میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته...!
صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماست
اون صدا لالایی خواب
خوب بچه هاست ، کوچه اما هرچی هست!
کوچه ی خاطره هاست
اگه تشنست! اگه خشک! ماله ماست کوچه
ی ماست
توی این کوچه به دنیا اومدیم توی
این کوچه داریم پا میگیریم
یه روزم مثل پدر بزرگ باید تو همین
کوچه ی بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم مگه نه؟ نمیتونیم
پشت دیوار بمونیم
ما یه عمر تشنه بودیم مگه نه؟ نباید
آیه ی حسرت بخونیم
میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه ی قدیمی ما کوچه ی
بن بسته...!!!. (شعر از ایرج جنتی)
از اول بچگیم تا همین چن سال پیش تو محله ی کارون خیابون اولش زندگی میکردم.
اولین لحظه ی اون خیابون موقعی بود که برادر کوچیکم اومد گفت یه دوست پیدا
کردم. بش گفتم دوست چیه دیگه. گفت دوست. رفتیم پیش یه نفر دیگه بهم گفت دوست به
اینا میگن. خلاصه این شد ماجرای دوست شدن.
این اولین خاطره ی من از محیط کوچه قدیمیمونه. اون سالا پره از خاطره های خوب
و بد. دعواهای شیش، هفت سالگی که امین (برادر بزرگم) برا تفریح خودشو و دوستاش به
پا میکرد، اونم با آدمایی که حداقل سه برابر سن و چهار برابر طول منو داشتن و کم
نیاوردن من. آشغال شدن ماشینی که با بابام ساخته بودم و مصطفی آشغالی از دستم کشید
انداخت تو گاریش (آشغالی بود دیگه، همه چیزو آشغال میدید). ارتباطامون با همسایه،
خونواده ی حسینی که الانم دورادور (از تهران تا اهواز) حفظ شده. بچه های محله، علی
نوروزی، احمد نجفی، مجتبی، سخراوی ها و سعیدی ها و خیلی های دیگه. پارکینگ جهاد
کشاورزی که روبروی در خونمون بود. فوتبال بازی کردنمون تو شرایطی که هر لحظه باید
وایمیسادیم تا ماشینای مسافرای راه آهن رد بشن...................
اینا خاطرات من نیست، اینا زندگی منه. روح من تو اون کوچه جا مونده. تلخ ترین
لحظات زندگیم وقتی بود که داشتیم از اونجا بیرون میومدیم.
حاضرم همه زندگیم رو برای اونجا بودن بدم. خداکنه تا موقعی که بتونم برگردم
اونجا یه طرحی چیزی نندازن اونجا خراب بشه همه ی زندگیم.