کرد. تقریبا هیچ اشکی براش نریختم. این دیگه آلمان نبود. سفر بی بازگشت بود. ولی چرا گریه نکردم.

همزمان با ایاد، مادرم هم رفت. غصه رفتن ایاد در مقابل مرگ مادرم هیچ بود. ای کاش تمام مردم دنیا میرفتن آلمان. ای کاش همه مردم دنیا می مردن ولی این یکی می موند.

احساس میکنم که هیچ غصه ای نمی تونه بالاتر از این وجود داشته باشه.

اگر همین الان بهم بگن که فقط یک ساعت دیگه زندم، خیلی ناراحت نمیشم.

اگر فردا بیدار بشم و ببینم فلجم ناراحت نمیشم. کور و ناتوان افتادم ناراحت نمیشم. دیگه چیزی برای غصه خوردن نمونده. واقعا کی این دنیا میخواد تموم بشه.

من که بر حسب عادت زندم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زنده ام

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 4 بهمن 1395-01:14 ب.ظ

خیلی سخت بود اما زنده موندم. هنوز هم البته از زنده موندن خودم متعجبم. ای کاش شجاعتش رو داشتم که نباشم. فشار اطرافیان واقعا زیاد بود.

ای کاش دنیا تموم میشد. دستگاه خاموش نشده هنوز.

میهن بلاگ رو روی گوشیم نصب کردم و یه حالت تپئیتر مانندی پیدا کرده. یعنی دستم به کوتاه نویسی میره. اقتضای وسیله جدیده دیگه.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هستی رو به پایان

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 10 مهر 1395-09:20 ب.ظ

خیلی به مرگ فکر می کنم. اینکه انسان وجود نداشته باشه. اینکه تمام احساساتی که در تماس با دنیای خارج دارم؛ همشون چطور دود میشه و به هوا میره. تمام دنیا وجود داره چون من دارم می بینم و حسش می کنم. وقتی نباشم اصلا مهم نیست که زمین به دور خورشید می چرخه یا نه.

اگر خودمو خلاص کنم. دیگه نیستم که به این فکر کنم که خودمو خلاص کنم. تمام هستی تموم میشه و تبدیل به نیستی میشه. دیگه وجود ندارم که این چیزا برام مهم باشه. دیگه وجود ندارم که وجود برام مهم باشه. دیگه نیستم که نیستی برام مهم باشه. تمام هستی در یک لحظه دود میشه و به هوا میره.

دیگه نیستم که غصه نبودنم رو بخورم. نبودن سرانجام تمام ماست و چه بهتر که زودتر اتفاق بیفته. این آدما چرا اینقدر براشون مهمه که باشن. البته واقعا هم ترسناکه. اینکه تو یه لحظه همه چی واسه آدم به آخر برسه.

وقتی تنها میشم، این فکرا بیشتر میاد سراغم. دیگه مانع فیزیکی جلوم نیست. هر چی هست تو کلمه. به این فکر می کنم که شجاعتش رو دارم یا نه. ترس ندارم. ولی درباره بقیه می ترسم. درباره خواهرام که سرپناهشون منم. درباره برادرم که عقل نداره و وقتی برم، تموم دار و ندارمونو میبره و ازش میبرن. وایسادن کنار ببینن کی تموم میشیم. چیزی هم نداریم که بخوان ببرن.

ولی وقتی وجود نداشته باشم، چه مهمه که اینجا چه خبره. به فرض که برادر و خواهرام بدبخت بشن. بدبختی مال زمانیه که وجود داشته باشی.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا دنیا تموم نمیشه؟

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 8 مهر 1395-12:32 ب.ظ

دیشب خواب مادرمو دیدم. مادرم شده بود غرق خون. هر کاری کردم که خونو بند بیارم نشد. چونش شکسته بود. پشت سرش هم خون میومد. با نگاهش ازم کمک میخواست. مدام از دستم ناامید میشد.

یه موقه هایی از دستم ناراحت میشد. یادمه چند سال پیش یه مدت بیمارستان بستری بود. من کنکور داشتم. کنکور کارشناسی. دلش می سوخت که با بستری شدنش من ممکنه ضعیف بشم. حواسش بهم نیست. من احمق هم انگار شاکی بودم از دستش. اون موقع از زمین و زمان شاکی بودم. وقتی مرخص شد یه روز یه نصفه هندونه گذاشت و نشست کنارم. اصرار کرد که بخورم. هر چی اصرار کرد نخوردم. تا ناامید شد. اون نگاه ناامیدانه. حالت کنف شدن. همیشه باهام بوده. یه مواقعی یادم میومد. تو خواب یه چیزی شبیه اون نگاهه بود. هر کاری کردم نشد جلو کنف شدنشو بگیرم.

اینهمه تو زندگیم تلاش کردم که برق خوشحالی رو تو چشمای مادرم ببینم. قشنگ تو زمانی که میتونستم لبخند رو همیشه رو لباش ببینم، گذاشت و رفت. خیلی از دنیا دلگیرم. خیلی وقته که میخوام نباشم.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خانه دوست کجاست؟

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 22 مرداد 1395-09:33 ق.ظ

فیلم خانه دوست کجاست؟ رو هم دیدم. به این نتیجه رسیدم که نقد و تحلیل فیلم کار من نیست. واقعاً خیلی اوقات هیچ حرف جدیدی ندارم که درباره یه فیلم بگم. خود فیلم پر از حرف های جدیده. تمام زیبایی فیلم در خود فیلم موجوده و حرف و نظر ما ممکنه زیباییش رو کم کنه.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باشگاه خونگی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 22 مرداد 1395-09:30 ق.ظ

دارم یه باشگاه کوچیک خونگی برای خودم می سازم. واقعیتش اینقدر سرم شلوغ شده که وقت رفت و آمد به باشگاه رو ندارم. باید یه ورزش خونگی تو فضای کوچیک برای خودم ایجاد می کردم. الان یه سری وسایل ورزش بدنسازی رو تهیه کردم. در واقع 90 درصد این ورزش تو یک فضای 6 متری و با یک صدم امکانات یک باشگاه مجهز قابل انجامه.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضیه شکل اول، شکل دوم

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 14 مرداد 1395-07:02 ب.ظ

فیلم قضیه شکل اول، شکل دوم رو هم نگاه کردم. چند وقت پیش دانلودش کرده بودم و علت دانلود در اون زمان این بود که خلاصه ای از روند فیلم رو خونده بودم. فیلم بصورت رایگان و اینترنتی و بعد از سی سال در سایت یوتیوب پخش شده.

فیلم یک درام یا کمدی نیست. اصولا نمایش چندانی در فیلم نیست. بیشتر شبیه مستند میمونه. درباره یک بغرنجی اخلاقی. منظور از بغرنجی وضعیتیه که دو انتخاب داریم و هر انتخابی حسن های اخلاقی خودش رو داره. هر انتخابی به دلایلی مثبته و از نظر اخلاقی قابل تائیده و به دلایلی منفی و طردشونده.

چند کودک در یک کلاس نشستن. یکیشون بازیگوشی میکنه و روی معلم به سمت تخته است و تا برمیگرده، فرد بازیگوش ساکت میشه. فرد بازیگوش در دو ردیف آخری کلاس نشسته و روی میز ضرب میگیره. تا معلم بر میگرده، دستاشو قائم میکنه.

معلم کل افراد حاضر در دو ردیف آخر رو به یک چالش اخلاقی وارد میکنه. یا فرد بازیگوش رو معرفی میکنن و یا اینکه تا آخر هفته در کنار کلاس ایستاده و از تحصیل محروم میشن.

اولین چالش مخاطب اینه که اگر والدین یکی از این بچه ها باشی، میخوای بچت دوستشو لو بده و یا اینکه نه. دومین چالش اینه که آیا اصولا لو دادن فرد خاطی خوبه یا نه.

با شخصیت های زیادی مصاحبه میکنه. افراد کوچیک و بزرگ و افراد کوچیکی که بعدا بزرگ شدن. مثلا صادق خرازی در اون زمان یک پست مسخره در کانون تربیت فکری کودکان و نوجوانان داره. صادق قطب زاده رئیس وقت صداوسیما میگه که باید لو بده. خلخالی میگه که نباید لو بده و این تفتیش عقایده.

این خلخالی اصلا قابل درک نیست. کسی که کلی آدم رو به کشتن داده و تمام کارش هم آگاهانه بوده، این تنبیه کوچیک دم در وایسادن رو خشونت و لو دادن بازیگوشی همکلاسی رو خیانت میدونه. درباره بقیه افراد و از جمله قطب زاده میشه یه جوری قضیه رو توجیه کرد. ولی درباره خلخالی اصلا نمیشه.

فیلم جالبیه. به نظرم باید کلی فیلم درباره بغرنجی های اخلاقی ساخت. تو خارج یک برنامه هفتگی جُنگ مانند هست که درباره چنین موضوعیه. مثلا چالش تراموا که الان حوصله ندارم توضیح بدم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب گیم آف ترونزی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 2 مرداد 1395-07:50 ب.ظ

خواب های ظهر همیشه حالت هنری و اونهم در ژانر تخیلی پیدا میکنن. اینکه میگم هنری منظورم اینه که ساختار خواب خیلی منظم و همه چیز تا حد زیادی موزون و متناسب بود. کمی تخیل رو میشه اضافه کرد، ولی ساختار نظم و قاعده داشت و هیچ چیزی الکی نبود.

معمولا خواب ها پر از اغتشاشات و ساختارشکنی های نامانوسن. ساختارها کاملا شکستن و تقریبا هیچ چی سر جاش نیست. خواب های ظهر ولی گویا اینطوری نیست. ساختار منطقیه ولی فقط در حد یک فیلم تخیلی.

بعضا این خواب در ادامه یک فیلم هم هست. خواب امروز در ادامه سریال بازی تاج و تخت (گیم آف ترونز) بود. داستان از جای دیگه ای شروع شد و نه از جایی که تو فیلم انتظار دارید. سرسی لنیستر و سانسا استارک در یک قصر با هم همخونه شده بود. گویا جنگ زمستانی داشت شروع میشد و قصر خالی بود. فضا به طور ناگهانی سادیسمی شده بود. استارک لنیستر رو شکنجه میداد و در این راه از روش های سادیسمی خاصی استفاده می کرد. اینکه چطور چنین قدرتی پیدا کرده بود رو نمی دونم، ولی یحتمل همه چیز در قصر خودش می گذشت. شکل قصر تازگی داشت و شبیه هیچکدوم از قصرهای نشون داده شده در فیلم نبود. شاید به قصر مرکز کشور که دست لنیسترهاست شبیه تر بود. استارک ها که قصر ندارن. بیشتر تو یه جایی شبیه قلعه و اصلا خود قلعه زندگی میکنن.

در هر حال عذابی بر لنیستر می گذشت و استارک سرمست از قدرت می تاخت. کار به حدی رسیده بود که می گفتی چرا تمومش نمیکنه. از اونجایی که در داستان واقعی استارک ها محبوب تر هستن، تو اون لحظه دوست داشتم تمومش کنه. معلوم نبود که در ادامه چی پیش میاد و کلا تو داستان این سریال، قدرت خیلی پایدار نیست.

بعد از مدتی جان اسنو (برادر استارک) و یکی از اقوام لنیستر به ماجرا اضافه میشن. خبری از جیمی لنیستر برادر سرسی نیست، ولی این قوم و خویش تازه هم جنگجوی بدی نیست. استارک اوضاع رو بد می بینه و ماجرا رو بطور برعکس برای جان اسنو تعریف میکنه. اسنو وارد ماجرا میشه و جنگی بینشون درمیگیره. صحنه های جنگ ناگهانی زیاد در این فیلم نشون داده شده. در هر حال تکلیف جنگ خیلی زود مشخص میشه. اگر این سریال رو دیده باشید، از سلحشوری و قدرت جنگجویی جان اسنو مطلعید ولی اون یکی دیگه رو نمی شناسید. در هر حال معمولا همه چیز در این سریال بر طبق پیش فرض ها پیش نمی ره. شاید پیچش داستان اینجا باشه.

در جایی از نبرد، اسنو بر زمین میفته و بلند میشه و شمشیرش رو که کمی اون طرف تر افتاد بلند میکنه و حمله می کنه. در همین اثنا نفهمیدم چی شد بر زمین میفته. گویی همه از نبرد دست کشیده باشن. جنگجوی لنیستر کمی از مرکز نبرد به کنار میره. سرسی لنیستر در انتهای راهروی انحنادار به آخرین امیدش نگاه میکنه. این صحنه ایه که تو این سریال کم دیده نمیشه.

در این لحظه سانسا استارک بر زمین میفته و ناله کنان از اسنو میخواد که بلند بشه و به جنگ ادامه بده. جان بلند شو! من می ترسم. جان بلند شو! پلیــــــــــــــز. استارک داره گریه میکنه. اسنو میگه من نمی تونم بجنگم. من چشم ندارم. آدمی که چشم نداره به چه امیدی بجنگه. بی صبرانه منتظریم که ببینیم اسنو در چه حالیه. تیر از کنار وارد شد و کلی پیش رفته و به هر دو چشم رسیده. صحنه که بزرگ تر میشه می بینی که سر اتصالی به تن نداره. سر در یک طرف دیگه افتاده. سر از بدن جدا شده. باز هم همون التماس سانسا استارک رو می بینید که از ته دل اشک میریزه و میگه جان پلیــــــــــز.

نمی دونم چی شد. شاید به خاطر کنجکاوی زیاد بود. متعجب از اینکه جان چطور داره میگه من نمی تونم و چرا خبر از مرگش نمیده و فقط از چشم هاش ناراحته. لحن جان اسنو تاریکه. در هر حال الان از درون اسنو دارم به سانسا استارک نگاه می کنم. چقدر دنیا عجیب شد و در حیرتم. سانسا داره ناامیدانه و معلوم نیست از کی خواهش و تمنا میکنه. محیط اطراف یه مقدار حیاتمند شده. یه چیزهایی دارن میخندن. بلند بلند می خندن. انگار که ایستادم و می تونم بدوم. از جمع فاصله می گیرم و سمت انتهای راهرو انحنادار می دوم و کم کم حس می کنم که دارم رو هوا معلق میشم. خنده ای برمن مستولی میشه و همینطور وارد اتاق های قصر میشم. حالا دیگه دارم از توی دیوار رد میشم. حالا دیگه شک ندارم که در عالم ارواحم. قبلا یه جا خونده بودم که جان اسنو وقتی می میره و دوباره زنده میشه، زندگیش در عالم ارواحه. در حال پرواز در دل قصر از اونجا خارج میشم. من دارم می خندم و مردم رو می بینم که دارن به یه سمتی میدون. من هم به همون سمت می دوم. حالا بر روی زمین هستم و مثل بقیه مردم دارم میدوم. از اطراف صدای خنده میاد و این باعث میشه که بخندم. در حال خنده هستم که سرمای هوا بیشتر و بیشتر میشه.

از شدت سرما دندون ها به هم برخورد میکنن و یه جور صدا ازم خارج میشه. دیدید وقتی سردمونه میگیم ویییییییی و این رو با لرز می گیم. این صدای پر از لرز رو با صدای قهقه ای که قبلا شروع شده ترکیب کنید. در این اثنا می بینم که مردم به عقبشون نگاه میکنن و سریعتر و سریعتر می دون. رنگ همه پریده. صدایی که از من خارج میشه یه چیزی شبیه اینه: یوهاهاها! صدا انعکاس پیدا میکنه. مردم در حال فرار. گویی ارواح بهشون حمله کردن. الان دیگه بدون شک یک روحم که همه رو ترسونده. در حال دویدن در دامنه ی کوهم. داریم به سرعت به پایین می ریم.

مردم در یک جاهای نشستن. در یک جاهایی انگار ساکن شدن. حالا من اینجام ولی مردم هم هستن. آره و صدایی هم از من بلند نمیشه. اینجا آفتابه و دلیلی برای لرزش و یوهاهاها نیست. مردم ولی ترسیدن. یه عده ای دارن معاملاتشون رو به هم میگن. ولی مشخصه که رنگ همه پریده.

خواب رو به اتمامه. ولی به فکر سانسا و لنیسترها میفتم. یک چشمه ای از اتفاقاتی که قراره بیفته در ذهنم میگذره. و از خواب بیدار میشم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :40
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات