تبلیغات
دلنوشته های یک من تاشیست

من می تاشم پس هستم.

سفر به زیبایی

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 22 اردیبهشت 1391-12:04 ب.ظ

امروز به صورت گروهی رفتیم کوه. سمت آهار. نرفتید هیچکدومتون. میگم نرفتید یعنی نرفتید دیگه. پویش هم باهام بود.

دویدن تو سربالایی های با شیب بالا، بالا رفتن از صخره هایی که هر لحظه میتونستن تو رو تو دره بندازن. همه ی این بالا رفتنا به عشق رسیدن به آبشار زیبایی بود که آبش تا اون پایین کوه هم کشیده شده بود. هر چی بالاتر میرفتیم قشنگی هاش رو بیشتر بهمون نشون میداد.

یک جا رفتم تو آبشار و روی یه صخره نشستم. کف پاهامو لخت کردم و گذاشتم تا آب صفر درجه.

این زیباترین منظره ای بود تا حالا تو عمرم دیدم. منظره قبلی که چنین نظری رو در موردش دادم یه آبشار تو همدان بود. حسن این یکی این بود که تا قلب زیباییش رو میتونستی بری ببینی، بشنوی و لمس کنی.

امروز یادم اومد که من چقدر عاشق طبیعتم علی الخصوص چقدر شیفته ی آبشارم. امروز یه چند وقتی جوون تر شدم.



نوع مطلب : زندگی من 

من، بیماری و رقابت

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1391-05:14 ب.ظ

دیشب تو خواب شکمم به شدت درد میکرد. نتونستم خوب بخوابم. امروز هم که هنوز این دل درده ادامه داره و چن ساعتیه که سردرد نسبتن خفیفی هم ضمیمش شده. حالت تحول هم که چاشنی امروزم شده.

با این وصف منطقیه که از شرکت در مسابقه ی پاورلیفتینگ که امشب در خوابگاه برگزار میشه پرهیز کنم.

حداقل هم میخوام هشتاد کیلو رو بالا ببرم. با این وصف مریضیم خاک تو سر کسی که جز من آخر بشه. من که عمرن میدون رو خالی کنم. حتی اگر قرار باشه آخر بشم و قیمت این آخر شدن خیلی گزاف باشه باید برم.

نه. جان تو را نداره. هرچی شد، شد. آدمیزاده دیگه. میاد و میره. برا موندن نیومده. برا مبارزه اومده. مبارزه برای خوب بودن و خوب بودن خوب بودن.

در هر حال گفتم خداحافظیمو کرده باشم نگید بی وفا چه بی خبر رفت. علکی تیریپ گریه ی حضار نیاید که بحث جدیه.



نوع مطلب : زندگی من 

کوچه ی زندگی

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1391-07:55 ب.ظ

میون این همه کوچه که به هم پیوسته

کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته...!

صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماست اون صدا لالایی خواب

خوب بچه هاست ، کوچه اما هرچی هست! کوچه ی خاطره هاست

اگه تشنست! اگه خشک! ماله ماست کوچه ی ماست

توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا میگیریم

یه روزم مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه ی بن بست بمیریم

اما ما عاشق رودیم مگه نه؟ نمیتونیم پشت دیوار بمونیم

ما یه عمر تشنه بودیم مگه نه؟ نباید آیه ی حسرت بخونیم

میون این همه کوچه که به هم پیوسته کوچه ی قدیمی ما کوچه ی

بن بسته...!!!. (شعر از ایرج جنتی)

از اول بچگیم تا همین چن سال پیش تو محله ی کارون خیابون اولش زندگی میکردم.

اولین لحظه ی اون خیابون موقعی بود که برادر کوچیکم اومد گفت یه دوست پیدا کردم. بش گفتم دوست چیه دیگه. گفت دوست. رفتیم پیش یه نفر دیگه بهم گفت دوست به اینا میگن. خلاصه این شد ماجرای دوست شدن.

این اولین خاطره ی من از محیط کوچه قدیمیمونه. اون سالا پره از خاطره های خوب و بد. دعواهای شیش، هفت سالگی که امین (برادر بزرگم) برا تفریح خودشو و دوستاش به پا میکرد، اونم با آدمایی که حداقل سه برابر سن و چهار برابر طول منو داشتن و کم نیاوردن من. آشغال شدن ماشینی که با بابام ساخته بودم و مصطفی آشغالی از دستم کشید انداخت تو گاریش (آشغالی بود دیگه، همه چیزو آشغال میدید). ارتباطامون با همسایه، خونواده ی حسینی که الانم دورادور (از تهران تا اهواز) حفظ شده. بچه های محله، علی نوروزی، احمد نجفی، مجتبی، سخراوی ها و سعیدی ها و خیلی های دیگه. پارکینگ جهاد کشاورزی که روبروی در خونمون بود. فوتبال بازی کردنمون تو شرایطی که هر لحظه باید وایمیسادیم تا ماشینای مسافرای راه آهن رد بشن...................

اینا خاطرات من نیست، اینا زندگی منه. روح من تو اون کوچه جا مونده. تلخ ترین لحظات زندگیم وقتی بود که داشتیم از اونجا بیرون میومدیم.

حاضرم همه زندگیم رو برای اونجا بودن بدم. خداکنه تا موقعی که بتونم برگردم اونجا یه طرحی چیزی نندازن اونجا خراب بشه همه ی زندگیم.



نوع مطلب : زندگی من 

پرتقال خونی

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 16 اردیبهشت 1391-08:27 ب.ظ

چند وقت پیش فیلم پرتقال خونی رو دیدم که بازی حامد بهداد توش بشدت منو تحت تاثیر قرار داد. علی الخصوص این دیالوگش:

............

من بچه ی پایینم

.............

پایین همه جا

از بچگی پایین ترین جا مال من بود

ولی من به جام قانع نبودم

مثل سگ کار کردم، جون کندم

من خیلی سختی کشیدم.

آخر فیلم خیلی بد کشته شد. من که میگم بهتر بود چاقو میخورد. مرگ با چاقو یجورایی ته مردونگیه.

در هر حال من یکی که خیلی با بعضی از دیالوگای بهداد ارتباط برقرار میکنم. انگار یجورایی حرف رو از دل من دزدیده. احساساتش از من شدیدتر نیست ولی خیلی خوب میریزتشون بیرون. بهداد بعضی موقها منو زندگی میکنه. ببینیم میوه ی من چی درمیاد.

خلاصه اینم از هنر که بعد از مدتها باعث شد حرفی برای گفتن بیاد تو این انگشتا.



نوع مطلب : زندگی من 

شیخ محمد آل چوبه

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-07:46 ب.ظ

محمد شیخی

محمد یکی از مرموزترین بچه های این کلاسه. مدتهاست دارم میگردم که یه رفتار ثابت تو این آدم پیدا کنم تا به نقلش بپردازی یم.

اما چون خودش یادآوری کرد گفتم علی الحساب یه چی گفته باشیم. ولی پرونده ی ممد کامل باز میمونه تا یه سرنخی از این شخصیت عجیب بدستمون برسه. هرکی هم اطلاعات خاصی داره میتونه

با دفتر مرکزیمون مکاتبه کنه.

ترم پیش ممد یه کنفرانس داد در مورد هویدا. به اسم " معمای هویدا". به قول ابراهیم نبوی پدر ممد بخشی از عمرش رو مشغول کار بسیار پرپرستیژ بلند کردن سر چوب های دار بوده. قدیم چوبه های دار کوتاه بودن و نیاز به شغلی با عنوان بلند کردن چوبه های دار بوده. حالا لابد فکرشونم نمیرسیده که چوب رو از اول بلندتر ببرن. پدر ممد هم که رتبه ی بالاتری در سلسله مراتب سازمانی داشت به خاطر کار کردن بر روی معمای هویدا تنزل رتبه کرد و به این کار شریف مشغول شد.

به قول شاعر:

آن یار کزو گشت سر دار بلند          جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

بعدها ممد ادامه دهنده ی راه پدر شد. کتاب معمای هویدا رو برداشت و مثلن کنفرانس داد. منتها آخر کتاب (یعنی صفحه 40 تا 700 اونورا) رو نگفت و اصولن تمرکزش رو گذاشت بر صفحات ابتدایی کتاب.

البته احتمالن همین کار منجر به گرفتن نمره بیست در اون درس شد. البته ممد مثل آرش و خیلیای دیگه استعداد خاصی در بازی بدون توپ دارن و تو نمره آوردن هم از این زکاوت بالاشون استفاده میکنن.

با وجود علاقه ی وافر ممد به همون شغل سر چوبه بلند کردن، به علت کار فکری مسؤلان (بلند بریدن چوبه ها) ممد نتونست به علاقش برسه. به همین خاطر هر چندصباحی به کاری مشغول شد. این ترم هم ممد بر روی معمای دیگه ای کار کرد. معمای فراوانی که کارش خیلی طول کشید و میرفت که دو سه هفته ای طول بکشه که شانس آورد بازی بدون توپ جواب داد و قائله ختم به خیر شد.

ممد هم مثل بسیاری دیگر از بچه های کلاس، به شدت از آرش متأثره. طیفی که از نظر فکری علاقمند به بحثای خاصی در هر کلاسیه. گرایشات مذهبی بخشیه که بیشتر از هر بخش دیگه در افراد تحت تأثیر آرش تقویت میشه. حالا علت گرایشات فکری آرش دلایل روانشناسی مفصلی داره (که در مقاله ی دیگه ای، کمابیش بررسی شده) ولی تو افراد تحت تأثیر مثل همین ممد خودمون، من هر چی گشتم نیافتم. شاید به همون شغل سرچوبه دار برگرده.



نوع مطلب : معرفی اطرافیان 

قاعده ی عجیب

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1391-07:04 ب.ظ

چند وقت پیش، یکشنبه ها یک کلاسی برگزار میشد که بعد از اتمامش به سرویس دانشگاه- کوی نمی رسیدم. برا همین از سرویسای شهری استفاده می کردم.

یکشنبه ی اول وقتی رفتم ایستگاه، یک دختر دیگه هم، ظاهرن به دلیلی مشابه من اومد ایستگاه و... . یک اتوبوس اومد. سوار شدیم. بالا سر راننده نوشته بود: لطفن با لبخند وارد شوید.

یکشنبه ی دوم وقتی رفتم ایستگاه، همون دختر باز هم، ظاهرن به دلیلی مشابه من اومد ایستگاه. منتها اینبار یک دختر دیگه هم همراش بود. دختر مذکور مانتویی بود و همراه جدید چادری و... . یک اتوبوس اومد. سوار شدیم. بالا سر راننده نوشته بود: لطفن با لبخند وارد شوید. همون اتوبوس بود. همون راننده.

تا اینجاش کاملن عادی بود و نمیشد چیزی گفت. ولی......

هفته ی بعد، باز همون یکشنبه، همون دختر با دختر همراش و ایندفعه با یک دختر دیگه اومد همونجا. قابل حدسه که این یکی مانتویی باشه. یک اتوبوس اومد. سوار شدیم. بالا سر راننده نوشته بود: لطفن با لبخند وارد شوید. . همون اتوبوس بود. همون راننده.

برای من که شکی باقی نمونده بود که یک قاعده بر این ماجرا حاکمه. البته هنوز هم فقط میشد از احتمال وجود یک قاعده حرف زد.

فکرشو بکنید، ده هفته دیگه، تعداد به سیزده نفر، یا مثلن یک سال دیگه تعداد این دخترا به پنجاه و پنج نفر میرسید که بیست و هشت نفرشون مانتویی و بیست هفت نفر چادری بودن.

یحتمل کم کم یک اتوبوس از سرویس دهی ناتوان میشد و حالا باید دنبال قاعده ی حاکم بر توالی اتوبوس ها می گشتیم.

جلسه بعد که برا تعطیلات عید رفتم اهواز. بعدش هم زمان اون کلاس عوض شد. ضمن اینکه برنامم اینقد شلوغ شد که بیخیالش شدم. کلاس رو نرفتم ولی هرکی مایل بود میتونه آدرس ها و اطلاعات رو ازم بگیره و پیگیر شه. شاید یه چیزی دراومد ازش.




نمیدونم

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1391-09:47 ب.ظ

نمی دونم چرا یه مدته دستم به وبلاگ نمیاد.
کجاست اون حاج امیری که هر شب سفره ی دلشو برا خودی و نخودی باز میکرد.
بحث محافظه کاری نیست. جدن یه مقدار بی حوصله شد.



فعلن

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-11:28 ب.ظ

یه مدت نیستم. دارم میرم اهواز برا کار مهمی.
یه وقت شلوغ نکنید، دست به گاز نزنید ها. خداحافظ



تعطیلات

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 5 فروردین 1391-10:49 ب.ظ

امشب رفتیم به مجهزترین پارک شهر اهواز. شهربازی. ممکنه فکر کنید محل بازی خردسالاست. ولی اشتباه فکر کردید. باشه. دیگه تکرار نشه فقط.

از این چرخشی ترسناکا سوار شدم و اون کشتیه هست که شبیه اژدهاست و از این قطارهای هوایی که بش میگفتن "ترن یو". تهش هم مادرم به اصرار مادر سوار این قطاره شدیم که کل پارک رو میچرخه. یک عمر زندگی با کارمند راه آهن و سکونت تو منازل راه آهن (کنار ایستگاه قطار)، قطار رو به نماد خوشحالی مادر تبدیل کرده. حالا ما هم قطار دوست داریم ولی نه اینقد. اونم این قطاره که واقعن مثل اسباب بازی میموند.

اسباب تفریح برا هر سنی بود.ولی این بچه کوچیکا از وسایل مناسب خودشون خیلی لذت میبردن.

یاد دوران کودکی افتادم. اونموقع که هرازگاهی راهی این پارک میشدیم. معمولن سیزده بدر. چقدر سمبوسه درست میکردن و ما میرفتیم. یه مقدار تو بخش طبیعت غیرمجهز پارک مینشستیم که این بخشش برا من تمرین صبر بود. بعد از پله های سفید میرفتیم بالا و اونطرف میومدیم پایین. مشغول تفریح میشدیم. شام میخوردیم. و بخش قطار و چرخ و فلک حسن ختام کل تفریح بود. یادم نمیره، وقتی تو چرخ و فلک می چرخیدیم، من چقدر دنبال خونمون میگشتم اون بالاها. دنبال یه فرصت بودم که بلند شم بایستم و مامانی مضطرب از فرا رسیدن این فرصت. تمام این چرخش رو چهره سرخ از استرس و زبان تهدید کننده طی میکرد. بشین امیر بشین... . این آخرش بود و بعد از پیاده شدن میرفتیم خونه که خیلی نزدیک بود ولی برا ما کوچولوها دور.

چقدر قشنگ بود.

زندگی هنوز هم قشنگه.

نوع مطلب : زندگی من 

رضا مرام

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:دوشنبه 29 اسفند 1390-02:47 ب.ظ

رضا قشقایی

رضا مال یه جایی وسطای اتوبان آبادان- شیرازه. البته اگه چنین اتوبانی وجود داشته باشه. نه اینکه اکثرن ترجیح میدن این مسیر رو از طریق راه هوایی طی کنن، فکر نکنم نیازی به احداث اتوبان حس شده باشه. رضا هم معمولن صبحا رو تو آبادان میچرخه و شبا یه سر میره فرودگا و شب رو تو شیراز سر میکنه. گهگاه راهش به تهرون هم میخوره.

لهجه ی رضا ترکیب بسیار بدیعی از دو لهجه ی شیرازی و آبادانیه. اخلاقش هم بعضن ترکیبی از این دوتاست. مثلن در بلوف زدن کم کاری میکنه.

رضا بارها دست داشتنش در ترور جان اف کندی (رئیس جمهور مرحوم آمریکا)، فاجعه ی هولوکاست (کشته شدن یهودیها توسط آبودانی های فاشیست آلمان)، باخت برزیل مقابل فرانسه (جام جهانی 98)، شکست مذاکرات صلح اعراب و اسرائیل و همچنین حمله پاکستان به جمهوری آذرباییجان رو تکذیب کرده. این یک فقره ی آخر رو البته همه تکذیب میکنن ولی رضا با سند و دلیل این کار رو میکنه.

افکار رضا دامنه ی بسیار وسیعی رو دربر میگیره ولی کلن ویژگی خاصش توجه به جنبه ای از قضایاست که زیاد دیده نمیشه. مثلن تاثیر تجربه ی استعمار بر تفاوت مسیرهای توسعه. یا فعالیت های تشکیلات ماسونی. از چیزایی که گفتم، برمیاد که ادبیات و تاریخ بزرگترین علایق رضا هستن.

یکی از خاصیت های رضا، مشاهده ی دنیا بر اساس آخرین کتابیه که خونده. وقتی یک کتاب رو میخونه، تا یک هفته بعدش که کتاب دیگه ای بخونه، سلام و علیک ما رو هم در همون چارچوب تحلیل میکنه.




نوع مطلب : معرفی اطرافیان 

یک روز جدید

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:شنبه 27 اسفند 1390-02:45 ب.ظ

امروز بعد از چهل روز، رسمن یک آبگوشت مفصل زدیم به بدن. البته سی روز پیش یه آبگوشت غیررسمی خوردیم تو دانشگاه. اما اون صبحونمون هم نمیشد، دادن ناهار نوش جان کردیم.

واقعن باید گفت که این آبگوشت است که خانه را زنده نگه داشته است. تنها راه هم برای بزرگ کردن معده ی من ( از اهداف استراتژیک مدیریت منزل)، طبق آبگوشت، دستکم هر دوهفته یکباره.

نوع مطلب : زندگی من 

رسیدم به اهواز

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:جمعه 26 اسفند 1390-02:46 ب.ظ

امروز رسیدم به اهواز. شهر خویشتن. ساعت چهار و نیم رسیدم به ایستگاه راه آهن اهواز. ظاهرن رانندش تخته گاز اومده بود. خیلی هم تکون نخوردیم. دم این لوکوموتیورون گرم. منتها هر چی تلاش کردم یه شبه جواتی گیر بیارم که سفر بیشتر خوش بگذره نشد، نشد که نشد.

اهواز بعد از سلام مادر، استراحتی کوتاه، سلام بقیه اعضای خونواده و ورزش و صبحونه و شام ظهرگاهی (ناهار منظورمه) زدیم تو راه سوسنگرد. پسر عمه رحیمه از سفری دور و دراز اومده و من هم سالهاست که عمه رو ندیدم. دفعه ی قبل فکر کنم برای مراسم ترحیم عمو عبدالنبی بود که دیده بودمش. شیش، هفت سال پیش. خونمون هنوز تو کارون بود. برای منی که فکر کنم تو عمرم سوسنگرد نرفتم، دیدن عمه واقعن لذتبخش بود و برای عمه که تو عمرش من رو تو سوسنگرد ندیده بود، دیدن من بسیار لذتبخش تر.

تو راه هم، در حال گذر از سیدهادی، سری به ننه زدیم. مادر مادرم با این نام خطاب میشد. نرگس خاتون خبازی پور سالهاست که خوابه. ننه رو هم سالها بود که ندیده بودم. سلامی به بلندای یک فاتحه نثارش کردم و برگشتیم به راه.



نوع مطلب : زندگی من 

فعلن خداحافظ

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:پنجشنبه 25 اسفند 1390-12:20 ق.ظ

فردا دارم راه میفتم سمت اهواز.

یه مدتی ممکنه به وبلاگ سر نزنم. ولی یحتمل یه چیزایی بنویسم و هر موقه رام خورد میفرستم رو نت.

همه کسایی که خداحافظی نکردم یا نکردن رو به خدا میسپارم و سال نو رو به خودشون و خانودشون تبریک میگم. حتی شما دوست عزیز. نه شما نه، اون یکی، خودش میدونه.



نوع مطلب : زندگی من 

پوزیتویسم اهل حدیث

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:چهارشنبه 24 اسفند 1390-07:47 ب.ظ

امروز سر کلاس، استاد با ذکر سخنی از آقای بخاری (نویسنده ی صحیح بخاری)، یکی از گرایش های خاص اسلامی رو معرفی کرد.

ظاهرا آقای بخاری، بنا به گفته ی خودشون، قبل از هر حدیث یکبار غسل و وضو میگرفتن و نمازی میخوندن.

حالا بگذریم که برای این ان هزار حدیثی که ایشون نقل کردن، این همه کار، فارغ از تاثیری که بر پلاسیده شدن پوستشون میگذاشته، اصولا وقتشو میکردن یا نه.

مساله اینه که این راه از نظر استاد بی شباهت به روش های آزمایشگاهی و کلن آماری متداول نیست. پس اسمشو میذارن پوزیتیویسم.

فکرشو بکنید حتما فردا باید منتظر باشیم که مثلا سعدی (بلانصبت البته) به علت اینکه قبل از هر بیت شعر یکبار میفته خلا، پس پوزیتیویسته. یا مثلا خیام (باز هم بلانصبت) چون قبل از هر بیت شعر، یه پک شراب میزده ته پوزیتیویسمه. فقط میمونه مش تقی و فضا رفتن هاش قبل از هر سخنرانی.

این جریان شناسی پوزیتیویسم میتونه نحله های جدیدی از این جریان رو معرفی کنه. تا حالا که پوزیتیویسم غسلی کشف شده و تلاش های برا شناخت پوزیتیویسم شرابی و پوزیتیویسم خلایی و مهمتر از همه پوزیتیویسم فضایی، صورت گرفته.



نوع مطلب : افکار من 

چارشنبه سوری در تهران

نویسنده :امیر حافظ
تاریخ:سه شنبه 23 اسفند 1390-09:51 ب.ظ

امشب هیچکدوم از بچه پایه های هم خوابگاهی نبودن که باهاشون برداریم بریم چارشنبه سوری بکنیم. منم یه بسته سیگارت فرد اعلا تهیه کرده بودم و باید هرطور شده یه همراه پیدا میکردم و باهش میزدم بیرون و این شور و اون بسته سیگارت رو خالی میکردم.

تو سلف البته حمید (هم اتاقی دانیال) رو دیدم و باش قرار گذاشتم و رفتیم دنبال چارشنبه سوری کردن.

خیلی هم حال داد. با اینکه تو تهران برنامه ها بیشتر خانوادگی بود تا اجتماعی، ولی بالاخره یه جا خودمونو تونستیم جا کنیم. کلن بسی حال داد.



نوع مطلب : زندگی من 



  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  


Admin Logo
themebox Logo



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین