خودافشایی های امیر

روزهای کرونایی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 3 فروردین 1399-11:54 ب.ظ

این چندروزه تو یه ساعت خاصی سرفه های خفیفی دارم. از ساعت 11 و نیم شروع میشه و تا 3 ظهر تقریباً ادامه داره. جالبیش اینه که وقتی ساعت ها از اول فروردین یک ساعت به جلو کشیده شد، برنامه سرفه ها عوض نشد. 11 و نیم جدید.

میگن احتمال ابتلای افراد گروه خونی A بیشتره. البته درصدها رو که میدیدم چیز چندان معناداری نبود. تاثیر اونقدر معنادار نبود که بشه اونو چیزی جز تصادف دونست.

چند روزیه که وقتم بیشتر باز شده و دارم به فیسبوک سر می زنم. امروز دنبال دوستان و خاطرات قدیمی رفتم. چه پست های جالبی اونجا منتشر کرده بودم و چه خاطراتی زنده شد. بعضی مواقع با کسایی اختلاف پیدا کرده بودم. گاهی افراد از لیست فرندهام خارج شده بودن و... رفتم و دوباره ادشون کردم. بعضی شماره‌هایی که از گوشیم پاک کرده بودم ریکاوری کردم. به هر حال تمام اینا خوب یا بد، قشنگ یا زشت، تلخ یا شیرین همش خاطرست. امیر با همین خاطرات ساخته شده.

چقدر خاطره بازی زیباست. ما هر روز و هر ساعت دنیای متفاوتی در اطرافمون حس می کنیم. متوجه این تفاوت ها نمیشیم. ولی وقتی به خاطرات چند سال پیش نگاه می کنم، تفاوت ها چشمگیره. اصلاً باورنکردنیه. مرور خاطرات از دیدن هر سریالی زیباتره.

یه مواقعی از یه چیزایی ناراحت شدم. یه مواقعی واقعاً دلم گرفت. یه مواقعی حتی از کسایی کینه به دل گرفتم. یه مواقعی خیلی زود میشد مساله رو حل کرد ولی کینه به دلم موند. ولی زمان که می گذره اثری از کینه نمی مونه. خاطرات رو که مرور می کردم اثری از کینه نمونده بود. به جز زیبایی چیزی ندیدم.

چند روزیه دارم سریال west world رو می بینم. حتما تو یه مطلب طوری که داستانش لو نره، دربارش می‌نویسم.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودوبلاگ شناسی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 2 فروردین 1399-01:13 ب.ظ

یه چیزی رو درباره این وبلاگ متوجه شدم. درباره سرعت و تناوب مراجعه خودم و نگارش مطالب جدید.

ظاهراً بیشتر اوقاتی میام اینجا که ناراحت هستم. در واقع وقتی ناراحتم که کسی نباشه که حرفمو بفهمه. مجبور بشم با دیوار حرف بزنم. این نفهمیدن دیگران میتونه دلایل مختلفی داشته باشه.

دلیل اول اینکه لازم ندارن. چرا باید به مسائل من گوش بدن. چنین وظیفه ای برای کسی تعریف نشده.

دوم اینکه ممکنه توان فهم و درک اون رو نداشته باشن. کما اینکه منم چنین درکی رو از خیلی حرف ها و مسائل دیگران ندارم. مسائل آدم مال خودشن و فقط خودشه که میتونه درکشون کنه. البته برای منی که همیشه برام مهم بوده که رفتار از نظر دیگران معقول به نظر بیاد، این حکم یک خلاء رو داره.

سوم اینکه افراد مسائل مهم تری دارن.

خود من چرا بعضی مواقع کمتر میام؟ چون مسائل مهمتری دارم. تا زمانی که چیزهای خوبی برای مصرف باشه، آدم دست به تولید نمیزنه. من دنیای شلوغی رو دور خودم دارم. غیر از کار و استراحت، گیم و مطالعه و فیلم و سریال هم هست. حتی الان که تو قرنطینه خونگی کرونا نشستم، انتخاب های زیادی در هر ساعت از شبانه روز دارم. اینقدر انتخاب دارم که اگر استراحت رو هم حذف کنیم، تا مدت ها میتونم مشغول باشم.

سرعت تولید کالاهایی که می تونم مصرف کنم، از سرعت مصرفشون بالاتره. در واقع چندبرابره. تو چنین زمانی چرا باید وقتم رو برای نوشتن این حرف های صدتا یه غاز بزارم. مثلا مطلب مرگ اگاهی ناقص مونده و من وقت ندارم فصل دوم سریال وست ورلد رو تمام کنم. در این بین فیفا و... هم هست. تازه الان فوتبالای باشگاهی تعطیله. کتاب انسان خداگونه هراری رو دارم میخونم و حداقل 100 تا کتاب هست که بی صبرانه منتظرم وقتش بره و بخونم. در طول این یک ماه شاید دویست اپیزود پادکست گوش داده باشم. سریال چرنوبیل رو تموم کردم. بازی Acecombat رو دوبار تموم کردم و کلی هم تو قسمت آنلاینش بازی کردم. از فیفا 20 نزدیک 2 میلیون تومن درآمد درآوردم. انواع سرگرمی ها تو زندگیم هست. اینقدی که وقت نمی کنم دربارشون حرف بزنم. اینقدی که انگار دارم اینجا بهش مباهات می کنم.

البته بعضی لذت ها رو ندارم. کسی هم نیست که تمام لذت ها رو با هم داشته باشه. مهم اینه که خیلی رنج‌ها رو ندارم. موضوع الان این نیست البته. اینکه این وبلاگ شده مال زمانایی که حوصلم سر میره و همدمی نیست. البته بیشتر مواقع.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

احسان ع

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 27 اسفند 1398-11:57 ب.ظ

احسان از همکارای من تو بخش دفتر فنی شرکته. دوستی ما از اول آذر 95 زمانی که به محل کار فعلیم انتقالی گرفتم شروع شد و کم کم تقویت شد. یکبار هم بینمون اختلاف پیش اومد ولی با وساطت سجاد حل شد. احتمالا دیر یا زود بطور طبیعی هم اکی می شدیم.

بعد ورود مرتضا فضلعلی به شرکت، گروه سه نفره ای گیمرها تشکیل دادیم. یه گروه رو تو واتساپ تصور کنید با سه عضو. کم شدن یک عضو، این گروه رو تبدیل میکنه به چت شخصی.

احسان عمق زیادی در زندگی داره. دامنه اطلاعاتش درباره سرگرمی ها و دنیای لذت شگفت انگیزه. اول اینکه منو به سمت گرفتن ps4 سوق داد؛ بعد هم معمولا سریال و فیلم میده یا معرفی میکنه. دنیای لذت هام بعد آشنایی با احسان خیلی عمیق‌تر شد. جالبیش اینه که بعضاً اون لذت رو خیلی عمیق تر از خودش درک می کنم. مثلاً تو ps4 وارد مود آلتیمیت شدم که احسان نمی دونست چیه. مرتضا هم نتونست لذتی که باید و شاید رو ازش ببره.

Ps4 لذت بیشتری رو به من داد تا به احسان. شاید دلیلش اینه که من برخلاف این دوتا مجردم. مجردی این حسن رو داره که لذت های دیگه به عمق بیشتری میرسن. البته این موضوع احتمالاً به قیمت از دست دادن لذت تاهله. در این هم البته اما و اگر هست. اینکه اصولاً تاهل پدیده ای بیشتر لذت بخش باشه. البته شناختی که از میزان وفاداری و... خودم دارم و نظر همین احسان، تاهل به احتمال زیاد لذت بالایی برام باید داشته باشه.

حالا الان که فعلاً معلوم نیست تا کی دنیای مجردی دارم، دریایی از تفریح در کنارمه. اونم لذت های به شدت کم هزینه و پرمحتوا.



نوع مطلب : اطرافیان من  زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب کرونایی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 25 اسفند 1398-09:19 ق.ظ

کرونا تاثیر خودش رو روی خواب من هم گذاشته. این چندمین باره که دارم خواب مرتبط با کرونا می بینم.

خواب دیشبم به کلی شکنجه بود. دیشب تو خواب همش در حال رعایت نکات کرونایی بودم. ویروس کرونای کذایی تو هوا پخش میشد و برای همین همش در حال استفاده از اسپری های ضدعفونی بودیم. کل زمان خواب رو در حال ضدعفونی سطوح مختلف بودیم.

ویروس از دیوارهای دفاعی مون می گذشت و ما سنگر گرفته بودیم.

حتی زمانی که باید بیدار میشدم، فکرم مشغول انجام وظیفه بود.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نفس متناهی

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 24 اسفند 1398-08:49 ق.ظ

خیلی جالبه که ما چیزی تحت عنوان داروی افزایش میل ... داریم. هر میلی. اینکه عده ای از افراد باشن که نیاز به افزایش میل داشته باشن موضوع عجیبی میتونه باشه.

یک علت میتونه این باشه که افراد به دنبال افزایش میزان لذت هستن. خب چرا؟ لذت مگه برخورداری و رضایت از رسیدن به امیال نیست؟ این افراد میل هایی که دارن رو جواب دادن و لذت بردن؛ حالا چرا باید میلشون رو بیشتر کنن تا بیشتر درگیر جوابگوییش باشن.

یک علت دیگه میتونه درمان باشه. مثلا فردی که بیش از حد لاغره، داروی افزایش میل به غذا می خوره. البته در اونجا هدف رسیدن سطح کالری، پروتئین و ویتامین های مورد نیاز به بدنه. ولی درباره امیالی که ظرفشون پر شده و نیاز تکمیل شده، چرا باید به دنبال افزایش اشتها باشیم؟

مهم ترین علتی که ممکنه به ذهنتون برسه اینه که شاید چنین مکملی شاید بدرد آدم های متاهلی بخوره که میخوان میزان میلشون رو به پارتنرشون برسونن. در واقع فرد دیگه ای وجود داره که داره از عدم پاسخگویی به نیازهاش رنج میکشه. یک نفر داره خودش رو به دوا میبنده تا یه نفر دیگه خوشحال تر باشه. البته احتمالا برای خود اون فرد هم لذتبخش باشه.

ولی نکته تضاد این موضوع با نظریات رواقیون، بودا و خیلی از روانشناساست. اینها میل انسان رو افسارگسیخته و نامتناهی می‌دیدن. حالا باید بیان کسایی رو ببینن که امیالشون تموم شده و با زور دوا و درمون میخوان مانع تموم شدنش بشن.

انگار هیچ چیز نامتناهی تو این دنیا نیست. حتی رنج ها و لذت ها هم سقف دارن. چه سقفای کوچیکی هم دارن. خواستن های انسان نامتناهی نیست، ولی همیشه خودش رو در نسبت با دیگران و خواسته های اونها تعریف میکنه. اگر 10 میلیارد پول داشته باشی و اطرافیانت 20 میلیارد، ناراضی و ناراحت خواهی بود. اگر 200 میلیون داشته باشی و اطرافیانت 100 میلیون، راضی و خوشحالی. امیال و خوشی و ناخوشی هامون توسط محیطمون بهمون تحمیل میشن. اگر دوستان مجرد داشته باشی، حسرت دوران مجردیت رو میخوری و اگر دوستان متاهل، برای ازدواج تلاش میکنی.

چه اسارت سنگینی. چه قفس قدرتمندی. چطور می تونیم از بند این تعلق خارج بشیم. نه تنها از نفسانیات لازم نیست دربیایم، بلکه میخوایم به نفس آزاد و محکم خودمون برگردیم.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرگ آگاهی (2)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:چهارشنبه 21 اسفند 1398-12:03 ب.ظ

میخواستم ادامه پست قبل رو با دومین تجربه مرگ آگاهانه خودم بدم. ولی وسطش افکار دیگه به یادم اومد.

اینکه مرگ واقعاً چطور چیزیه؟ آیا هیچ راهی برای اندیشیدن مثبت به مرگ وجود نداره؟ به قول آلبر کامو، اولین مهم ترین سوال فلسفه اینه که آیا زندگی ارزش زیستن داره؟ از نظر کامو بقیه سوالات فلسفه مثل اعتقاد به وجود روح، خدا، عینیت گرایی، علیت و... در حاشیه این سوال اصلی قرار دارن. البته کامو حرف دیگه ای هم میزنه. آیا خودکشی عملی درست است؟ من این سوال رو وارونه می کنم. سوال اول کامو که میگه: آیا زندگی ارزش زیستن داره؟ رو با این سوال عوض می کنم که آیا مرگ ارزش مردن داره؟ در واقع هر اندازه که انسان های عادی و فلاسفه به سوال کامو فکر کنن، پاسخگو نیست. پوچی در نهایت یقه ی آدم رو می گیره. ولی زندگی پوچ نمیتونه مرگ پوچ رو رقم بزنه. بسیاری از آدم ها به این دلیل دست به خودکشی نمیزنن که دلیل و معنایی در اون نمی بینن. در واقع عملی تجربه نشده، پرخطر و زشت و دهشتناکه و نیاز به توجیه بزرگی داره. در مقابل، زندگی بی معنا اصلا نیاز به توجیه به این بزرگی نداره. یک گاو، الاغ و یا هر چارپای دیگه و هر جانور دیگه اعم حشره، میکروب و گیاهان توانایی ادامه دادن به زندگی بدون فهم یا خلق معنا رو دارن. اما مردن بدون معنا بدلیل خصوصیت مبتکرانه و انقلابیش نیاز به فهم یا خلق معنایی بزرگ داره.

معنای مرگ رو میتونیم در بعضی ایدئولوژی ها پیدا کنیم. دین بطور خاص یکی از دستگاه های قدرتمند تولید معناست. دین این توانایی رو داره که شما رو وادار کنه خودتون رو برای اثبات این حرف که فردی در سالها پیش درستکار بوده، به کشتن بدید. بعضاً برای اثبات ناحق بودن فردی که هزار سال پیش زندگی می کرده، انسان تن به مرگ خودش میده. داعش یکی از بارزترین نمونه های این تفکره. ولی اینجا هم یه تفاوت وجود داره.

مذهبی که برای مرگ معنا ایجاد میکنه، در واقع این کار رو برای مرگ انجام نداده. در واقع شخص در این معنایابی مفهوم مرگ رو از بین برده. فکر نکنم هیچکدوم از اعضای داعش مرگ رو به مفهوم نیستی درک کرده باشن. به نوعی به حیات خودشون دارن ادامه میدن.

تنها جایی که مرگ به مفهوم نیستی رو معنادار میکنه، اتفاقی تحت عنوان "دق کردن"ه. البته این هم یه اتفاق فیزیولوژیکه. در اینجا هم شخصی که به طرف مرگ میره، ذهنیتی به اون نداره.

به هر حال من تو دوره هایی که بدنبال یافتن معنایی در مرگ بودم، سعی کردم تجربه ای شبیه سازی شده از مرگ داشته باشم.

در این موارد سعی می کردم چشمان خودم رو به آرومی ببندم و به تاریکی عمیق برم. به تدریج افکار مختلف رو از ذهنم تخلیه و به خلاء پا بذارم. خلاء محیطی عاری از استرس ها و ناملایمات زندگی روزمره بود. دردها و رنج‌های حیات روزمره در اون وضعیت تا حدی حذف میشد. تجربه حاوی نوعی ریلکسیشن بود.

تجربه مرگ شبیه سازی شده علاوه بر آرامش، نوعی بی تفاوتی رو به انسان القا می کرد. وقتی اون وضعیت رو تجربه کنید، بعدش نگرش تون به مرگ و زندگی تا حدودی یکسان میشه. رهایی و آرامش در مقابل حذف بعضی لذت ها.

الان که وحشت عمومی از کرونا بالا گرفته، یاد این آزمایش افتادم. مرحله آخر این بی تفاوتیه.



نوع مطلب : افکار من  زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرگ آگاهی (1)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 19 اسفند 1398-08:44 ق.ظ

کرونا من رو یاد مرگ انداخته. گفتم رجوعی کنم به تمام زمان هایی که دچار مرگ آگاهی شدم.

فکر می کنم اولین موقعی که در جهان هوشیارانه خودم متوجه پدیده مرگ شدم، 5 سالگی بوده باشه. قبلش با مرگ مواجه شدم ولی مواجهه ی ناهوشیار و ناآگاهانه.

وقتی خودم رو تو این دنیا یافتم، حدوداً 5 سالم بود. احساس پرتاب شدگی داشتم. می دونستم که اولین روز حیاتم نیست ولی خبر هم داشتم که خیلی از شروع زندگیم نگذشته. برای همین در همون نقطه به پرسش از هستی رسیدم.

اینکه چی شده که به وجود اومدم؟ برای چی اومدم اصلاً؟ قبلش کجا بودم؟ این سوال آخر واقعاً برام مهم بود. اینکه روح من قبل از اون پرتاب در کجا بوده؟ این رو نمی تونستم بفهم. دو راه حل بود. یکی اینکه قبل از به وجود اومدن، هیچ بودم. هیچ یعنی اینکه وجود نداشتم. این راه حل خیلی ناراحت کننده بود. از طرفی پرسش های دیگه ای رو جلوی آدم میذاشت. اینکه این مرکز جهان (خود) چرا و چگونه از هیچ پدید بیاد؟

راه حل دوم این بود که قبل از این عالم در عالم دیگه ای بودم. این راه حل برای بعد از این عالم هم پاسخگو بود. اینکه از جای دیگه ای بودم و به جای دیگه ای هم میرم یه راه حل احتمالاً جالب تر بود. ولی این راه هم مشکلات خودش رو داشت.

مشکل این بود که اگر قبل از این عالم در عالم دیگه ای بودم، قبل از اون چی؟ و بعد از این عالم هم همینطور. بعد از بعد از بعد از.................. انتها کجاست؟ ابتدا و انتها کجاست؟ اون موقه تازگی جنگ تموم شده بود و تلویزیون پر بود از فیلم ها و تصاویری پر از خاکریز. گونی هایی پر از خاک. تصویر بی نهایت برام به شکل این گونی ها بود. خاکریزی به طول بی نهایت. وقتی بهش فکر می کردم، خسته میشدم.

این وضوع تبدیل به کابوسی برای من شده بود. تو بیداری میشد دست از این فکر برداشت. در واقع وقت فکر کردن نداشتم. تو خواب ولی پر بود از این بی نهایت ها. بعضاً میخواستم از روشن بپرم و از این تسلسل رها بشم، ولی در ارتفاع هم زیاد میشدن. میرفتن بالا. این روند منجر به عذاب میشد. بعضا بیدار می شدم. تنها راه خلاصی بیداری بود. دیگران درک نمی کردن. گریه می کردم. مادر دلسوزی می کرد. ولی کسی نبود که درکی از زندان ابدیت داشته باشه. ابدیت تلخ و دهشتناک بود. با مغز من بازی می کرد.

احتمالاً تمام این پرسش ها و خواب ها تو موقعیت شکل گیری مغز اتفاق می افتادن. سر یه کودک 5ساله نرمه و بعضی ساختارهای فیزیولوژیک در حال کامل شدنن هنوز. ولی سوال اینه که چرا بعدش حل نشدن. مدتی در همون زمان به نماز و عبادت پناه بردم، ولی اون هم راه حل نبود. مشغولیت بود.



نوع مطلب : افکار من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطرات تخیلی (3)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:چهارشنبه 14 اسفند 1398-11:56 ق.ظ

داستان این داستان های واقعی- تخیلی الان به کرونا رسیده. ویروس کرونا شده شبیه یک غول بی شاخ و دم.

چند وقت پیش تو کتاب انسان خداگونه نوشته نوح یوروال هراری می خوندم یا کتاب دیگه ای نوشته همین نویسنده به اسم انسان خردمند که آیا واقعاً انسان قوی ترین موجود روی زمینه یا اینکه نه؟ نویسنده گفته بود احتمالاً ویروس ها از ما قوی ترن و این رو نمی دونیم. انسان بارها ویروس ها رو شکست داده ولی هر بار با ویروس جدیدی مواجه شده که باز هم حیاتش رو به خطر انداخته.

وقتی کلمه عفونت رو می شنوم یا می بینم یه ترسی تو درونم پا می گیره. عفونت منو یاد بتادین میندازه. یه مایع قرمز تیره یا نارنجی یا نمی دونم چه رنگ زهرماری تو یه بسته بندی مکعبی شکل به رنگ سبز لجنی که وقتی تو دست بابام یا مامانم می دیدم، دادم به هوا می رفت. تو زخم ها و خونریزی هایی که تو دوران کودکی داشتم، خود زخم اینقدر درد نداشت که تماس اون مایع با بدن. حتی می تونم بگم که از ترس همین بتادین بود که مراقب بودم زخمی نشم. آخ که چه دردی داشت.

الان وقتی به سطوح مختلف نگاه می کنم، ویروس کرونا رو می بینم. انگار روی سطوح داره بهم چشمک میزنه. وحشت تمام وجودمو فرا گرفته. یاد همون بتادین افتادم. این بار البته عفونت داخلی بدنه. اثری از زخم و... نیست. آدم ها رو می بینم که به زمین می افتن چنان که گویی تیر خوردن. ویروس ها از درون می کشدشون.

اینم شده یه تجربه تاریک که شبیه تخیل میمونه تا واقعیت



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطرات تخیلی (2)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:چهارشنبه 14 اسفند 1398-11:01 ق.ظ

چند وقت وقتی تازه با لیلا آشنا شده بودم داستان مشابهی شندیم. کمتر از یک ماه از آشنایی مون گذشته بود و لیلا داستان خودش رو گفت. بحث به اینجا کشیده شد که چرا یه دختر باید تو یه شهر غریب به تنهایی تو یه خونه ی خالی زندگی کنه. این خونه دوتا خیابون بالاتر از خونه خودمون تو خیابون ناهید بین بوستان و آبادان بود.

برام سوال بود که چرا نمیره با دوستای تنهای خودش که اونا هم به صورت گروهی جایی رو اجاره کرده بودن، زندگی کنه. لیلا هم داستان خودش رو گفت. اینکه مدتی رو با یکی از دوستان جایی رو میگیرن. 50 میلیون دوستش میده برا رهن و لیلا هم ماهی 300 هزار تومن به اون دوستش میداده. بعد دو سه روز از ساکن شدن اون دوست غیبش میزنه و هر چند وقت یکبار دست یه نفر رو می گرفته و میاورده خونه رو بهش نشون میده تا همخونه ای بشه.

دوست لیلا میخواسته با 50 میلیونش کار کنه و پول دربیاره. برنامش این بوده که مثلاً 5 نفری رو ساکن کنه و نفری 300 هزار تومن بگیره. هر بار که همخونه جدید می آورده که نشون بده، لیلا وسایلش رو جمع میکرده و اینم می افتاده به دست و پاش که نگهش داره. در نهایت بعد دو سه بار، خونواده خودش رو از شهرستان میاره. تو اون چند روز حرفای بدی با مادرش میزده و اون خونه خیلی وضع بدی داشته برا لیلا.

نتیجه اینکه پس از کش و قوس های زیاد، لیلا از اونجا میره. کجا میره؟ این تیکه از داستان رو خوب متوجه نشدم که یه پیرمردی بوده مرتبط با اون دوست و مشکوک و... ولی نهایتاً برای مدت کوتاهی وسایلش رو میبره یه جایی سمت پردیس (جایی که الانم تقریباً حومه محسوب میشه). اونجا هر روز صبح زود ساعت 5 میومده بیرون و تو محیطی که پر از سگ (به قول خودش هاپو) بوده، میرفته سمت راه آهن تا از اونجا بره ماهشهر و اونجا تو یه محیط کاملاً صنعتی و مردونه کار کنه.

از ترسش از هاپوها میگفت و من فضای تاریکی رو تصور می کردم با این سگ ها و بدتر از اون چشم های ناامن دیگران تو خلوت ناکجاآباد. تصویر خیابون خاکی نداشت ولی پر بود از تهدید و دلهره. وقتی داشت اینا رو تلفنی برام تعریف می کرد، حالتی بیمارگونه گرفته بودم. حتی احساس می کردم عصمت و پاکدامنیش مورد تهدید قرار گرفته. بعدها که شخصیتش رو قویتر دیدم، این رفع شد و بعدتر که بهم گفتم معصوم نیستم، بازم این موضوع برام اهمیت دوچندان پیدا کرد.

بهش گفتم که این مدته حالت یه آدم مریض رو پیدا کردم. اونم گفت رابطه رو ترک کن و من مزاحمت نمیشم. یه مقدار دلم سوخت و شروع کردم باز کردن سفره دلم و همون شب بود که رابطه جون گرفت. قرار بود قرار بعدی با حضور خواهرام باشه و اونا تعیین کنن که رابطه ادامه پیدا کنه یا نه. اون شب رابطه طوری محکم تر شد که بعدها مخالفت شدید خواهرام هم نتونست خرابش کنه. تو اون شب برای اولین بار تو زندگیم جرات کردم از فانتزی های ذهنیم با کسی حرف بزنم و اون هم درکم کنه.

اینم داستانی تخیلی و غیرقابل باور. من وقتی این رو تصور می کردم، حالت ذهنیم شبیه آدمایی بود که دارن یه چیزی تخیل میکنن. فکر می کنم لیلا هم همینطور بود. برا همین وقتی یادم میومد بهش میگفتم که دیگه نباید رخ بده. دیگه هرگز اجازه نمیدم تو چنین فضای تاریکی بیفته. بعضاً به اون دوستش فحش میدادم.

الان که رابطه ما هم خراب شده، فکر میکنم احتمال وقوع چنین تاریکی هایی تو زندگیش هست. چه بسا هم جدایی هم نوعی تاریکی بوده باشه. متاسفانه کاری از دستم برنمیاد چون دوری از طرف خودش بوده.

در واقع خود رابطه مون تبدیل شده به یک داستان تخیلی. گویی این هفت ماه ساخته ی خیال من بوده. یه آدمک ذهنی بوده. یعنی تمام اون زمان هایی که توی پارک کنار هم می نشستیم شبیه واقعیت به نظرم نمیاد.

ادامه دارد....



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطرات تخیلی (1)

تاشنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 13 اسفند 1398-03:10 ب.ظ

تو زندگی خاطره هایی هست که واقعی بودنشون باورت نمیشه. یعنی بعد مدتی شک می کنی که واقعاً اتفاق افتادن یا ساخته و پرداخته قوه تخیلت هستن.

سال 84 یه مدتی وضعیت زندگی خونوادمون حالتی شبیه آوارگی داشت. رفته بودیم مجموعه مسکونی. این منطقه اون زمان یجورایی حاشیه شهر شناخته میشد. کوچه که توش ساکن بودیم کاملاً خاکی بود. خبری از آسفالت نبود. یادمه وقتی بارون می بارید تبدیل می شد به گل. اون زمان من تو مقطع پیش دانشگاهی درس میخوندم و کنکور داشتم.

یه مجتمع 4 واحده بود انتهای کوچه کوکب یا نرگس چند. 15 دقیقه از اونجا باید راه میومدی تا برسی به ایستگاه اتوبوس. اون ایستگاه تقریباً آخرین ایستگاه اتوبوس در اون منطقه بود. تمام امورمون از این ایستگاه رد میشد.

ما واحد جلو پایین بودیم. واحد کناریمون یه زن و شوهر میانسال بودن با دوتا بچه کوچیک. یه دختر 4 ساله و یه پسر کمتر از یکساله به اسم نادر. زن خونه همیشه در حال داد زدن اسم نادر بود. اسم خواهر نادر رو یا صدا نمیزد یا من یادم نیست. ولی در هر حال اسمشو تو خونمون گذاشته بودیم کوزت. انگار که دختری تحت ستم باشه و خونواده تناردیه (از کتاب و کارتون بینوایان نوشته ویکتور هوگو) بهش ستم میکردن. ایاد برادر کوچیکم اشتباهاً گفت تناردیده و ما هنوز هم اون خانواده رو با فامیلی تناردیده به یاد میاریم.

یه دفه معلوم نیست چکار کرده بودن که نزدیک بود بسوزن. یکی شون یه خرابکاری کرده بود و مثلا پارچه سوخته ای از روی بخاری افتاده بود زمین. ما رفتیم کمک و مشکلی پیش نیومد. بابا نادر تناردیده رو بغل کرده بود و صحنه به شدت خنده دار و قلقلک آمیز.

فک کنم نهایتاً 5 یا 6 ماه اونجا بودیم. وقتی اونجا تو ذهنم میاد انگار بخشی از زندگیم نبوده. انگار تو ذهنم ساخته بودم. تمام اتفاقاتی که اونجا افتاده برام حکم یه کابوس رو داره. بابام تازگی بازنشسته شده بود و 6 میلیون پول سنواتش رو گذاشته بودیم بانک تا دوبرابرش رو بعد 6 ماه وام بگیریم. 12 تومن داشتیم که 5 تومنش برای رهن خونه رفت و بقیش رو یه پژو آردی دست دوم داغون گرفته بودیم که سندش رو هوا بود. یه مقداریش هم مونده بود که خرج قسط خودش میشد. وضعیت فشل. قرار بود امین داداش بزرگم روی اون ماشین کار کنه و کرایه خونه دربیاد. امین که کار نکرد هیچ، ماشین هم کلی خرج آورد و چه روزهای سختی رو گذروندیم. همین رو بگم که بعد مدتی ماشین رو با کلی ضرر فروختیم و با یه وضعیت فجیعی به زندگی ادامه دادیم.

مساله فقط تامین مخارج زندگی نبود. کسایی از فامیل چشم طمع به همون مبلغ سنوات و... داشتن و خطر و ترس هم سایه انداخته بود روی زندگی مون. ما در خونه رو باز نمی کردیم. پسرعموهام میومدن پشت در و بعد کوبیدن محکم در حیاط از روش می پریدن و میومدن پشت در واحد. ما نقش آدمایی رو بازی می کردیم که تو خونه نبودن.

خیلی قبلترش خونه ای که مال خودمون بود رو رهن داده بودن و پول رهنش رو خورده بودن. تقریباً تمام بدبختی‌ها از همونجا شروع شده بود. وقتی به اون دوران فکر می کنم، زمان همیشه شبه. یه جا البته یادمه که صبح ماشین روشن نمیشد و ما تو گل ها حلش میدادیم تا سر کوچه. یبارش هم یادمه که وقت غروب در حیاط رو میزدن و...

اون زمان مادرم بیماری قلبی داشت و هرازگاهی برای یکی دو روز بستری میشد. یکبار بیشتر طول کشید و گفت بلند شیم همگی بریم خونه دایی خلیل تا وقتی حالش خوب بشه. دایی خلیل دایی بزرگمه که تکیه گاهش بود. منبع اصلی امرار معاشش کرایه یه باب مغازه تو انتهای خیابون گلستان بود.



نوع مطلب : زندگی من 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :40
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات